eitaa logo
کلبه ی آرامش خدایی ♥️
1.6هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
11.4هزار ویدیو
175 فایل
کلبه ی آرامش ...همان جایی ست که ترا بخدا میرساند♥️ 🍁هرکه منظور خود از غیر خدا میطلبد 🍁چون گدایی است که حاجت ز گدا میطلبد! 🍀معرفی زندگی با نشاط 🍀پاسخ به سوالات 🍀بیان مطالب ناب 🍀مهمترین هدف تبلیغ امام زمان ارواحنافداه میباشد
مشاهده در ایتا
دانلود
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ اواخر شب بود و على علیه‌السلام همراه فرزندش حسن علیه‌السلام كنار كعبه براى مناجات و عبادت آمده بودند ناگاه امیرالمؤمنین صداى جانگدازى شنيد دريافت كه شخص دردمندى با سوز و گداز در كنار كعبه دعا می‌كند و با گريه و زارى خواسته‌اش را از خدا می‌طلبد حضرت على علیه‌السلام به امام حسن علیه‌السلام فرمود: نزد اين مناجات كننده برو و ببين كيست و او را نزد من بياور امام حسن علیه‌السلام نزد او رفت ديد جوانى بسيار غمگين با آهى پرسوز و جانكاه مشغول مناجات است فرمود: اى جوان، اميرالمؤمنين علیه‌السلام تو را می‌خواهد ببيند دعوتش را اجابت كن جوان لنگان لنگان با اشتياق وافر به حضور امیرالمؤمنین آمد حضرت على علیه‌السلام فرمود: چه حاجت دارى؟ جوان گفت: حقيقت اين است كه من به پدرم آزار می‌رساندم و او مرا نفرين كرده و اكنون نصف بدنم فلج شده است امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: چه آزارى به پدرت رسانده‌اى؟ جوان عرض كرد: من جوانى عياش و گنهكار بودم پدرم مرا از گناه نهى می‌كرد من به حرف او گوش نمی‌دادم بلكه بيشتر گناه می‌كردم تا اينکه روزى مرا در حال گناه ديد باز مرا نهى كرد، سرانجام من ناراحت شدم چوبى برداشتم و طورى به او زدم كه بر زمين افتاد پس با دلى شكسته برخاست و گفت: اكنون كنار كعبه می‌روم و براى تو نفرين می‌كنم كنار كعبه رفت و نفرين كرد نفرين او باعث شد نصف بدنم فلج گرديد در اين هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد بسيار پشيمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش و زارى از او معذرت خواهى كردم و گفتم: مرا ببخش و برايم دعا كن پدرم مرا بخشيد و حتى حاضر شد كه با هم به كنار كعبه بيائيم و در همان نقطه‌ای كه نفرين كرده بود دعا كند تا سلامتى خود را بازيابم با هم به طرف مكه رهسپار شديم پدرم سوار بر شتر بود در بيابان ناگاه مرغى از پشت سر سنگى پراند، شترم رم كرد و پدرم از بالاى شتر به زمين افتاد بر بالينش رفتم ديدم از دنيا رفته است همانجا او را دفن كردم و اكنون خودم با حالى جگر سوز به اينجا براى دعا آمده‌ام حضرت على علیه‌السلام فرمود: از اينكه پدرت با تو به طرف كعبه براى دعا در حق تو می‌آمد معلوم می‌شود كه پدرت از تو راضى است اكنون من در حق تو دعا می‌كنم امام بزرگوار در حق او دعا كرد سپس دست‌های مباركش را به بدن آن جوان ماليد، همان دم جوان سلامتى خود را باز يافت سپس امام على علیه‌السلام نزد پسرانش آمد و به آنها فرمود: بر شما باد نيكى به پدر و مادر ↲جامع النورين، صفحه۱۸۵ ↲داستان دوستان، جلد۵، صفحه۱۷۶،۱۷۷                 بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ روزی پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از جنگ‌ها از مولا علی علیه‌السلام بیخبر بود و فرمودند: هر کس خبر سلامتی علی علیه‌السلام را بیاورد هر حاجتی داشته باشد برآورده می‌کنم سلمان مولا علی علیه‌السلام را پیدا کرد و داستان را بازگو کرد و خواست که سریع برگردد که امام علی علیه‌السلام گفت: سلمان چیز گرانبها از پیامبر صلی الله علیه و آله بخواه و اینطور درخواست کن: یا رسول خدا زمانی که به معراج رفتی خداوند سه هزار کلمه را به عنوان رمز بین خود و شما آموخت: ↫◄ هزار کلمه به عنوان آموزش به امت خویش ↫◄ هزار کلمه به عنوان آموزش به اولیاء الله ↫◄ و هزار کلمه رمز بین خود و خداوند من یکی از آن هزار کلمه رمز بین خدا و رسولش را می‌خواهم سلمان آمد و خبر سلامتی مولا را داد و درخواستی که عـلی علیه‌السلام به او آموخته بود را بیان کرد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: سلمان این حرف تو نیست حرف علی‌ست باشد می‌گویم سلمان یک کاسه پر از آب و یک سوزن بیاور بعد رسول اکرم صلی الله علیه و آله سوزن را درون کاسه پر از آب کرد و درآورد پرسید سلمان بر نوک سوزن چه می‌بینی؟ سلمان پاسخ داد اندکی رطوبت بعد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سلمان به خدا قسم فردای قیامت هر کس به اندازه این رطوبت حبّ علی در دل داشته باشد در آتش جهنم نمی‌سوزد ✍✍ منبع: ↲کتاب نصايح، سخنان چهارده معصوم هزار و يک سخن، صفحه ۲۳۳ ↲به نقل از کتاب داستان‌هائی از بسم الله الرّحمن الرّحيم جلد ۲ تألیف قاسم مير خلف زاده بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫
