eitaa logo
ݪَبْݒَࢪ
154 دنبال‌کننده
3هزار عکس
577 ویدیو
5 فایل
-بسم الله - سلام بر شمایگان. لبپر به ظرفی میگن که گوشه ای از اون شکسته باشه. منتظر پستای خیلی مرتب و شیک نباش، اینجا همه چی درهمه/من همونی ام که مامانت میگه باهاش نگرد🕶😂 گلادیاتور
مشاهده در ایتا
دانلود
درد گلویم، تبه سرم و سرفه های نایم، نایی برایم نگذاشته اند تا خاطرات این سه روز را تایپ کنم . انگشتانم مدام در حال کشیدن دستمال کاغذی از کارتنش است و همین حالا هم که دارم تایپ میکنم، مغزم میگوید: دستمااااالللل 😂 خلاصه که یه چند روز دیگه که خوب شدم. برام دعا کنید وگرنه 🗡️.
من ؟ زاده ی خیال های پرت هستم . من در تبار لباس های گل گلی و چریکی های بچه های بسیجی جان میدهم... میتوانم ارامش زیادی که از بچه مذهبی ها میگیرم را قورت دهم .
. بسم الله چادرم را که سر کردم دویدم سمت ماشین ‌. در میان راه درست حد درخت زیتون و در پایم به چیزی در آن تاریکی گیر کرد و در هوا چشم هایم را بستم تا اگر جنی پایم را گرفته نبینمش. لیدی را که در ماشین دیدم نشستم داخل و در را بستم. سرفه ای کردم. چیزی بینمان رد و بدل شد. جلوی مطب دکتر که نگه داشتیم خداحافظی کردم. در شیشه ای را هل دادم. مردی همان اول کاری روی صندلی های سفید آبی نشسته بود و انگشتش یا دماغش را به فیض میرساند! جلوتر که رفتم بچه ای گریه میکرد و با مشت به شانه ی پدرش میکوبید. پدرش پدرسگ‌ بسه ای به او گفت و نگاهش روی زنش ماند. زنش موهای نسکافه ای اش را که حتم دارم رنگش را از پیج اینستا پیدا کرده است را دور انگشتش پیچید. به گمانم به آن دو لاخ که از بالای ابروهایشان آویزان میکنند سوسکی میگویند. سوسکی هایش را با انگشت حالت داد. پیش منشی رفتم . پشت میز باندی نشسته بود و صورت استخوانی اش با دست سیلی میزد ‌. شاید این گونه خواب از چشم هایش برود‌. اسمم را گفتم و گفت بشین تا صدات کنم خانم صابری . دندان هایم را نشانش دادم و فکر کنم فهمید لبخند مهربانانه ای نبود. روی صندلی نشستم. دختر بیست و خورده ای ساله ای کنارم نشست و بدون ناز و ادا پرسید: کفشاتو از کجا خریدی!؟ از او خوشم آمد. اینکه بجای سیس امدن حرف دلش را زد نشان داد مرام و معرفت سرش میشود. و در گویش عامیانه من مراپ و معرفت زیادی داشت. این مراپی خوشگل ما هم موهایش را سوسکی ریخته بود و لاک هایش را انگار هفته ی پیش زده بود. ظرف زیاد شسته بود و لاک هایش پریده بود . + لاک زیاد بزنی ناخونات خوب رشد نمیکنه! نگاهش را از پوتین هایم گرفت و در صورتم خیره شد. فحش بدی در چشم هایش بود اما گفت: اره گرفتمشون. لبخند کجی زدم و ابروهایم را بالا بردم: نه اونی که نگفتی رو بگو! منشی ها مارا نگاه میکردند. کمی از او فاصله گرفتم و تکیه دادم به پشتی صندلی. لب هایش را غنچه کرد و دستش را روی پایم گذاشت: کفشاتو از کجا خریدی؟ +نمیدونم حاجی اسم پاساژشو یادم نمیاد. با دستش خاک تو سرتی نشان داد. دندان هایم را نشان دادم: مچکرم. مرا صدا زد. بلند شدم و رفتم به سمت در اتاق دکتر داخل رفتم و دکتر گفت: شما دختر خاله ی صابریایی؟ کمی فکر کردم . گفتم خیر من دخترشونم. کمی فکر کرد و مرا نگاه کرد: آهان خواهرشی پس. چه بزرگ شدی. + جبر زمانست عمو. چشم هایم باز ماند. آخه عمو؟؟؟ به سرعت تصحیحش کردم. آقای دکتر خنده اش گرفت. دردم را پرسید و داروهارا نوشت و آمدم بیرون. دختر مو سوسکی نگاهم کرد و درحال جویدن ناخن هایش بود. نگاهش کردم و گفتم یادم نیست. لبخندی زد . داروهایم را گرفتم و آمدم که سرم را بزنم . همان طور ایستاده سوزن را در گودی بیت بازو و ساعد فرو کرد. رگ سبز زیبایی خود نمیایی میکرد و سوزن مانند خوناشامی تشنه، خونم را داخل لوله اش کشید. سیزه: فکر کن تیر خوردی و حالا داری بخیه میزنی برای خودت. + خب تیر درد داره و دردشو کشیدم اما این بدون درد داره درد میاره. بلند شدم و رفتیم خانه ی سیزه. کاملا جنگی وار پوتین هایم را با دست دریده شده ام باز کردم و رفتیم داخل اتاق . و در این بین با علی و طاها داستان ها داشتم 🕶
ݪَبْݒَࢪ
عضو نشید 😂
😐💔 عضو بشید اونور بهتون پیتزا و نوشابه میدم
من از همین تریبون میگم ببخشید 😂
ݪَبْݒَࢪ
من از همین تریبون میگم ببخشید 😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ݪَبْݒَࢪ
خب دیگه شب بخیر بگو‌ بخواب😊😂