باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
_فروغ فرخزاد
میگن اسبت رفیق روز جنگه
مو میگویم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقره ام را فروختم
برای وی قبای ترمه دوختم
فرستادم برایش پس فرستاد
تفنگ دست نقره ام داد و بیداد...
_شاعر ناشناس:))