eitaa logo
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
4.3هزار دنبال‌کننده
387 عکس
80 ویدیو
2 فایل
✍️ [ آدمی] سخنی به لفظ در نمی‌آورد، جز آنکه فرشته نگاهبانی نزد او حاضر است [و آن را می‌نویسد] (ق - 18) 📝یادداشت‌های زهرا محسنی‌فر راه ارتباطی: @z_mohsenifar https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت‌های در بحران، گاهی بحران‌های از دست دادن فرصت را جبران می‌کند. با تغییری کوچک در خوانش زمانه، چه‌بسا نعمت‌ها از دل نقمت‌ها بیرون می‌آید. اگر زاویه‌ی نگاهمان را عوض کنیم، جنگ را گنج می‌بینیم. چه بسیار کراهت‌ها که خیری در آن بوده. چه امنیت‌های پایدار که از پس ناامنی‌های موقت سربرآورده. امروز آتشفشان خفته‌ی سرمایه اجتماعی مردم دوباره زبانه کشیده. جنگ، به آتش زیر خاکستر وطن‌دوستی ایرانیان باد می‌زند. برکه‌‌ی کاشی میهن، دارد از لجن‌های مزدور و وطن‌فروش و جاسوس و منافق و کاسه‌لیس، پاکسازی می‌شود. ابرفراصوت‌ها، موفق‌تر از الأزهر و دارالتقریب، دل‌های شیعه و سنی را پیوند می‌زند. نسل زد، در تعطیلی نظام آموزشی تئوریک، با صدای درگیری پدافند ایران و تصویر درماندگی گنبد آهنین، پای درس عملی دشمن‌شناسی می‌نشیند. الگوهای زنده‌ای از زن مسلمانِ شجاعِ تأثیرگذار، دارد خلق می‌شود. با زدن جنگنده‌های افسانه‌ای رادارگریز، تصویر شکست‌ناپذیری آمریکا شکسته می‌شود و باور «ما می‌توانیم»، بند می‌خورد. بله یک روی سکه‌ی جنگ، خونریزی و ویرانی و خسارت است، اما روی دیگرش فرصت رویش و ترمیم و شکوفایی است. ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
📌ائتلاف دشمن و رمزی که فرشته‌‌ی وحی فاش کرد ◽گفت چه نشسته‌اید که دشمن در تدارک حمله‌ای هولناک است. ائتلافی بزرگ علیه‌تان شکل گرفته. کارتان تمام است. دخلتان آمده. به خود بلرزید. از لشکریان انبوه دشمن و ساز و برگ پرهیبت و مخوفش پروا کنید. اشهدتان را بخوانید. ◽فرماندهان و رزمندگان، نگاهی به هم انداختند. عرقی سرد بر پیشانی‌ها نشست. زانوها سست شد. زبان‌ها در کام‌ها خشکید. هنوز از زخم‌های تنشان خون تازه می‌جوشید. هنوز در شوک شکست اُحد بودند. ناگهان کسی آن میانه صدایش را صاف کرد و گفت: «جماعت! شما را چه شده؟ دل قوی دارید. یقین کنید خدا برایمان کافی است. به شدت هم کافی است. پناهگاهی بهتر از او نمی‌شناسیم. اصلاً پناهگاهی محکم‌تر از او نداریم.» مارپیچ سکوت شکست. دستها بالا آمد. برق شوق به دیده‌ها افتاد. مشت‌ها گره شد. فریادها در هم پیچید: «حسبنا الله و نعم الوکیل». ◽خبر به جبهه شرک رسید. از روحیه‌‌ی مسلمین در اندیشه شدند. شایعه‌ای که انداخته بودند، کمانه کرده بود. بزرگان لشکر به تردید افتادند. کسی پرسید: «مانده‌ام آنها پشتشان به چه گرم است؟ عِدّه و عُدّه‌شان کجا بوده؟ نکند قدرتی پنهانی دارند که ما نمی‌دانیم. سلاح مخفی‌شان چیست؟» آن یکی گفت: «از خیر این جنگ بگذریم. به دردسرش نمی‌ارزد. ممکن است گرفتار شویم.» و اینگونه بود که پس از غزوه اُحد، گزندی به مسلمین نرسید و مشرکین بی جنگ و نزاع، از اردوگاه و آوردگاه برگشتند. ◽فرشته‌ی وحی خودش را رساند. دست پر آمده بود. رمزی را در گوش پیامبر خواند. سرّی از اسرار خدا را فاش کرد. این، پاداش مسلمین بود. همانها که پناهگاهی قوی داشتند. پیامبر لبخندی زد و هدیه لشکر حق را به کامشان ریخت: «همانا شیطان شما را از دوستانش می‌ترساند. از آنها نترسید. از خدا پروا کنید، ای مؤمنین.» خدا رمز پیروزی را برایشان فاش کرده بود. کلید پناهگاه را دستشان داده بود. در آغوششان کشیده بود. 🔺پ.ن: برداشتی داستانی از شأن نزول آیات ۱۷۳ تا ۱۷۵ سوره مبارکه آل عمران ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
417.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما با هم فرق داریم. خیلی هم فرق داریم. ما با بالستیک آتش بپا می‌کنیم و آنها با لاستیک! ما پُرزور حمله می‌کنیم و آنها با مزدور. ما به خدا تکیه داریم و آنها به کدخدا. ما در خطر به هم پیوسته می‌شویم و آنها از هم گسسته. ما مردانه می‌جنگیم و آنها نامردانه. ما واقعی و با ریشه هستیم و آنها جعلی و بی‌ریشه. بله ما با هم فرق داریم. پ.ن: فیلم عبور موشک‌های ایرانی از پدافند چندلایه‌ای اسرائیل ✍🏼 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب گوش کن؛ می‌بینی غرّش صاروخ ایرانی، چگونه ملودی حماسی سمفونی مقاومت شده؟ کجا در طول تاریخ کسی با آلت قتّاله به تغزّل افتاده؟! چگونه صدای توفنده‌ی موشک‌های بیقرار، آهنگ بی‌کلام کافه‌های شبانه شده؟ می‌بینی زیر شهاب‌باران پرتابه‌های گداخته، قرارهای عاشقانه را؟ به یاد داری کسی ساز ناکوک مردم زخم‌‌خورده را با صفیر رعب‌آور ابرفراصوت‌ها کوک کرده باشد؟ این خداست که پنجره را باز کرده تا دنباله‌دارهای شعله‌ور آسمان برای کودکان مظلوم بی‌بابا، لالایی بخوانند. آهای صاروخ ایرانی! با تو هستم. تو با کدام معجزه دل‌های مردم شکسته را با شکستن دیوار صوتی، کوک می‌زنی و صدای رنج‌دیدگان تاریخ می‌شوی؟ تو، فقط تو هستی که در کالبد بی‌جان ستمدیدگان عالم، صور اسرافیل می‌دمی. دمت گرم، صاروخ ایرانی! ✍🏼 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا قوّت شاطر! تنورت داغ. نانت با برکت. یک محله را نان‌خورت کرده‌ای. صف می‌کشند به تماشایت. می‌نشینند به انتظار دسترنجت. بوی نان برشته‌ات محلّه را برداشته. سنگکت چه شامّه‌نواز است. خلق الله را تو سیر می‌کنی. دست بجنبان. مشتری آخرت چشم انتظار است. مبادا بگویی نان نیست. مبادا بگویی نایست. آره می‌دانم. داغ، داغ است اما داغ تو فرق می‌کند. سوگواری‌ات باشد برای وقتی که سفره‌ها جمع می‌شود. وقتی کودکان سیر می‌شوند. وقتی مادری باقیمانده‌ی نانت را در بقچه می‌گذارد تا نگران روزی فردای بچه‌هایش نباشد. آن‌وقت کرکره را پایین بکش و برو در گوشه‌ای تنها های‌های گریه کن. برای شاطری که خاطرت را داشت. خاطرش را داشتی. آنجا دیگر اشک‌هایت را مشتری‌ها نمی‌بینند و دل‌نگران بی‌نانی نمی‌شوند. برو اما یادت باشد صبحِ فردا زود بیایی تا خمیرت خوب برسد. مردم نانِ خوب می‌خواهند، شاطر. فرمود: «ملت عزیز کار خودشان را با قوّت انجام بدهند و ادامه بدهند و به خدای متعال توکّل کنند.» 🎥 فیلم را ببینید ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴شادی قبل از گل ممنوع! ◽به خیال پیروزی آمدند. آمدند تا از دیگران جا نمانند. غنیمت گرفتن از دشمن همیشه شیرین است؛ حلال طیّب است؛ اصلاً سوغاتی جنگ است. کار لشکر قریش داشت تمام می‌شد. چند شمشیرِ بیشتر تا فتح یک غزوه‌ی دیگر باقی نمانده بود. پیادگان دشمن داشتند فرار می‌کردند. گماشتگان پیامبر بر تنگه‌ی اُحد، بر صحنه اشراف نداشتند و فقط نیمه‌ی پر لیوان را می‌دیدند. تیراندازان پدافند سپاه اسلام، دچار اختلال محاسباتی شدند. در باد پیروزی اولیه خوابیدند. خوشحالی قبل از گل انجام دادند. پیش از تیر خلاص بر شقیقه دشمن، تَرک پُست کردند. و شد آنچه نباید می‌شد. ◽سواران ابوسفیان، استتار کرده بودند و تنگه‌ی خالی و خوش‌خیالی تنگه‌داران را می‌دیدند. پاشنه‌ی آشیل لشکر اسلام دستشان آمد. از همان نقطه‌ی بی‌پاسدار پاتک زده و سپاه مدینه را قیچی کردند؛ از همان نقطه‌ی خوش‌خیالی؛ از خلأ محاسباتی؛ از جنگ شناختی؛ از کار نیمه‌تمام. ورق برگشت و کمر لشکر مدینه شکست. تاریخ نوشت که سپاه اسلام در غزوه اُحد شکست خورد. ◽بله تاریخ برای عبرت است. الگوهای نصرت و هزیمت ملت‌ها تکرار می‌شوند. پرچم سفید دشمن وقتی روزگارش سیاه شده گاهی اختلال محاسباتی می‌آورد. پلنگ زخمی را رها کنی، گله را می‌درد. غفلت از صحنه و اسلحه، پاس روی تور برای دشمن سگ‌جان است. از قدیم گفته‌اند: «کار را که کرد، آنکه تمام کرد.» 🔺فرمود: «ملّت ایران در مقابل جنگ تحمیلی محکم می‌ایستد ــ همچنان که تا حالا ایستاده ــ در مقابل صلح تحمیلی (هم) محکم می‌ایستد.» ✍🏼 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
طنازی و خوشمزگی از ویژگی‌های جامعه ایرانی است. وسط بحران‌های طبیعی و جنگ‌های تحمیلی هم که باشند، همیشه راهی برای خندیدن و خنداندن پیدا می‌کنند. در حالی که ساکنین سرزمین‌های اشغالی با ترس و فوبیا دست و پنجه نرم می‌کنند و گرفتار افسردگی و حملات عصبی شده‌اند، ایرانی‌ها با فکاهی و لطیفه‌گویی، روحیه‌‌ی مقاوم و هویت سرزنده‌ی خود را به رخ می‌کشند. فضای مجازی پر است از محتوای مردم‌ساخته‌ای که با بذله و کمدی، قدرت ایران و خفّت دشمن را به تصویر کشیده و دستمایه‌ی تقویت روحیه‌‌ی جمعی و نشاط اجتماعی کرده. انگار خدا وقتی گِل ایرانی‌ها را سرشته، به مقدار کافی نمک به آن افزوده! ایرانیان مردمی مقاوم و باهوش‌اند. می‌دانند چگونه در کنار مؤلفه‌های قدرت سخت مثل موشک و پهپاد، از ادبیات و هنر و رسانه برای ساخت قدرت نرم استفاده کنند. و این از کودنی دشمنان است که بافت و سرشت ایرانیان را نمی‌شناسند و به جنگ آنها آمده‌اند. زیر پوست شهرها، زندگی با قدرت جریان دارد.🇮🇷✌🏼 ✍🏼 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
گلبانگ اذان، از گلدسته‌های فیروزه‌ای مسجد بلند شد و شهرِ پرهیاهو را به خلوتی سحرآمیز فراخواند. مرد، نگاهی به دیوارهای سوخته و پنجره‌های شکسته انداخت. سیمان و آهن و شیشه در مقابل آتش ائتلاف کرده بودند تا آن سازه‌ی مقاوم سرپا بماند. دود سیاه، پیراهنی چرکین و بدقواره به تن ساختمان کرده بود. مرکز ارتباط آسیب دیده و خبرش دنیا را گرفته بود. مرد از جهت آفتاب، قبله را پیدا کرد و با دستانش قلوه‌سنگ‌ها و خرده‌شیشه‌ها را کنار زد و تکه کارتنی روی زمین صاف انداخت. سکوت، در سرسرای خالی واحد خبر می‌پیچید. اذان به الله اکبر آخر رسیده بود. آسمان، نقره‌فام شده بود و خورشید داشت گرد الماس به آفاق می‌پاشید. مؤذن، حفره‌ی خالی زمان را پر کرده و نوبت مرد بود که قیام کند. مرد، سرش را بلند کرد تا از لابلای شاخ و برگ چنارها، قامت افراشته‌ی ساختمان را یک‌بار دیگر ببیند. بعد شعاع نگاهش را تا آسمان خدا امتداد داد. دست‌ها را بالا آورد و چشم‌ها را بست و الله اکبر گفت. دیگر نه آهن می‌دید و نه سیمان و نه شیشه. مرد، با خدا کار داشت و داشت با او حرف می‌زد. ✍🏼 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
کوچک‌انگاری صغیره، گناه کبیره است. آمریکا تابوی عملیات نظامی در ایران اسلامی را شکست. میز دیپلماسی را خُرد کرد. مهم نیست فردو چه آسیبی دیده. اهمیتی ندارد که نطنز حالش چه‌طور است. چه می‌پرسی که اصفهان دردش گرفته یا نه؟ یا دانش هسته‌ای نابودشدنی نیست. سبویی بشکست و پیمانه‌ای ریخت. این تله‌ی جنگ نیست؛ خود جنگ است. مهم نیست که ترامپ بزدلی کرده و کوچک زده. مهم نیست که خواسته قلدری کند و بزند. تیری از چله کمان رفته که باز نمی‌گردد. آبی از جوی رفته که برنمی‌گردد. اینجا باید گردونه زمان را نگه داشت و تقویم را از نو نوشت. تاریخ باید از سحرگاه نخستین روز تابستان ۱۴۰۴ دو شقّه شود. جدال آخرالزمانی ما با شیطان بزرگ درست در همین لحظه، دقیقا در همین ساعت، شروع می‌شود. ✍🏼 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از مجله سوره
▫️ وقتی خدا فیل هوا می‌کند 🔸 روزنوشت روز نهم ✍️ زهرا محسنی‌فر پیرمرد، انگلیسی را با لهجۀ هندی-عربی صحبت می‌کرد. از یک مهاجر آفریقایی‌تبار مسلمان که رگ و ریشه‌ای آسیایی داشت، نمی‌شد بیش‌تر از این انتظار داشت. لابه‌لای حرف‌هایش آیات قرآن به گوشم آشنا می‌آمد. چشمم به زیرنویس بود تا چیزی را از دست ندهم. میخکوب بودم و سراپا گوش. شیخی که به زبان نامادری صحبت می‌کرد، حرف‌هایش را به این‌جا رساند: «او نگفت سبحان‌الله؛ حتی نگفت الحمدللّه؛ می‌دانید چه گفت؟» فیلم را نگه داشتم تا خودم حدس بزنم. امام(ره) دربارۀ حادثۀ طبس چه گفته بود؟ این‌که شن‌ها مأمور خدا بودند؟ این‌که آن حادثه امداد الهی بود؟ بُراق شده بودم که بدانم شیخ چه در چنته دارد و کدام باب معرفت را به رویم باز می‌کند؟ شیخ احمد دیدات، بیست‌سالی می‌شود که دیگر نیست. مبلّغی که در بحبوحۀ مناظراتش با علمای مسیحی و بزرگان کلیسا برای دفاع از حقانیت اسلام، از قضا پَرِ قبایش به انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی هم خورده بود. شیخ، به ایران آمده بود تا امام را از نزدیک ببیند. دیدن همان و عنان از کف دادن همان. پیرمرد جایی گفته بود: «در عمرم هیچ بشری را به زیبایی او ندیده‌ام.» دکمۀ مثلثی پایین صفحۀ گوشی را زدم تا توضیحات یک خمینی چشیده را بشنوم: «او گفت: أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ. خب آن اتفاق چه ربطی به ماجرای فیل‌بانان و کعبه داشت؟» شیخِ اسلام‌شناس را با اشارۀ انگشت مجبور به سکوت کردم تا خودم خط و ربط ماجرا را هضم کنم. اصحاب فیل با سجّیلِ ابابیل نابود شدند، اما بال‌گردهای آمریکا با طوفان شن. در مخیّله‌ام این دو حادثۀ تاریخی را با هم تطبیق دادم. خب، شن‌ریزه و سجّیل را می‌توان مترادف هم در نظر گرفت، اما فیل و بال‌گرد را چه؟! فیل‌ها روی زمین راه می‌روند و هلی‌کوپترها در هوا می‌پرند. اگر فیل‌ها پرواز می‌کردند ... نه، یک جای این قیاس می‌لنگد. دوباره دکمۀ مثلثی را زدم و پیرمرد را به حرف آوردم: بال‌گردهای آمریکایی، جامبوسایز بودند. جامبو یعنی فیل! پرنده‌هایی در قوارۀ فیل به ایران حمله کردند؛ جامبوهلی‌کوپتر!». عجب تناظر یک‌به‌یکی! تاریخ چه با جزئیات مشابه تکرار می‌شود. جالب بود! شیخِ نکته‌سنج اما دست‌بردار نبود و هنوز حرف‌هایی در آستین داشت. او قیاس را از بیابان طبس به آسمان خدا کشاند تا تیر آخرش را بزند: «کشوری که توانست ماه را فتح کند و مقتدرانه بر سطح آن بنشیند، نتوانست در ایران اسلامی به سلامت فرود آید.» نگاهم را از صفحۀ گوشی گرفتم و از پنجرۀ اتاق به سیاهی شب خیره شدم. صدای پدافند قطع شده بود و کرانۀ آسمان یک‌دست نقره‌فام بود. طوفان افکار در ذهنم خلجان می‌کرد و می‌خواست مغزم را سوراخ کند. با خودم صغری کبری می‌چیدم که خدا نمرود را با پشه‌ای زد و ابرهه را با سنگ‌ریزه‌ای. عاد را به باد داد و ثمود را به فریاد هلاک کرد. نتیجه این‌که تیرهای خشاب خدا گاهی کوچک‌اند و گاه غیبی. اما وقتی وقت شلیک شد، به خطا نمی‌روند. بی‌قلق‌گیری نقطه‌زنی می‌کنند. این‌ها را می‌دانستم ولی ابهامی درشت در ذهنم همه چیز را انکار می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم خدای هزارۀ سوم آیا دست به اسلحۀ معجزه می‌برد؟ آیا هنوز هم می‌توان به امداد الهی چشم داشت؟ در ذهنم حرف‌های شیخ دیدات و یادآوری واقعۀ طبس را روی دور تند گذاشتم. تجربۀ تاریخی می‌گفت، می‌شود. خدا هنوز هم خشابِ پُر دارد. خدا باز هم شلیک می‌کند. خدا دوباره ... صدای پدافند رشتۀ افکارم را پاره کرد. از جا پریدم و خودم را در قاب پنجره جا دادم. آسمانِ پُراکلیلِ بی‌ابر، دودآلود شده بود. ریزپرنده‌های دشمن داشتند برای بندگان خدا خط‌ونشان می‌کشیدند و تیرهای رگباریِ سرخ، در تعقیبشان خوشه‌خوشه می‌رفتند. بی‌اختیار لبخندی زدم و پرده را کشیدم. 🌐 Sourehmag.ir 🆔 @Sourehmagazine