هدایت شده از کانال حسین دارابی
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فکر میکنید دیده و شناسایی نمیشوید اما اشتباه میکنید!
اینطوری و با روشهای خفن دیگه که نمیشه گفت رد اغتشاشگران و تروریست هارو میزنن
سردار رادان چندروز پیش گفته بود که بهزودی میایم بالا سر همتون، ولی اگه اغتشاشگران فریب خورده بیاید داوطلبانه خودشون رو معرفی کنن بهشون تو مجازات تخفیف میدیم. جالبه بدونید تو این چندروزه خیلیا مراجعه کردن و خودشونو معرفی کردن 😊💪
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
عیدتون مبارک.
یه ممبر جدید داریم.
دست بزنید براشون چنین توفیقی نصیبشون شده که در کانال لبپر عضو شدن.😔😂
بسم الله.
حالا که برای روز نوشت میخواهم چیزی بنویسیم اصلا نمیتوانم.
یکی دیگر از چیز هایی که جدیدا آمده است درونم این است که، شب ها وقتی بابا تمام برق ها را خاموش کرده است و دیگر نمیشود حرکتی کرد؛ ایده های خوبی به ذهنم میرسد.
من در ذهنم آن را پرورش میدهم. تا آخر میبینمش و بعد میخوابم.
فردا صبح وقتی مغزم را کنار نعلبکیِ مربای زرشک و کره ام گذاشته ام، درونش را میگردم.
اما هیچ چیزی پیدا نمیشود. فقط یادم میاید چه خوابی دیده ام و چقدر در جنگ پیشروی کرده ایم.
گفتم مربای زرشک. آه. دارد تمام میشود و انگار قطرات آخرش از قلبم بر روی نان میچکد. کره هم غمگین است. حتی تهِ چایی ام که چند مسافرِ مربعی شکله سیاه دارد. آنها هم از غمِ غریب الوقوعی که میخواهد به جان سفره ی صبحانه بنشیند، بغضی دارند که اگر کمی روضه بخوانم گریه شان در میاید.
یک روز درحالی که با ننه تنها در خانه بودیم. ساعت ۱۰ میخواستیم صبحانه بخوریم. ساعت ده واقعا برای زرشک های خونی ام زمان مناسبی نیست.
مربای زرشک را باید صبح زود درحالی که از خشمِ بیشتر نخوابیدن میخواهی چند نفری را قتل عام کنی، بخوری.
آرامش میدهد، به مثابه جملاتی امیدوار کننده برای سربازی که دو پایش قطع شده است و به سفید رانش هم ترکشی نشسته است.
نمیخواهم در مورد مربای زرشک صحبت کنم. او دیگر نفس های آخرش را دارد میکشد و نمیخواهم مشت مشت بر زخمِ قلبم جوش شیرین بریزم!
برویم بالای سر سربازی که پاهایش قطع شده است.
لازم به توضیح نیست که چرا و چگونه قطع شده است، لابد زیر تانک رفته است و چند نفری جمع شده اند از زیر شانه هایش گرفته اند یک یاعلی گفته اند و کشیدنش بیرون. ولی چون شل نکرده بوده است، پاهایش جا ماندند.
شاید بعد از اینکه سرمِ کذایی ای که پرستار بهش زده است، تمام شود دو قُرت و نیمش هم باقی باشد که چرا کمکم کردید.
من اگر مسئول پاسخگویی به این سوال باشم اینطور جوابش را میدهم.
اول کمی نمک روی رگ های بیرون از از رانش میریزم. داد و بیداد که کرد و خون تازه دوباره از رگ ها بیرون جهید. بهش میگویم: خفه شو.
نه این تصویر مناسبی نیست.
نمک را میپاشم و میگویم: درد و حس کردی؟ اگر اون زیر میموندی درد و دیگه حس نمیکردی.
نه نه. نمیدانم شاید میدادم کسی بزند توی دهنش. نه این هم خوب نیست.
آن بیچاره الان مجروح است. قطع عضو شده است.
من اتاق را ترک میکردم. پس ترک میکنم.
میرویم به اتاق دست چپی.
یک مجروح دیگر که دو پا و یک دست و دو چشمش را از دست داده است.
به به عجب ایده ی خوبی به ذهنم رسیده است.
میدادم بیارنش بالای سر این مجروح.
میگفتم: ببین، پس برو خدا را شکر کن و چرت و پرت نگو، حداقل خوبه چشم داری میتونی معشوقه ات را ببینی.
اینجا سرباز میتواند جواب های مختلفی بدهد. پس من صحنه را ترک میکنم.
چقدر امشب بیشرف شده ام.
بیخیال برگردیم سرِ همین حالا.
روی تختِ قطار نشسته و دارم این ها را مینویسم.
قطار خیلی خوب است.
تکان تکانش، صدا ها، آدم ها.
