حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت...
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴از مارگارت تاچر، تا ترامپِ تاجر
🔸ترامپ دیپلمات نیست؛ لات است. آدمی با اختلال دوقطبی که هنوز در دنیای تکقطبی سیر میکند. سطح خودشیفتگیاش برای فرعون که خود را خدای جهان آفرین میدانست هم قفل است. ترامپ، عصارهٔ فضولات آمریکاست. غربِ بدون زرورق است. واقعیتِ عریانِ لیبرالدموکراسی است. زنگیِ مستی است که عقلای ینگه دنیا تیغ تیز قدرت را دست او دادهاند و نمیدانند چگونه پس بگیرند. مستر پرزیدنت، بر اریکهٔ قدرت نشسته و خود را در ردای پادشاهی میبیند، اما کسی جرأت ندارد به بگوید که لخت است. هر که تصویر خیالی ابرقدرتیاش را خطخطی کند، فحشکش میشود. شخصیت پفکیاش شبیه گوشفیل است، اما فکر میکند از دماغ فیل افتاده. ماشین سیاستورزی غرب، آبروغن قاطی میکند وقتی که از عصر مارگارت تاچر به دوران ترامپِ تاجر میرسد.
🔸ما سرگرم مذاکرهٔ غیرمستقیم با شیطان بزرگ بودیم، اما ترامپ داشت در لیگ دیگری بازی میکرد. مسقط و رم، صحنهی تیاتر دیپلماسی بود و دستهای چدنی درون دستکشهای مخملی، انگشتان خود را ورز میدادند. از خیلی سالِ پیش میدانستیم ما بالاخره سنگهای خودمان را در مذاکره با آمریکا واخواهیم کند، وقتی که شتر از سوراخ سوزن رد شود. در آن هنگام که نِی گل بدهد و گاو نر را بدوشیم. وقتی غدّاران قدّارهبند عالم قیافهٔ فتوژنیک به خود میگیرند و ادوکلون میزنند و با رولزرویس مشکیِ شیشهدودیِ پلاکدیپلماتی برای گفتگو میآیند، باید شست ما خبردار شود که میخواهند خِنگی بزنند. وقتی کورتکسکلُفتهای چشمآبی کارهای کثیفشان را قنتراط میدهند دست اسرائیل تا روی دستمال گردنشان لک نیفتد، باید انگشتانمان را بشماریم وقتی که به آنها دست میدهیم.
🔸بله موطلاییِ مغزفندقی بالاخره میزانسنِ میز دیپلماسی را خرد و خاکشیر کرد و شمشیر را از رو بست و افسارِ پاچهگیرِ گوشمخملی را باز کرد و با اشارهٔ انگشت، ایران را نشان داد. برآورد پت و متهای واشنگتن و تلاویو این بود که وقتی غزه و بیروت و دمشق پَر، تهران هم آمادهٔ پرپر. آمدند و به مشت محکم ملت و نیروهای مسلح خوردند. تعرض به جغرافیا، آتشفشان خفتهٔ وحدت مردم را بیدار کرد و به آتش زیر خاکستر وطندوستی ایرانیان باد زد. مشتهای گره کردهٔ مردم زیر آتشبار پدافند هوایی، سوخت ابرفراصوتها شد تا تلاویو و حیفا را شرحهشرحه کنند. بُزی که نیروی گاو نر نداشت، به مصاف شیر آمده بود. خیلی زود پدرخواندهٔ تروریستهای عالم، سگ هار منطقه را از زیر لگدمال ایران بیرون کشید تا صدای عوعوی او آبروی ابرقدقدیاش را نبرد.
🔸بله ترامپ، دیپلمات نیست؛ لات کوچهخلوت است و ما با موشکباران العدید، روی صورت او تیزی کشیدیم. دشمن ابله، موهبت است. دهانگشادِ مغزتهی، پتهٔ خودش را در دشمنی با تمدّن و امپراتوری ایران روی آب ریخت تا دستش برای همهٔ دوستداران واقعی ایرانزمین رو شود. نادانیِ کابوهای ایوانجلیست و یابوهای صهیونیست، ایران را متحد و یکپارچه کرد. سرمایهٔ اجتماعی ایرانیان را به سقف چسباند. در سایهٔ خیرهسری دشمن، موشکهای ایرانی بهتر از هزار تریبون و منبر، خودباوری و دشمنشناسی را با رسم شکل به نسل زد نشان دادند. ضرب شست موشکی ایران در پاسخ به حماقت قمارباز، «دعات للنّاس بغیر السِنت» شد و بهتر از دارالتقریب و الأزهر، شیعه و سنی را زیر پرچم امت واحده گرد آورد.