✿‍✵✨🍃🌸<❈﷽❈>🌸🍃✨✵✿‍ هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ ▫️↶ ↷▫️ نصوح مردی بود شبیه زن‌ها صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی می‌کرد و کسی از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم برایش لذت بخش بود گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه‌اش را می‌شکست روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در خزینه حمام پنهان کرد وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند و نصوح خسته و نالان شکر خدا را بجا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت او عنایت پروردگار را مشاهده کرد این بود که بر توبه‌اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا می‌کرد از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست!؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره‌مند می‌شد روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند او در آنجا قلعه‌ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می‌آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند همگی به چشم بزرگی به او می‌نگریستند رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند همین که دعوت شاه به نصوح رسید نپذیزفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی‌آید ما می‌رویم او را ببینیم با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد بنابر رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند نصوح چون به پادشاهی رسید بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد روزی در بارگاهش نشسته بود شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند آن شخص به دستور خدا گفت: بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن یک میش بوده است بلکه ما دو فرشته برای آزمایش تو آمده‌ایم تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه‌ات بود که بر تو حلال و گوارا باد و از نظر غایب شد ↩️ به همین دلیل به توبه واقعی و راستین گویند ✨خداوند در سوره تحریم، آیه ۸ به بندگانش امر می‌نماید که توبه نصوح کنید: 《یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا تُوبَوا اِلَی اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسَی رَبُّکمْ اَنْ یُکفِّرَ》 بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫
✿‍✵✨🍃🌸<❈﷽❈>🌸🍃✨✵✿‍ هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ ↫◄ اثر رضایت پدر در قبر آیت‌الله آقا سید جمال‌الدین گلپایگانی عارف بزرگی بودند ایشان می‌فرمودند: در تخت‌ فولاد اصفهان که معروف به وادی السلام ثانی است حالات عجیبی دارد و بزرگان و عرفای عظیم الشأنی در آنجا دفن هستند جوانی را آوردند من در حال سیر بودم گفتند آقا خواهش می‌کنیم شما تلقین بخوانید ايشان فرمودند: آن جوان ظاهر مذهبی داشت و خیلی از مؤمنین و متدینین برای تشییع جنازه او آمده‌ بودند وقتی تلقین می‌خواندم متوجه شدم که وقتی گفتم «أفَهِمتَ» گفت: «لا» متعجب شدم بعد دیدم که دو سه تا بچه شیطان دور بدن او در قبر می‌چرخند و می‌رقصند از اطرافيان پرسیدم او چطور بود؟ گفتند: مؤمن گفتم پدر و مادرش هم هستند گفتند: بله، ديدم مادر او خودش را می‌زد و پدرش هم گریه می‌کرد پدر را کنار کشيدم و گفتم قضیه این است گفت: من یک نارضایتی از او داشتم گفتم چه؟ گفت: چون او در چنين زمانی «زمان طاغوت» متدیّن بود به مسجد و پای منبر می‌رفت و مطالعه داشت احساس غرور او را گرفته بود و تا من یک چیزی می‌گفتم به من می‌گفت تو که بی‌سواد هستی با گفتن این مطلب چند مرتبه به شدت دلم شکست ايشان می‌فرمودند: به پدر آن جوان گفتم: از او راضی شو او گفت راضی هستم گفتم: نه! به لسان جاری کنید که از او راضی هستید معلوم است که گفتن تأثیر عجیبی دارد پدر و مادر‌ها هم توجه کنند به بچه‌هایشان بگویند که ما از شما راضی هستیم خدا اینگونه می‌خواهد وقتی می‌خواستند لحد را بچینند ایشان فرمودند نچینید مجدد خود آقا پای خود را برهنه کردند و به درون قبر رفتند تا تلقین بخوانند ايشان می‌فرمایند اين بار وقتی گفتم «أفَهِمتَ» دیدم لب‌هایش به خنده باز شد و دیگر از آن‌ بچه شيطان‌ها هم خبری نبود بعد لحد را چیدند من هنوز داخل قبر را می‌دیدم دیدم وجود مقدس حضرت علی‌بن‌ابی‌طالب فرمودند: ملکان الهی دیگر از اینجا به بعد با من است لذا او جوانی خوب، متدّین و اهل نماز بود كه در آن زمان فسق و فجور گناهی نکرده بود اما فقط با یک حرف خود "تو كه بیسواد هستی" به پدرش اعلان كرد كه من فضل دارم دل پدر را شکاند و تمام شد شوخی نگیریم والله اين مسئله اينقدر حساس، ظریف و مهم است ↲گزیده‌ای از کتاب دو گوهر بهشتی ✍ آیت الله قرهی بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ خضر نبی در سایه درختی نشسته بود سائلی سمت او آمد و از اول سوال کرد خضر دست در لباسش برده اما چیزی دستش را نگرفت گفت ای سائل ببخشم چیزی ندارم سائل گفت تو را به خدا سوگند می‌دهم نیازم بسیار است کمی بیشتر بگرد شاید چیزی داری و نمی‌دانی خضر برخواست گفت صبر کن دارم بیا برویم به بازار برده فروشان آمد و گفت مرا بفروش و پولش بگیر و ببر چاره علاجت کن سائل گفت نه هرگز!!! خضر نبی گفت باید اینکار را انجام دهی القصه خضر را سائل بفروخت و پول را گرفته و شادمان راهی شد خضر را مردی خرید و آورد خانه دید پیرمردی نورانی است دلش سوخت و کار زیادی به او نمی‌سپرد روزی مرد قصد سفر کرد و از خضر خواست تا خانه و فرزندانش را در غیاب او محافظت کند و مایحتاج آنها را بخرد خضر گفت کاری به من بسپار من از اینکه غلام تو باشم و کاری نکنم ناراحتم مرد گفت همین بس خضر اصرار کرد مرد گفت پس اگر دوست داشتی برای من از دل کوه سنگ‌های کوچک بیاور تا در حیاط منزل خانه دیگری بسازم خضر نبی پذیرفت و در غیاب صاحب خانه با قدرت تمام خانه‌ای زیبا به کمک اجنه و فرشتگان در آن خانه بنا ساخت صاحب خضر آمد و چون آن خانه را دید باور کرد این پیر مرد انسان معمولی نیست! گفت تو کیستی ای مرد خود را معرفی کن گفت غلام توأم گفت تو را به خدا سوگند خودت را معرفی کن خضر گفت مرا چرا به خالقم سوگند دادی؟ یکبار سائلی مرا به خالقم سوگند داد چیزی نداشتم به او دهم خودم را به بردگی فروختم من خضر نبی هستم مرد گریست و گفت مرا ببخش نشناختمت گفت: اصلاً من خود خواستم نشناسی تا راحت امر و نهی کنی مرا چون غلامان گفت ای خضر در قبال این خانه که ساختی از من چیزی بخواه گفت ای صاحب و مولای من از زمانی که غلام تو شده‌ام به راحتی نمی‌توانم برای خالقم در پنهان عبادت کنم و راحت نمی‌توانم اشک بریزم چرا که می‌ترسم هر لحظه در زمان لذتم با معشوقم مرا احضار کنی و اگر اجابت نکنم معصیت کرده باشم مرا لطف فرموده آزاد کن صاحب خضر گریست و او را آزاد کرد خضر همیشه می‌گفت: خضر کسی است که برای وصال معشوقش خود را به غلامی فروخت و معشوقش بهای عشق آزادی او را پرداخت.... بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂﷼داستــــان‌هـــای                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم سال‌ها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم، کنار بانک دست‌فروشی بساط باطری ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است آن زمان تلفن‌های عمومی با سکه‌های دو ریالی کار می‌کردند جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده او با خوشرویی پولم را با دو سکه پس داد و گفت: اینها صلواتی است! گفتم: یعنی چه؟ گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد «دو ریالی صلواتی موجود است» باورم نشد ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم ... گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟ با کمال سادگی گفت: ۲۰۰ تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای اینکه کار مردم راه بیفتد دو ریالی می‌گیرم و صلواتی می‌دهم مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم دیدم این دست فروش از من خوشبخت‌تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می‌دهد در صورتی که من تاکنون به جرأت می‌توانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم به او گفتم چه کاری می‌توانم بکنم؟ گفت: خیلی کارها آقا شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم گفت: آقای دکتر شب‌های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر نمیدانید چقدر ثواب دارد! صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم دگرگون شده بودم ما کجا اینها کجا؟! از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون «شب‌های جمعه مریض صلواتی می‌پذیریم» دوستان و آشنایان طعنه‌ام زدند اما گفته‌های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی گفت باور نمی‌کردم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و ما خاموش راستى یک سؤال؟ شغل شما چیه؟ برای بخشنده بودن پول مهم نیست باید ببینیم چی داریم گاهی با بخشیدن یک لبخند کوچک میتونیم بزرگترین بخشش رو داشته باشیم بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫                
🌱🌱💠🌱🌱 هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 مرد جوانی کنار "نهر آب" نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود. "استادی از آنجا می گذشت." او را ديد و متوجه "حالت پريشانش" شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت: عجيب "آشفته ام" و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت "نيازمند آرامش" هستم و نمی دانم اين آرامش را کجا پيدا کنم؟ استاد برگی از شاخه افتاده روی زمين را داخل نهر آب انداخت و گفت: به اين "برگ" نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جريان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد "سنگی بزرگ" را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در "عمق" آن کنار بقيه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: اين سنگ را هم که ديدى، به خاطر سنگینی اش توانست بر نيروی جريان آب "غلبه" کند و در عمق نهر قرار گيرد. حال تو به من بگو آيا آرامش سنگ را می خواهی يا آرامش برگ را؟! مرد جوان مات و متحير به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نيست." او با هر "افت و خيز" آب نهر بالا و پائين می رود و الان معلوم نيست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ايستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جريان دارد اما محکم ايستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را "ترجيح" می دهم! استاد لبخندی زد و گفت: پس چرا از جريان های مخالف و "ناملايمات" جاری زندگی ات می نالی؟! اگر آرامش سنگ را برگزيده ای پس، تاب "ناملايمات" را هم داشته باش و "محکم" هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده. استاد اين را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که "آرام" شده بود نفس عميقی کشيد و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقيقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسيد: "شما اگر جای من بوديد آرامش سنگ را انتخاب می کرديد يا آرامش برگ را؟!" استاد لبخندی زد و گفت: من "تمام زندگی ام" خودم را با اطمينان به "خالق" رودخانه "هستی" و به جريان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور يار دارد از افت و خيزهايش هرگز "دل آشوب" نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم… *خود را به خدا بسپار و از طوفانهای زندگی هراسی نداشته باش چون خدا کنار تو و مواظب توست. بامن همراه باش 💫@kulbeye_aramesh💫
✿‍✵✨🍃🌸<❈﷽❈>🌸🍃✨✵✿‍ هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ امام صادق علیه‌السلام همراه كاروانى در جاده‌اى ميان بيابان حركت می‌كردند به كاروان خبر رسيد كه دزدان در اين مسير كمين كرده‌اند، كاروانيان به لرزه افتادند حضرت فرمود: چه خبر است؟ گفتند همراه ما اموالى است كه می‌ترسيم به غارت برود، آيا شما حاضر هستيد از ما تحويل بگيريد، شايد دزدان با ديدن اموال در دست شما از آن بگذرند فرمود: چه می‌دانید شايد غير مرا قصد نكنند و جز من را اراده ننمايند؟ شايد اموالتان را براى تلف شدن به من عرضه كنيد! گفتند چه كنيم آيا اين اموال را دفن كنيم؟ فرمود: نه اين باعث ضايع شدن آن است شايد بيگانه‌اى به آن دستبرد بزند و شايد پس از اين جاى آن را پيدا نكنيد گفتند: پس چه كنيم؟ فرمود: آنها را نزد كسى به امانت بگذاريد كه حفظش كند و از آن نگهدارى نمايد و بر آن بيفزايد و یک درهمش را از دنيا بزرگ‌تر كند، سپس به شما برگرداند و بر شما بيش از آنچه به آن نياز داريد كامل و تمام نمايد!! گفتند كيست؟ فرمود: ربّ العالمين گفتند چگونه به او بسپاريم؟ فرمود: به تهیدستان از مسلمانان صدقه دهيد گفتند در اين بيابان تهیدستان نزد ما نيستند فرمود: یک سوم آن را نيت كنيد تا خدا شر دزدان را از شما بگرداند گفتند نيت كرديم فرمود: 《فَأَنْتُم فِى أمانِ اللهِ فَأمْضَوْا》 پس شما در امان خدا هستيد بنابراين راه خود را طى كنيد هنگامى كه كاروان حركت كرد سر و كله دزدان پيدا شد كاروانيان ترسيدند حضرت فرمود: چرا می‌ترسيد؟ شما در امان خدائید دزدان سر رسيدند، دست حضرت را بوسيدند و گفتند: ديشب رسول خدا را خواب ديديم به ما فرمان داد خود را به شما معرفى كنيم اكنون در خدمت شما و كاروانيم تا شر دشمنان و دزدان را بگردانيم فرمود: نيازى به شما نيست كسى كه شر شما را از ما دفع كرد شر دشمنان و ديگر دزدان را از ما دفع می‌كند كاروان به سلامت به شهر رسيد یک سوم مال خود را به تهیدستان دادند علاوه بر آن تجارتشان بركت كرد هر یک درهم آنان ده درهم شد با تعجب گفتند چه بركتى!؟ امام صادق علیه‌السلام فرمود: اكنون كه بركت در معامله با خدا را شناختيد آن را ادامه دهيد ✍کانال کلبه ی آرامش 💫@kulbeye_aramesh💫
✿‍✵✨🍃🌸<❈﷽❈>🌸🍃✨✵✿‍ هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻏﻰ می‌گذشت ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﮏ ﮐﻔﺶ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮔﻤﺎﻥ می‌کنم ﺍﻳﻦ کفش‌های ﮐﺎﺭﮔﺮﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻍ ﮐﺎﺭ می‌کند ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ کفش‌ها ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ کفش‌ها ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﻭ ﮐﻤﻰ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻳﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻴﺎ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﻪ می‌گویم ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﭘﻮﻝ ﺩﺭﻭﻥ آﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﭘﻮﻝ ﻣﺨﻔﻰ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ همین که ﭘﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ شیئی ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻭﺍﺭﺳﻰ ﭘﻮﻝﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﮑﺮﺕ ﺧﺪﺍئی ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﮑﻨﻰ ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺮﻳﺾ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭز ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻭیی ﺑﻪ ﻧﺰﺩ آنها ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺍﺷﮏ می‌ریخت ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻌﻰ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺷﺤﺎلی‌ات ﺑﺒﺨﺸﻰ ﻧﻪ ﺑﺴﺘﺎنی ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﮐﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﭽﻪﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﺒﻮسید ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﻣﻐﺮﻭﺭﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﻭ ﺍﺩﺏ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺎن ﺁﺩﻣﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ انسانیت ﺍﺳﺖ دست‌های نیازمند را دریابیم حتی با کوچکترین کمک👌😔 ✍کانال کلبه ی آرامش 💫@kulbeye_aramesh💫
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماه‌ها بود که از او خبری نداشت بنابراین زن دعا می‌کرد که او سالم به خانه بازگردد این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده‌اش نان می‌پخت و همیشه یک نان اضافه هم می‌پخت و پشت پنجره می‌گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می‌گذشت نان را بردارد هر روز مردی گوژپشت از آنجا می‌گذشت و نان را برمی‌داشت و بجای آنکه از او تشکر کند می‌گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می‌ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می‌گردد! این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته‌های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده خاطر شد او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی‌کند بلکه هر روز این جمله‌ها را به زبان می‌آورد نمی‌دانم منظورش چیست!؟ یک روز که زن از گفته‌های مرد گوژپشت کاملاً به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست‌های لرزان پشت پنجره گذاشت اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می‌کنم!؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف‌های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد وقتی که زن در را باز کرد فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس‌هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه تشنه و خسته بود در حالیکه به مادرش نگاه می‌کرد گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی‌توانستم خودم را به شما برسانم در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می‌رفتم ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد از او لقمه‌ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: این تنها چیزی است که من هر روز می‌خورم امروز آن را به تو می‌دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره‌اش پرید به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود فرزندش نان زهرآلود را می‌خورد به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام می‌دهیم با ما می‌ماند و نیکی‌هائی که انجام می‌دهیم به ما باز می‌گردند بامن همراه باش 🧕@kulbeye_aramesh
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ یکی از اساتید حوزه نقل می‌کرد روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره و بهش میگه بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد و گفت: میدونید استخاره رو برای چی گرفتم؟ استاد گفت نه شاگرد گفت تو اتوبوس نشسته بودم دیدم نفر فردی که صندلی جلوئی نشسته پشت گردنش خیلی صافه و باب زدنه هوس کردم یه پس گردنی بزنمش دلم می‌گفت بزن، عقلم میگفت نزن هیکلش از تو بزرگتره میزنه داغونت میکنه خلاصه زنگ زدم و استخاره گرفتم و شما گفتین فوراً انجام بده منم معطل نکردم و شلپ زدمش انتظار داشتم بلند شه دعوا راه بندازه اما یه نگاهی به من انداخت و گفت استغفرالله تعجب کردم گفتم: ببخشید چرا استغفار؟ گفت: دخترم یه پسر بیکار رو دوست داره و من با ازدواج اون مخالفت کردم ولی پسر همکارم که وضعیت مالی خوبی دارن به خواستگاریش اومده و میخوام مجبورش کنم که زن پسر همکارم بشه و الآن توی دلم داشتم به خدا می‌گفتم خدایا اگه این تصمیمم اشتباهه یه پس گردنی بهم بزن که بفهمم تا این درخواستو کردم تو از پشت سر محکم به من زدی همیشه با خدا مشورت کن درسته بهت پس گردنی میزنه ولی نمیذاره تصمیم اشتباه بگیری                      بامن همراه باش👇 💫 @kulbeye_aramesh💫
هـر شــ🌙ــب 🍃🍂                    🍃🍂 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ بازرگانی بود ثروتمند کە کارش تجارت با اسب و شتر بود شهر بە شهر برای تجارت سفر می‌کرد این بازرگان هر چه پیش می‌آمد می‌گفت: 《اَللّٰهُمَّ اجْعَل خَیْراً》 خدایا بە خیر بگذران دوستان و همراهانش از این رفتار بازگان بە حیرت آمدە بودند و می‌گفتند مرد عجیبی است! ضرر می‌کنیم میگە خدایا بە خیر بگذران دیر بە مقصد می‌رسیم میگە خدایا بە خیر بگذران تابستان از شدت گرما داریم هلاک می‌شیم میگە خدایا بە خیر بگذران روزی برای تجارت راهی سفر شدند و در بین راه برای استراحت و غذا خوردن زیر سایەای نشستند بازرگان خوابش برد دوستان بازرگان از این موقعیت استفادە کردند و شتر بازرگان را کە همه پول و وسایل بازرگان پشت شتر بود بردند داخل غاری پنهان کردند تا ببیند وقتی بازرگان از خواب بیدار می‌شود این بار هم می‌گوید «اَللّٰهُمَّ اجْعَل خَیْراً... !!؟» بازرگان بیدار شد و دید شترش نیست همراهانش گفتند ما ندیدیم و خود را بە بیخبری زدند ولی بازرگان گفت: «اَللّٰهُمَّ اجْعَل خَیْراً» بعد از این قضیە داشتند غذا می‌خوردند کە غارتگران یورش بردند و همه اموالشان را غارت کردند جز آن شتری کە در غار پنهان کردە بودند! سبحان اللە همراهان بازرگان شاکر این دفعە لب بە سخن باز کردند و گفتند نترس ما شترت را در غار پنهان کردیم و الآن تو همه اموالت را از ما داری و این حیله ما بود کە اموالت بە دست دزدان نیفتاد بازرگان در جواب گفت: خیر اموالم و شترم را از خدا می‌دانم یادتون نیست وقتی کە شترم گم شد فقط گفتم: «اَللّٰهُمَّ اجْعَل خَیْراً» و نە حرفی بە شما زدم و نە با شما دعوا کردم و الآن خدا بە خیر گذراندە کە بە وسیله شما شترم را از شر دزدان در امان نگه داشت بامن همراه باش 🧕@kulbeye_aramesh