ما برای ادامه دادن، هیچکس را نداریم جز خودمان. در نهایت همهی ما هم روزی به این حقیقت خواهیم رسید که نمیتوانیم به هیچکس جز خودمان تکیه کنیم. شاید غمانگیز باشد، ولی در انتها همه یک روز این را با تمام وجود درک می کنند.
تنها زمانی صبور خواهی شد که صبر را یک قدرت بدانی، نه یک ضعف.
آنچه ویرانمان میکند روزگار نیست، حوصلهی کوچک، برای آرزوهایِ بزرگ ما است.
شادی با اینکه عمیق در جان ِما مینشیند اما عمر بسیار کوتاهی دارد. و البته زیباییاش هم در همین رفت و آمدهای ناپایدار است. شادی، اهل ِماندن نیست. اهل ِگذر کردن است. اهل ِدلنبستن. و برای حس کردنهای گاه و بیگاهش باید به ذاتش آشنا بود، تا مدت اندکی که مهمان ِما است، حسش کنیم. حس کردنی عمیق، اما کوتاه.
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد.
آسمان تاریک و تاریکتر میشود، سیاهی و کبودی در رقابتاند.
اما ستارهها هنوز، برای تو میدرخشند.