🔻ما دشمن را مجبور کردیم که غلاف کند، اما باید مراقب ضربه به گیجگاه نظامِ تصمیمساز کشور باشیم. برخی صاحبمنصبانِ صاحبرأی باید از خواب خرگوشی بیدار شوند و در مقابل ماشین جنگی دشمن با دندهٔ خلاص حرکت نکنند. پس از چندبار مارگزیدگی باید معلوممان شده باشد که مذاکره با شیطان، سوراخ دعا نیست. و اینکه مذاکرهزدگی گاهی خطر جنگزدگی به همراه دارد. در دوران آتشبس، دیپلماسی خوب است، برای مطالبهٔ خسارت؛ برای طرح شکایت. برای چسبیدنِ یقهٔ همان کورتکسکلُفتهای دست و پا چلفتی که برجام را شبیه یک جامِ تزئینی کردند و به ریش ما خندیدند. برای رسواسازی جاسوسهای آژانس که بیش از حد به آنها آوانس دادیم. باید مراقب گیجگاهمان باشیم تا بازی برنده را واگذار نکنیم.
📌منتشر شده در روزنامه وطن امروز/ ۷ تیرماه ۱۴۰۴
vtn.ir/001i9g
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
باسمه تعالی
جناب آقای شهید سید مرتضی آوینی
با سلام و احترام،
همانگونه که جنابعالی بهتر از ما شاهد هستید، اینروزها معبر تنگ شهادت دوباره تبدیل به دروازهٔ شهادت شده است. واقعیت این است که شهدا ماندهاند تا دست ما را بگیرند و نگذارند زمانه، ما را با خود ببرد. حالا که یک گردان از اصحاب آخرالزمانی سیدالشهداء امروز مهمان شما هستند، لطفاً از طرف ما به آنها سلام برسانید و بگویید خانوادههاشان لحظهی آخری نتوانستند سیر آنها را ببینند و دارند دق میکنند.
من خودم مادری دیدم که جنینِ کودکش را کفنپوش کرده و در آغوش کشیده بود و گریهاش صدا نداشت. دانشمندی دیدم که طاقت دوری طایفهاش را نداشت و دشمن همه را با هم نسلکشی کرده بود. سربازی را سراغ دارم که تازه استخوان ترکانده بود و قرار بود چشم بد دور، عصای دست پدر و مادرش شود. سرباز، چتر پدافند را روی سرمان گرفته بود تا به صدای آتشبار او دلمان قرص شود که تیر دشمن به ما نمیخورد و کاش به ما میخورد. سرداری میشناختم که کابوس اسرائیل بود و خدا گردنش را باریک آفریده بود تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شود.
اینها را که شما بهتر از ما میدانی. خاطر جنابتان را بیش از این مکدّر نکنم. خواستم بگویم با همهٔ اینها، مردم نگذاشتند خرمشهر دوباره سقوط کند. خیابانهای تهران شاهد است که مردم، قدرشناس مهمانان شما هستند. خواستم اطلاع دهم که به دوران «جراحت قدس را جز به خون نمیتوان شست» رسیدهایم. خواستم فقط یادآوری کنم که دروازهٔ شهادت باز شده و جای شما و «روایت فتح» شما خیلی خیلی خالی است.
ارادتمند و در حسرت دیدار شما
✍🏼زهرا محسنیفر
@lafzeghalam
نخ تسبیح، به مهرهها قوام میدهد. حرکتشان را ریلگذاری میکند. به پراکندگیشان نظم میبخشد. از گمگشدگیشان باز میدارد. ضامن کارکردشان است. نخ، مهرهها را به هیأتی درمیآورد که خوشدست و چشمنواز باشند. گردنآویزِ چشمزخم شوند. نخ، به اندازهٔ جماعت مهرهها وسعت وجود دارد. در چارچوب همبستگی، به آنها آزادی عمل میدهد. از گسست و شکست، بازمیداردشان. با صد شاهمهره، تسبیحِ بینخ از هویت میافتد.