همه اش خوب است.
حتی سر دردِ مسخره ی الآنم که بیشتر در پیشانی ام است.
انگار چند کارگر دارند گودالی در شانه ام حفر میکنند با قاشق.
یکی شان با چنگال خاک را نرم میکُند و میکَند. یکی دیگرشان با قاشق خاک ها را برمیدارد و میریزد پشت پیشانی ام.
ظهر که سوار شدیم، داشتم امتحان مجازی میدادم. تجربه ی جالبی بود. بعدش رفتم دستشویی. بچه که بودم دستشویی های قطار مثل الان نبود که. واردش که میشدی، میتوانستی از چاهِ توالت سنگ های بین ریل را ببینی.
و من با همان تفکر بچگی ام فکر میکردم از آن دایره ی نسبتا بزرگ میوفتم پایین و زیر قطار میشوم.
دستشویی هم که میرفتم مهدی پشت در بود و باید بلند بلند باهاش صحبت میکردم تا از ترسم کم شود.
یادش بخیر.
چقدر مهدی خوب بود و خوب هست.
کل قطار را باهم طی میکردیم، از این واگن به آن واگن تا آخر دو خط موازی آهنی که میان یک عالم سنگ خوابیده است را ببینیم.
مهدی با زهرا جدا میرفت و با من جدا.
با من که بود نوع صحبت و بیانش فرق میکرد.
با من بچه بود و من کیف میکردم.
بازی میکرد، داستان میگفت. داستان ترسناک میگفت.
من را با واقعیت ها روبرو میکرد.
مهدی خیلی خوب بود.
در کوپه کمکم میکرد هرکاری که میخواهم بکنم. مثلا او گوینده ی حیات وحش میشد و من یک میمون کوچولو بودم که از این تخت به آن تخت میپرید.
یا کوه نورد بودم. او هم کمک میکرد. یک جا میخواست بهم بفهماند که کوه و صخره نوردی راحت نیست، دستش را که نگهدارنده ام بود از کمرم برمیداشت و من زمین میخوردم. خودش هم مرا میگرفت که سرم جایی نخورد. اما خوب بود.
میخندیدیم. فحش میدادم و گریه میکردم.
ولی آخرش مهدی بود که باز آرامم میکرد.
یادش بخیر مهدی یک زمانی بجای بوسیدنِ صورتم، یک هو لیس میزد لپم را.
و اگر اعتراضی میکردم، اینبار من را میگرفت و بیشتر صورتم را لیس لیسی میکرد؛ تا جایی که دیگر چیزی نگویم و خوشم بیاید یا اغراق به غلط کردن میکردم.
من از اتصال بین دو واگن خیلی میترسیدم.
یادم است مهدی یک بار رفت آن جا ایستاد.
و گفت: ببین هیچیت نمیشه بیا.
بعد که نرفتم من را بغل کرد و باهم آنجا ایستادیم. سرم را در گردنش فرو بردم و چشم هایم را بستم، محکم گرفتمش تا امنیت داشته باشم.
بعد از چند دقیقه که دیدم چیزی نشد سر بالا آوردم و باهم خندیدیم.
امشب رفتم آن جا ایستادم.
تکان تکانش شدید بود و جایی در قفسه ی سینه ام که خون پمپاژ میکند به دنبال لمس لحظاتی بود که دیگر نداشتمش.
حدود ده دقیقه یا بیشتر آن جا ایستادم. چشم هایم را بستم و در تلاش بودم تا کمی از آن حسِ خوبِ با مهدی را دوباره بچشم.
ولی نشد.
بگذریم.
قطار خوب است برای زمانی که خاطره ای در آن نداشته باشی.
#روز_نوشت
@labpar
ݪَبْݒَࢪ
عیدتون مبارک. یه ممبر جدید داریم. دست بزنید براشون چنین توفیقی نصیبشون شده که در کانال لبپر عضو شدن.
واقعا چقدر ممبر های جدید که میان پرو ان تا دو جمله خوب گفتیم از اومدنش، تاقچه بالا گذاشت و رفت.
بدرک.
کی ضرر کرد؟
قطع به یقین اون.
هدایت شده از • گل نِسا •
تو بهشت دارن برف شادی میزنن
از آسمون میریزه رو ما🥲
《 @Goll_Nesa 》
هدایت شده از هیئت قرار
امیر برومندنماهنگ قله غیرت.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
✨قله غیرت تویی اوج تجلی احساس
جلوه حیدر توی معرکه حضرت عباس
هر کس اومد رو به روی قمر
افتاده زمین بدون سر
🎙 #امیر_برومند
#مدح_حضرت_اباالفضل_عباس_ع
#ولادت_حضرت_ابالفضل_ع
#استودیویی
#حماسی
🗒 متن کامل شعر
@Heyate_gharar