eitaa logo
کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس🇮🇷
11.6هزار دنبال‌کننده
10.1هزار عکس
1.7هزار ویدیو
52 فایل
گرامی داشت یاد و خاطره پانزده هزار شهید استان فارس با ندای: «فارس و شیراز بهترین نمایانگر تلفیق دین، حماسه و هنر است» ادمین : @S_morteza_aleali انعکاس خبر : @f_maddah04
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 روایت عشق 🌷 خانمیرزا در عملیات والفجر1 به شدت مجروح شده و به تهران منتقل شده بود. یکی از همراهانش نقل میکرد: به اتفاق جمعی از مجروحین جنگ به دیدار حضرت امام(ره) رفتیم. خانمیرزا به علت شدت جراحتش، با ویلچر خدمت امام رسید. یکی یکی در صف ایستاده و خدمت امام(ره) میرفتیم و دست امام را میبوسیدیم و امام هم صورت بچه ها را می-بوسیدند. نوبت به خانمیرزا که رسید، تا سرش را به سمت دست امام کشید تا دست امام را ببوسد، امام دستشان را کشیدند تا لبهای خانمیرزا به آن نرسد! خانمیرزا جا خورد و گفت: «اماما، حتماً لایق بوسیدن دست شما نیستم!» امام فرمودند: «نه، شما مقامت بالاتر از این است که دست من را ببوسید!» اشک از چشمهای خانمیرزا جاری شد و خودش را از ویلچر روی پای امام انداخت، دمپائی امام را بیرون کشید و شروع کرد به بوسیدن پای امام. امام ایشان را بلند کردند. چند دقیقه آرام با هم صحبت کردند که ما چیزی از صحبتهای رد و بدل شده نشنیدیم. بعد امام دست در جیب کرده و کوچکی را که در جیب داشتند به ایشان هدیه کردند. خانمیرزا این قرآن را خیلی دوست داشت که خود سرگذشت عجیبی دارد. بعد از این دیدار بود که به همه میگفت، به جای خانمیرزا او را "روح الله" صدا بزنند و روح الله بدانند. (روح الله)_استواری 🌷🍃🌷 🇮🇷 کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷 روایت عشق 🌷 💠سوم راهنمایی بود که بیماری پدرش پیش آمد و این شهید بزرگوار بخاطر پرستاری از پدر ترک تحصیل کرد. پدرش که مریض شد می گذاشتش پشتش و جا به جاش می کرد. هر وقت که پدرش میخواست بلند شود مدام بالای سرش بود و ازش مراقبت میکرد. پدرش که چشم باز میکرد میدید جواد بالای سرش نشسته.... میگفتم: مامان شما دیگه خسته شدی، برو استراحت کن. میگفت : نه 💠تک پسر خانواده بود و چشم و چراغ فامیل و محله و آشناها. مراسم یکی از شهدای جنگ بود که برای به دنیا اومدنش نذر کردم. خدا محمد جواد رو بعد از ۲۰ سال به ما داد. 🌷🍃🌷🍃🌷 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷روایت عشق 🌷 شیرینی_شهادت چند روز قبل از شهادت؛ "سید جواد" شیرینی در دست وارد مقر شد. خوشحال بود و می گفت: بخورید... این شیرینی خوردن دارد، آخه شیرینی شهادت منه... من دیگه بر نمی گردم... بعدا نگید شیرینی نداده رفت. همه خندیدم و کسی حرف جواد را جدی نگرفت. جواد راننده بود زیرا به این کار علاقه داشت. از ابتدای وردوش در سوریه رانندگی به او محول شده بود. عملیات آغاز شد. خبر رسید چند تن از بچه ها شهید شدند. ولی به علت محاصره نتواتسند پیکر شهدا را به عقب برگردانند. بعد از اتمام محاصره فرمانده گفت: چند نفری داوطلب می خواهم تا پیکر شهدا را برگردانیم. "سید جواد" سریع دستش را بالا برد. فرمانده اعتنایی به حرکت سید نکرد. "سید جواد" به سراغ فرمانده رفت و شروع کرد به اصرار کردن ولی فرمانده مخالفت کرد. بچه های داوطلب وقتی اصرار"سید جواد"را دیدند رو به فرمانده گفتند: ما مراقب سید هستیم. به هر حال فرمانده راضی شد و پذیرفت. و گفت به شرطی که نگذارید جواد جلو برود. عملیات شروع شد. جواد پیشتاز بود. هر چه سعی کردیم که جلوی او را بگیریم نشد. پس از کمی درگیری جواد به شهادت رسید و ما پیکر شهدا و جواد را به مقر برگرداندیم. وقتی پیکر خونی "سید جواد" را دیدم یادم به خنده ها و شیرینی شهادتش افتاد... 