هر رشتهٔ بافتهای نخ تسبیح نمیشود. قوام میخواهد. دوام لازم دارد. باید اندازه نگه دارد. کسی با کش، تسبیح نمیسازد. قبض و بسط کش، جامعهٔ مهرهها را متلاطم میکند. نخ خیاطی در مقابل سنگینی اجتماع مهرهها تابآوری ندارد. نخ دندان، تسبیح را از خوشدستی میاندازد و به دستها زخم میزند. بند پوتین، مهرهخور نیست و یکپارچگی نمیآورد.
رهبر، نخ تسبیح کشور است. نباشد، هیچ شاهمهرهای به کار نمیآید. بی او وطن از هویت میافتد. جورچین رنگارنگ اقوام، میپاشد و تجزیه میشود. در میان هزار تافتهٔ جدابافته، هیچ عِدلی ندارد. کسی که تسبیح کشور را بینخ میخواهد، به هویت جمعیمان حمله کرده. به قوام و دواممان چشم دارد. میخواهد خاصیتمان را بگیرد. ما را مهرهٔ دست خودش کند. ما مهرههای ایرانی، به نخ رهبری تسبیحیم. با زنجیرهٔ انسانیِ یکپارچه و با صفوف بیخلل، شانه به شانه هم نگذاریم نیشتر ایرانستیزان به نخ تسبیحمان بخورد.
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴ما و گندهلاتهای دنیا
میگفت ایران، بچهتُخسبازی در میآورد. به خاطر هیجان و ماجراجویی، قدرتهای بزرگ را انگولک میکند. از روی شکمسیری برای خودش دشمن میتراشد. بهانه دست ابرقدرتها میدهد و روی مخشان میرود تا مجبور شوند گوش ما را بپیچند. میگفت چه میشد ما هم مثل بقیهٔ کشورها نان و ماستمان را میخوردیم و سرمان توی لاک خودمان بود. اگر شیطنت نمیکردیم، اصلاً کسی کارمان نداشت. چکار داشتیم که با گندهلاتهای دنیا دهان به دهان شویم؟ چکار داشتیم پشتبازو نشانشان دهیم؟ چرا پای خودمان را از گلیممان فراتر گذاشتیم و رفتیم دیوار به دیوارشان حیاط خلوت درست کردیم تا نیشگونشان بگیریم؟ با مرگ بر این و آن به کجا رسیدیم؟
اینها را همینطور رگباری و دارکوبوار میگفت و داشت مخم را تلیت میکرد. دستمال کاغذی سفید را به نشانهٔ تسلیم به اهتزاز درآوردم، تا کمی نفس بگیرد و پس نیفتد. بعد کنارش نشستم و گفتم تصدّقت شوم؛ خون خودت را کثیف نکن. تا نفس چاق کنی و دور بعدی حملاتت را از سر بگیری، بگذار من هم چهار کلام برایت قصه بگویم...
🔺متن کامل این یادداشت را در ستون نگاه وطن امروز از طریق لینک زیر بخوانید.
vtn.ir/001iCT
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
لفظ قلم | زهرا محسنیفر
🔴ما و گندهلاتهای دنیا میگفت ایران، بچهتُخسبازی در میآورد. به خاطر هیجان و ماجراجویی، قدرتهای
.
این روزها در گپ و گفتهای دوستانه، با پرسشهایی از این دست مواجه میشوم: «اگه ما تو این ۴۰ سال انقدر مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل نمیگفتیم و به سیاستهای اونا انتقاد نمیکردیم، بازم این جنگ اتفاق میافتاد؟» برای پاسخ به این پرسشها باید قصهی ایران را گفت. و عجیب است که شنیدن این قصه برای خیلیها تازگی دارد. اگر تاریخ خودمان را بازخوانی نکنیم، انگار آلزایمر گرفتهایم و دوستِ جانی و دشمنِ خونی را از هم تشخیص نمیدهیم. در این متن، تجربه یکی از این گفتوگوها را نوشتهام. شما هم برای نوجوانها، قصهی ایران را بگویید.
