خانه ی دوست کجاست ؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکیِ شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت
کوچه باغی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردار از لانه ی نور
و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟
_سهراب سپهری