🌷🍃🌷🍃 🇮🇷 کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷روایت عشق 🌷 گزیده ای از وصیت نامه شهید عبدالعلی دهقانی: با سلام به پدرم و برادرانم و خواهرانم مرا حلال کنید، می خواهم بعد از شهادتم برایم گریه و شیون نکنید و سلاح بر زمین افتاده یاران امام حسین(ع) را بردارید و اسلام را یاری کنید، اسلام در این برهه از تاریخ نیاز به خون دارد، و درخت اسلام را باید با خون خود آبیاری کرد، خدایا امید است که به این بنده حقیر شهادت را نصیب کنی، پیامی برای امت شهید پرور ایران، هر چند لایق نیستم که پیامی به شما برادران و خواهران بدهم، می خواهم که تا آخرین نفس برای پیروزی این انقلاب دعا کنید، و با بر داشتن شدن پرچم توحید امام را یاری کنید، به امید پیروزی رزمندگان اسلام و برافراشته شدن پرچم توحید در سراسر دنیا، والسلام علیک، برادر کوچک شما عبدالعلی دهقانی 🌷🌱🌷🌱🌷 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
📌گزارش تصویری؛ 🕊️به مناسبت پنجمین سالگرد عروج🕊️ مراسم پنجمین سالگرد عروج «سردار شهید مجتبی ضیایی»،با حضور خانواده های معظم شهدای شهرستان آباده و مسئولین امروز یازدهم اردیبهشت ماه در سالن یاس شهرستان آباده برگزار گردید. در این مراسم،قاب عکس هوشمند «سردار شهید مجتبی ضیایی»توسط کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس به خانواده ایشان تقدیم شد . 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷 روایت عشق 🌷 ♨️در يک درگيري مسلحانه با اشرار در سیستان اسیر شد.. ۱۳ روز مقاومت کرد ... ۷ روز فقط آب میخورد و لب به غذا نمی زد..ولی خم به ابرو نیاورد ...دلیرانه و شجاعانه ایستاد و تسلیم اشرار نشد ولی متاسفانه اشرار او را به شهادت رساندند و بدن مطهرش را سوزاندند . حدوداً شش ماه بعد جسد ايشان به دست ما مي رسد با پيگیري هايي که خودمان انجام داديم جسد ايشان در يک گودالي افتاده بود در حالي که کاملاً سوخته شده بود يادم هست زماني که ايشان اسير بودند و ما باهاش در تماس بوديم در آخرين تماس ايشان گفتند ما هستيم و حسيني خواهيم رفت... 🌷🍃🌷🍃 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷 روایت عشق 🌷 ♨️یاد شهیدی که جبهه را بر دانشگاه ترجیح داد.... 🔹 چند بار جبهه رفت و چند بار زخمی و مجروح .. ولی بالاخره دانشگاه اردبیل قبول شده بود. خیال همه راحت بود که جای امنی است و دیگر از تیر و ترکش و زخم خبری نیست. روزی در خانه نشسته بودم که سر و کله آیت الله پیدا شد، باز هم زخمی و مجروح. بی حال گوشه ای از خانه نشست. با تعجب گفتم، اردبیل کجا، تیر و ترکش کجا..؟ خندید و گفت: دانشگاه بودم، شنیدم که امام فرمود، جبهه های ما دانشگاه است، جبهه را پر کنید، من هم به جبهه برگشتم. هنوز زخم های تنش بهبود نیافته به جبهه برگشت و این بار نمره قبولی اش با خون سرخش امضاء شد و به شکرانه آن چند صباحی در خاک های تفتیه فکه پیکر بی روحش به عبادت نشست. 🍃🌷 🍃🌷🍃 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷 روایت عشق 🌷 🚨شهیدی که بعد ۶۵ روز بدنش تغییری نکرد.. ♨️ شب قبل از عملیات بجلیه بود. پرویز گفت :: بچه ها من می خواهم قرعه کشی کنم، ببینم برای هر کس چه اتفاقی می افتد! ۲۴نفر بودیم، روی ۲۴ تکه کاغذ نوشت شهید، مجروح، اسیر، سالم. کاغذ ها را دور تا دور چرخواند. من هم برداشتم. برگه قرعه ام را باز کردم، دیدم نوشته است مجروح! دیدم رنگ و روی غلامحسین گودرزی عوض شد. با دست روی پاش زد و گفت: آخی بابام سوخت، بچه هام یتیم شدند! غلامحسین کارمند شهرداری مرودشت بود. گفتم: چی شده؟ گفت: قرعه ام شهادت در آمده، بچه هام چی کار کنند! پرویز گفت: نترس، بچه های تو خدا دارند و به سلامت بزرگ می شن، به فکر خودت باش که داری به درجه اعلا می رسی! لبخند رضایتی روی لب غلامحسین آمد. کاغذ قرعه پرویز را از دستش گرفتم و باز کردم دیدم نوشته شهید! خندید. گفت: عمو، شما قبل از شهادت من مجروح میشی، سعی کن خودت را گرفتار من نکنی! دو سه تا بچه ها برداشتند اسیر، خندیدند و گفتند ما کجا اسارت کجا. ♨️شب بعد من مجروح شدم و پرویز کنار خودم به شهادت رسید، هرچه کردم حتی با دندان او را به عقب بکشم، زورم نرسید. تمام قرعه هایش درست در آمد، شهید ها شهید شدند، اسیر ها اسیر، مجروح ها مجروح شدند ... جنازه پرویز ۶۵ روز بعد برگشت، درحالی که تغییری نکرده بود.. 🌷🍃 🌷🍃🌷🍃 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
39.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 روایت عشق 🌷 به مناسبت سالگرد شهادت «شهید حسن حق نگهدار» ✨مستند «بسیجی خمینی» از مجموعه مستندهای «روایت سرو» که به نقش برجسته شهید حسن حق نگهدار در دوران دفاع مقدس می پردازد. 🇮🇷 کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🌷روایت عشق 🌷 به مناسبت سالگرد ♨️در همان کودکی رفتارش ویژه بود ... محمدمهدی ۵ یا ۶ ساله بود که نزدیک‌های نوروز به خرید رفتیم و او یک کفش کتانی متمایل به سبز را انتخاب و آن را خرید، وقتی در کوچه و در کنار بچه‌های دیگر آن را می‌پوشید و می‌دید که بقیه نیز کفش او را دوست دارند اما به دلیل نداشتن توانایی خرید، دمپایی به پا می‌کنند نوبتی کفشش را به پای دوستانش می‌داد. چند روز که از خرید کفش گذشت دیگر آن را نپوشید و گفت: چون دوستانم مانند آن را ندارند من هم دیگر نمی‌توانم آن را به پا کنم. ♨️با یارے دوستان و خیرین مبلغے را جهت ڪمڪ به فقرا جمع آورے ڪرده بودیم. یڪ شب با تهیه ی بسته هاے مواد غذایے در حال توزیع در بین خانواده هاے نیازمندان بودیم. 🌹 به درب خانه ای رسیدیم ڪه در آن خانواده ای با دو فرزند معلول، پدرے بیمار و مادرے رنج دیده زندگے می ڪردند. پس از آنڪه بسته ی مواد غذایے را به دست آنها دادیم گفتند: اینها از طرف چه ڪسے است؟! گفتیم از طرف شهید فریدونے.❤️🌹 با شنیدن نام محمد، شروع به گریه و زارے ڪردند.😭😭 بعد از مدتے گریه هق هق ڪنان گفتند. محمد درهفته چند بار به ما سر میزد با ڪودڪانم بازے میڪرد و آنها را استحمام میداد. از وقتی محمد شهید شده، ڪارمان زار است. ما خوبی او را فراموش نمے ڪنیم... 🌸🌿🌸🌿 🌹🍃🌹 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
14.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔خـــــادمے ڪہ عاقبت بخیــر شد... ♨️بمناسبت سالگرد حمله تروریستی دوم بہ حرم شاهچــراغ علیه‌السلام غلامعباس عباسی https://eitaa.com/kshohadayefars 🇮🇷 کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
🕊️یاد و خاطره شهدای حمله تروریستی حرم شاهچراغ ( ع) گرامی باد🕊️ ♨️تاسوعا در کربلا بودم که محمد با من تماس گرفت و گفت بابا جان! زیر قبه امام حسین (ع) برای من نماز بخوان. گفتم باشد! بعد از خواندن نماز با محمد تماس گرفتم. گفتم بابا خیلی شلوغ بود با این حال در روز تاسوعا در حرم امام حسین (ع) و در روز عاشورا در حرم حضرت عباس برایت نماز خواندم، اما آن‌قدر شلوغ بود که نمی‌توانستم رکوع و سجود بخوانم و ایستاده نماز خواندم. محمد گفت بابا دستت درد نکند، ان‌شاءالله که کارم درست شده! من از او نپرسیدم چه حاجتی داشت و چه از امام حسین طلب کرد، اما حالا می‌دانم که آن خواسته چیزی جز شهادت نبود. ♨️قرار بود سال ۱۴۰۲،من، محمد و عروسم با هم برویم که شهادت محمد اتفاق افتاد. کاروان‌هایی که به موکب هییت اجناس را منتقل کردند با نام و تصاویر شهیدان جابر و محمد جهانگیری مزین شده‌ بودند ... https://eitaa.com/kshohadayefars 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس