eitaa logo
ݪَبْݒَࢪ
160 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
811 ویدیو
7 فایل
-بسم الله - سلام بر شمایگان. لبپر به ظرفی میگن که گوشه ای از اون شکسته باشه. منتظر پستای خیلی مرتب و شیک نباش، اینجا همه چی درهمه/من همونی ام که مامانت میگه باهاش نگرد🕶😂 گلادیاتور
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸با شوخی بیجا، اطرافیان را مجروح نکنید🔸 🔹آیت الله حائری شیرازی🔹 اگر می‌خواهید با همسرتان حرف بزنید یا شوخی‌ای کنید، با عقلت مشورت بکن. بگو اگر او، این طور مطایبه‌ای با من بکند، خوشم می‌آید یا بدم می‌آید؟! اگر بدت می‌آید، این شوخی را نکن. ما در قالب شوخی کردن، انتقام خودمان را می‌گیریم. بعد که می‌گویی چرا این جوری با من حرف زدی؟! می‌گوید: شوخی کردم! می‌خواستم ادخال سرور کنم (خوشحال کنم) ! یک کسی توی غذایش یک دانه ریگ کوچکی بود. مهمان بود، به خویشاوندش که میزبان بود گفت: یک سنگ قبری کنار قبر آقای بروجردی گم شده! خب! این چه ربطی دارد؟! این حرف را برای مطایبه و شوخی گفت، ولی در واقع این حرف، شوخی نیست؛ چراکه این خورشت، محصول زحمت میزبان است. وقتی می‌خواهی تذکری بدهی، خیلی با لطافت تذکر بده؛ طوری که طرف مجروح نشود. گاهی ما با شوخی‌مان، خانواده‌مان را مجروح می‌کنیم. ببینید! درست است که «ادخال سرور» خوب است؛ ولی ما در تطبیق مفهوم به مصداق مشکل داریم! ما هرچه سرمان می‌آید از دورۀ عملیمان است. در تئوری مشکل نداریم. در دورۀ عملی و بالینی‌مان مشکل داریم. @haerishiraziاگر بدنبال حکمت‌های ناب هستید، هم‌اکنون عضو کانال آیت الله حائری شیرازی شوید: eitaa.com/joinchat/454361092C75c4b499d3
دوباره سوار قطار شدیم... @labpar
دویدن در واگن ها خیلی خیلی لذت بخش است. البته به شرط اینکه کسی در واگن نباشد. انگار داخل فیلم هایی، با یک اسلحه ای که در دست دارم و چادری که کمی زدمش زیر بغل تا جلوی پایم را نگیرد. دست می‌برم داخل جیب کنارِ زانویم. این شلوار شیش جیب یا به عبارت امروزی اش کارگو را، خیلی خیلی دوست دارم. حس جنگ بهم میدهد. داشتم میگفتم. دست می‌برم داخل جیب کنار زانویم تا یک خفه کن در بیاورم. بپیچانمش روی لوله ی ماکاروفم تا وقتی سوژه را دیدم، بی سر و صدا کار را در بیاورم. بگذریم. دویدن در کوپه خیلی خوب است. حس سبک بال بودن دارد؛ مخصوصا وقتی برخلاف مسیر قطار بدوی. اینبار اگر خواستید سوارِ قطار بشوید، حواستان باشد محبوبی نداشته باشید که فقط خاطره اش همراهتان باشد؛ و نکته ی دوم اگر هم سوار شدید، شب در واگن ها بدوید. شب همیشه خوب است. یک چند خطی برای شب نوشته ام، ولی اینجا نمیگذارمش. سوار قطار نشوید کلا. یادم است یک شعری در این باب بود. تنها بودن در اتوبوس ۱۰۰ نفر است و تنها بودن در قطار هزار نفر. جای سیزه واقعا خالی بود. کاش سیزه اینجا بود تا انقدر میخنداندمش و حرف میزدم تا می‌گفت: انگار بهش گفتن. 😄😄 سیزه خیلی خوب است، خیلی زیاد. @labpar
هدایت شده از کانال گیزمیز 💯
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از بر داشتن سر نازل، ضامن رو آزاد کنید🔥🧑‍🚒 🆔 @GizmizTel 💯
ݪَبْݒَࢪ
وای این خیلی حقه‌.
بسم الله. باید یک نمایشنامه بنویسم‌. حداقلش سه صفحه. چندین روز است که دارم در مغزم تمامش میکنم ولی تایپش نمیکنم. اصلا خوشم نمی‌آید که بنویسمش. چون در مغزم قبلا داستان بوده است. حتی نوشتمش. ولی نمایشنامه نه. بنظرم یکی از مزخرف ترین های روزگار همین نمایشنامه است. حسی که داستان، چه خواندنش و چه نوشتنش بهم میدهد؛ به یک هزارمش نمایشنامه نمی‌دهد. اینجا میخواهم بنویسمش شاید شد. بسم الله. عنوان: پستچی نامه ی معشوقش را به کسی جز خودش دید. مرد پستچی: ۳۴ ساله. مکان: یکی از محله های تهران. ۱: روز/ خارجی/ محله ی شمیرانات مرد پستچی که صورتش را شش تیغ کرده است، جلوی یک خانه که کنار درِ آبی اش درخت سروی کاشته شده از موتورش پیاده می‌شود. زنگ در را میزند. به سمت خورجینِ موتور برمیگردد. پاکت نامه ها را یکی یکی ورق میزند. یکی شان را بیرون میکشد. پیرمردی دم در می‌آید. پیرمرد: صبحت بخیر جوون. مرد: الان ظهره مشتی‌. مرد میخندد، پیرمرد هم. مرد پاکت نامه را به سمت پیرمرد میگیرد. نه نه میخواهم مونولوگش کنم. سرما آمده است و درونم سرم نشسته. تعدادی از سربازانش را هم فرستاده، تا مجراهای بینی ام را ببندند. حالا و در این لحظات نمیتوانم مونولوگی بنویسم از کاتارسیسی که میخواهد رخ دهد. زیر پتو دارم نفس را از دهان داخل میدهم و دماغم دو برابر گرفته است. به کلداکسی که خورده ام سپرده ام، کماندوهایش را بفرستد تا سرما را شکست دهند اما انگار یادش رفته است. حس میکنم کلداکس معشوقه ای در سپاه دشمن دارد که او را بر من ارجه دانسته. لندهورِ الدنگ.
یک تجربه ی جالب دارم. دیگر پره های بینی ام از دستمال کاغذی آزرده شده است. حالا که به پهلو خوابیده ام. یک قطره از بینی ام، تا لبه ی پرتگاه آمد. دست نبردم و دستمالی بر نداشتم. دیگر طاقتش طاق شد و خودش را از آن بالا چکاند روی زمین. کلداکس انگار که چند فحش ملس از معشوقه اش خورده باشد، زده است به سیم آخر و دارد اثرش را می‌گذارد. شب بخیر.
پروژه باند پیچی کردن علی توسط خاله فاطمه.😎