دویدن در واگن ها خیلی خیلی لذت بخش است.
البته به شرط اینکه کسی در واگن نباشد.
انگار داخل فیلم هایی، با یک اسلحه ای که در دست دارم و چادری که کمی زدمش زیر بغل تا جلوی پایم را نگیرد.
دست میبرم داخل جیب کنارِ زانویم.
این شلوار شیش جیب یا به عبارت امروزی اش کارگو را، خیلی خیلی دوست دارم.
حس جنگ بهم میدهد.
داشتم میگفتم.
دست میبرم داخل جیب کنار زانویم تا یک خفه کن در بیاورم.
بپیچانمش روی لوله ی ماکاروفم تا وقتی سوژه را دیدم، بی سر و صدا کار را در بیاورم.
بگذریم. دویدن در کوپه خیلی خوب است.
حس سبک بال بودن دارد؛ مخصوصا وقتی برخلاف مسیر قطار بدوی.
اینبار اگر خواستید سوارِ قطار بشوید، حواستان باشد محبوبی نداشته باشید که فقط خاطره اش همراهتان باشد؛ و نکته ی دوم اگر هم سوار شدید، شب در واگن ها بدوید.
شب همیشه خوب است.
یک چند خطی برای شب نوشته ام، ولی اینجا نمیگذارمش.
سوار قطار نشوید کلا.
یادم است یک شعری در این باب بود.
تنها بودن در اتوبوس ۱۰۰ نفر است و تنها بودن در قطار هزار نفر.
جای سیزه واقعا خالی بود.
کاش سیزه اینجا بود تا انقدر میخنداندمش و حرف میزدم تا میگفت: انگار بهش گفتن.
😄😄 سیزه خیلی خوب است، خیلی زیاد.
#روز_نوشت
@labpar
هدایت شده از کانال گیزمیز 💯
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از بر داشتن سر نازل، ضامن رو آزاد کنید🔥🧑🚒
🆔 @GizmizTel 💯
بسم الله.
باید یک نمایشنامه بنویسم. حداقلش سه صفحه.
چندین روز است که دارم در مغزم تمامش میکنم ولی تایپش نمیکنم.
اصلا خوشم نمیآید که بنویسمش.
چون در مغزم قبلا داستان بوده است.
حتی نوشتمش.
ولی نمایشنامه نه.
بنظرم یکی از مزخرف ترین های روزگار همین نمایشنامه است.
حسی که داستان، چه خواندنش و چه نوشتنش بهم میدهد؛ به یک هزارمش نمایشنامه نمیدهد.
اینجا میخواهم بنویسمش شاید شد.
بسم الله.
عنوان: پستچی نامه ی معشوقش را به کسی جز خودش دید.
مرد پستچی: ۳۴ ساله.
مکان: یکی از محله های تهران.
۱: روز/ خارجی/ محله ی شمیرانات
مرد پستچی که صورتش را شش تیغ کرده است، جلوی یک خانه که کنار درِ آبی اش درخت سروی کاشته شده از موتورش پیاده میشود. زنگ در را میزند. به سمت خورجینِ موتور برمیگردد. پاکت نامه ها را یکی یکی ورق میزند. یکی شان را بیرون میکشد.
پیرمردی دم در میآید.
پیرمرد: صبحت بخیر جوون.
مرد: الان ظهره مشتی.
مرد میخندد، پیرمرد هم.
مرد پاکت نامه را به سمت پیرمرد میگیرد.
نه نه میخواهم مونولوگش کنم.
سرما آمده است و درونم سرم نشسته.
تعدادی از سربازانش را هم فرستاده، تا مجراهای بینی ام را ببندند.
حالا و در این لحظات نمیتوانم مونولوگی بنویسم از کاتارسیسی که میخواهد رخ دهد.
زیر پتو دارم نفس را از دهان داخل میدهم و دماغم دو برابر گرفته است.
به کلداکسی که خورده ام سپرده ام، کماندوهایش را بفرستد تا سرما را شکست دهند اما انگار یادش رفته است.
حس میکنم کلداکس معشوقه ای در سپاه دشمن دارد که او را بر من ارجه دانسته.
لندهورِ الدنگ.
یک تجربه ی جالب دارم.
دیگر پره های بینی ام از دستمال کاغذی آزرده شده است.
حالا که به پهلو خوابیده ام.
یک قطره از بینی ام، تا لبه ی پرتگاه آمد.
دست نبردم و دستمالی بر نداشتم.
دیگر طاقتش طاق شد و خودش را از آن بالا چکاند روی زمین.
کلداکس انگار که چند فحش ملس از معشوقه اش خورده باشد، زده است به سیم آخر و دارد اثرش را میگذارد.
شب بخیر.