چقدر امشب ناراحتم.
روبروی ضریح با فاصله ای زیاد نشستیم.
خانم خادم به سمتم آمد و گوش زد کرد که اینجا مسیر ویلچر است.
این یعنی اینکه بلند شو.
تا خواستم بلند شوم.
پیر زنی که روی یک صندلی روبروی من در آن سوی راه نشسته بود گفت: بلند شید دیگه، یه چشم بگید. زشته.
مدام این را تکرار کرد و سعی بر بلند کردن من از آنجا داشت.
دروغ چرا وقتی دیدم پیرزن خودش را قاطی ماجرا کرد و مثل قاشقی داشت آب و نمک را هم میزد، لج کردم و همانجا نشستم.
او هی میگفت بلند شوید و...
و من بی توجه به حرف هایش نشسته بودم و داشتم گوشی ام را چک میکردم.
در صورت پیرزن که دقیق شدم، دیدم گریه کرده است و کتاب دعایی در دست دارد.
پیرزن از آن هایی بود که در همین یک قدمی مرگ نیز از آرایش و شیتان پیتان کردن نگذشته بود و حسابی مثل آن زن های قدیمی که یک کاره ی مادر شاه بودند زلمزیمبو ها را به خودش آویزان کرده بود و داشت گریه میکرد.
به من گفت مگر خونه ی خودتونه؟ پاشو.
خواستم بگویم بله، ما مثل شما عروسی نیامده ایم.
ولی باز کظم غیض کردم، تا آنجا که برگشت و به مادرم گفت: این دختر شماست؟ چقدر لجبازه.
من هم گفتم چرا حاجت هاتونو از خانم نمیخواید؟
این یعنی اینکه حاج خانم مثلا محترم بیا و این حرف ها را تمام کن.
مادرم آمد و خواست مرا بلند کند. بلند شدم. تا میخواستم چیزی بگویم. خانومی از کنارم بلند شد و گفت: شما چیزی نگو عزیزم. درسته زائر نباید تو کار خادم دخالت کنه. بیا جای من بشین.
چقدر آن خانم فرستاده ی خوبی بود.
من را از یک دعوا و یحتمل دلشکستن نجات داد.
آمدم اینطرف تر نشستم. گریه ام گرفت.
چندی بعد فاطمه ی دایی رضا آمد و کنارم نشست.
مادرم که آمد نشست گفت: اون بنده خدا عذر خواهی کرد. مریض بود.
من هم شروع کردم به فحش دادن.
چند لحظه بعد زنی آمد که قرآنش را در قفسه بگذارد: دخترم بسپارش به حضرت معصومه سلام الله علیها.
به فاطمه ی دایی رضا گفتم: همه ی این دخالت ها از این است که فکر میکنیم بیشتر از همه میدانیم.
فکر میکنیم.
و دقیقا سوال همینجاست.
که ایا با اینکه بیشتر میدانی باز هم نادانی خودت را فریاد میزنی؟
خلاصه که امشب خوشحالم، برای اینکه کظم غیض کردم و چیزی نگفتم و حلالش کردم آن پیرزنه فامیل شاه را.
تایم خلاقیت🎈
با خلاقیت خودتون کاملش کنید😄
و برام بفرستید لطفا
یا در ناشناس که قابلیت فرستادن عکس هم داره: https://daigo.ir/secret/4325141503
یا در پیوی بنده:
@F_slll
بسم الله
حال روحیم خوب نیست. شانه ی سمت راستم انگار که تاندونش کشیده شده. صبح دومین باری بود که برای فیزیوتراپی رفتم.
امروز از ان روز هاییست که میتوانم بزنم زیر همه چیز و بگویم گور پدر همه.
از ان روز هایی که از دو هفته ی پیش خواب درست و کاملی نداشتم و با دیدن جان ویک و کوبیدن مشتم روی میز با هر صحنه ی خفنش کمی از خشمم را تخلیه کنم.
خوابم خراب شده است. بنطرم مهم ترین چیز برای هر ادمی خواب است. اینکه از درد شانه ام نتوانستم درست و حسابی بخوابم، خشمم را بیشتر میکند. اینکه با دست چپ کار هایم را انجام میدهم تا دست راستم زود تر خوب شود، اما حالا دست چپ بیچاره ام که عادت به اینهمه فعالیت ندارد؛ درد گرفته است.
رسما دو دستم درد میکند. باز دست چپم خوب است و راه میاید با من، اما شانه ی راست انقدر زبان نفهم است که دردش را به بازو و کتف هم میدهد. یکی نیست بگوید اخه بیشرف خودت درد بکش و نیا بقیه رو هم دردمند کن.
دوست دارم ادم ها را بکشم. میلم به خون و کشتن زیاد شده است.
خشمی در درون من است که با گریه هم تخلیه نمیشود. اینکه میگویم خواب خیلی مهم است برای این است که وقتی گریه میکنی، بعدش بلافاصله باید بخوابی. نه اینکه گریه کنی و منتظر باشی تا خواب ایا بیاید، ایا نیاید!
دوست دارم همه را بکشم. شاید فکر کنید که این جمله را قبلا هم گفته ام و نباید اینجا تکرارش میکردم. اما من میخواهم بارها این را تکرار کنم.
احساس میکنم یک قاتلم. فقط درد دستم کلافه ام کرده است.
تمرکز ندارم بخاطرش و این افصابم را خورد کرده است.
گیف بی کیفیت رو بقیه قیمت بالا میفروشن اما من این گیف خوب و پر محتوا رو رایگان در اختیارتون گذاشتم
راستی در مورد فحش ها هم یه چیزی رو خدمتتون عرض کنم.
لطفا فحش های خوب بدید نه این فحش های روبیکاییه تینیجری😒