من: خب به چه کاری میاد. چه مزخرف من بچه بودم این را انجام میدادم.
منی که رفتم تا چسب پیدا کنم 😔😂
ݪَبْݒَࢪ
ممنونم بابت آموزشهای خوب و کاربردی تون مدتها دنبال این بودم. خدا گره از زندگیت باز کنه که گره زندگیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://daigo.ir/secret/11923546903
ناشناس جدیده را دوست نداشتین.
یه چیزی بگین بیادبا.
محسن چاووشی یک جا میگه:
چه حکمتیست در این مردن
در عاشقانه ترین مردن
و مغز را به فضا بردن
و گریه را به خلا بردن
...
امروز صبح چشم هام را که باز کردم دیدم آن دراز بد قواره ی وسط ساعت دارد خودش را به جایی میرساند که هشت شود.
میخواستم چشم هایم را ببندم ولی مامان نگذاشت. عمر را لعنت کردم و بلند شدم.
همیشه صبح ها، مخصوصا موقع نماز صبح که میخواهم وضو بگیرم، خدا را شاهد میگیرم که خوشگل میشوم.
گمان کنم این کار خداست، که میخواهد کمی از عصبانیتم کم بشود و آن روز دستم به خون بشری آلوده نشود.
بگذریم. آماده شدم و بابا همان اول صبح بخاطر صدای بلندِ آلارم موبایلم دعوام کرد.
و من بیرون آمدم از خانه.
هنوز انگار خواب بودم. دست، پا، مغز و چشم هایم باهم هماهنگ نبودند. آمدم در را ببندم که ساق پای چپم لای در گیر کرد.
حس کردم اگر پایم را تکان دهم، خرده استخوان هایی از پاچه ی شلوارم به زمین میریزد.
ارام با دو دستم ساقِ پر از درد را آوردم داخل ماشین. قرار است با این پا کلاج بگیرم؟ هیهات.
محل ضرب داغ شده بود. گفتم شاید خون است. سوییچ را در بغل فرمان چرخواندم.
پاچه شلوارم را بالا دادم. حتی مالیده شدن لی به داغ شدگی ساقم، درد را تا مغز سرم بالا میفرستاد.
دیدم هیچی نشده است. نه التهابی و نه خونِ داغی که شاید خوشحالم میکرد.
دست سردم را روی درد گذاشتم، اولش سوخت ولی بعدش کمی آرام شد.
ماشین را راه انداختم.
با آن ساقِ آسیب دیده کلاج گرفتن اصلا آسان نبود. درد دو برابر میشد با هر بار دنده عوض کردن.
فرمان آنقدر سرد و یخ بود که دستم را بی حس کرده بود. دست یخ زده ام را روی پوستِ استخوانِ ساقِ آسیب دیده ام میگذاشتم تا برای دنده عوض کردن و کلاج گرفتن بی حس باشد.
فایده ای داشت؟ باید بگویم کمی. شاید برای تلقین.
آمدم دانشگاه. از همان اولی که پایم را روی زمین گذاشتم تازه درد اصلی شروع شد.
اصلا نمیشد فشاری به ساق آورد.
در کوچه ی خلوت به مثابه کودکِ زمین خورده ای بودم که برای لجبازی هم که شده میخواست لی لی خودش را به دانشگاه برساند.
بعد دیگر رسیدم جلوی درِ دانشگاه.
مجبور بودم لنگ بزنم.
دیدم اینطور نمیشود. یک آدمِ خواب آلوده آسیب دیده. رفتم دو کوچه بالا تر و قهوه ای گرفتم. میخواستم بگویم: مشتی برام مرفین هم بریز توش. ولی فقط گفتم: همونی که...
خود باریستا گفت: بله بله حتما.
حس این آدم های شکست عشقی خورده ای که میروند کافه و میگویند همان همیشگی بهم دست داد.
پایم داشت جگرم را تکه تکه میکرد.
انگار که خورده استخوان ها داخل جگرم فرو رفته بودند و با هر نفس کشیدن، عمیق تر فرو میرفتند. لته ام را گرفتم و آمدم. دیدم اینطور نمیشود. داخل آسانسور خالی بود. یکی دوباری بالا پایین پریدم تا بلکه دردم کمتر شود. اگر شکسته است یک سره شود و اگر نه خوب!
خوابم پریده است ولی درد نه!
باید بروم و روی درد مشت بزنم.
درد بیشتر موجب کاهش درد میشود.
این را خودم کشف کردم.
یا یک چیز دیگری که کشف کردم این بود.
شب هایی که تب و لرز و بدن درد داشتم، به محل درد فکر میکردم و میگفتم: نه درد نمیکنه که! و واقعا برای دقایقی که به آن قسمت فکر میکردم درد میرفت.
این است قدرت تلقین و مغز.
جالب است امتحان کنید.
این روش را برای ساقِ پایم هم زدم اما فقط لحظاتی میتوانم فراموشش کنم.
#روز_نوشت