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مثل سیبی که از وسط دو نیم شده باشد، در شباهت مو نمیزدند. اما روزگار است دیگر؛ آنکه سر و صورتی سپید کرده، اخوی کوچکترِ همانی است که محاسنش تُنُک درآمده. حسن خودش به محمد آموخته بود که نام و نشان، مستعار و حقیقیاش، باید خرج وطن و ایمان شود و الّا انگار کن زندگی، بازی پوچ اسم فامیل است. کسی چه میداند؛ شاید شبی در سنگر دیدهبانی فکّه، حسن دست محمد را در دست خونیاش گرفته و گفته بیا راست و حسینی با خدا عهد خون ببندیم و تقسیم کار کنیم؛ «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ» با من و «مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ» با تو. من میروم تا «حال» زنده بماند، تو بمان تا «آینده» را شهید نکنند. وعدهٔ دیدار مجدد ما، قطعهٔ ۲۴ بهشت زهرا (س)...
📸 عکس دو نفرهٔ دو برادر، بعد از ۴۳ سال؛ شهید غلامحسین افشردی «حسن باقری» و شهید محمدحسین افشردی «محمد باقری».
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
در واژهگزینی، دُرافشانی میکند. منبرش، جوشش ادبیات است. در تصویرسازیِ وقایع تاریخی، انگار بر بوم نقاشی قلممو میکوبد. مجلسش، کارگاه نگارگری است. از دل تاریخخوانی، زمانهشناسی بیرون میکشد. هیأتش، رویش بصیرت است.
برای عبرتآموزی، حال ساده را به ماضی بعید پیوند میزند و در گریز به معرکهٔ کربلا، معرکه است. و چه حیف که رسانهٔ ملی از منبر این شبهای حاج آقای قنبریان محروم است.
منبر محرّمی حجت الاسلام قنبریان را در کانال هیأت محبان فاطمة الزهرا (س) دنبال کنید:
@fater14
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
موسی (ع) از چنگال فرعون به مدیَن گریخت. پیامبر (ص) از توطئهٔ شبانهٔ لیلة المبیت به غار ثور پناه برد. امام عصر (عج) برای بقیة الله ماندن، از دیدهها پنهان شد. هرکجا ادامهٔ حیات ولیّ خدا، استمرار طریقت را تضمین کند، حفظ جانش عقلاً واجب است و در هر بزنگاه که بذل جانش همچون حسین (ع) تداومبخش شریعت باشد، خونش ریخته میشود. مدیَن و غار و غیبت، کمینگاه مرصاد و عقوبت دشمنان است، نه پناهگاه ترس و عافیت دوستان.
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
میخواستند پرش را قیچی کنند تا دست از حسین (ع) بکشد. میخواستند بر او داغ بیدستی بزنند تا انگشتنما شود. میخواستند زهرچشمش بگیرند تا از مبارزه چشم بپوشد. ولی هیهات! او هنوز هم با چشمهایش میجنگد. کور خواندهاند؛ عبّاسها راه خیمه را گم نمیکنند، تا حسین (ع) را روی دو دیده گرفتهاند.
پ.ن: مهدی، جانباز پیجری حزب الله، ضاحیه جنوبی، بیروت.
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
ستون خیمه، قوام میآورد. افراشتگی میآفریند. به تکیهگاهِ آن، چتر امنیت گسترده میشود. گرانیگاه ثبات است. سایهگستریِ آسایش، به سرپا بودن آن بند است. در بنای هرمیِ ایستاییِ کاروان، قلّه میسازد. بندبند دوام خیمه، به استحکام آن گره خورده. جاپایش محکم است. سقف نگاه اهل خیمه را بالا میبرد. ستون فقرات برومندی مردم است.
ستون خیمه نباشد، قرارگاه ثبات وا میرود. چتر امنیت، مچاله میشود. افراشتگی، آوار میشود. آوارگی میآید. سقف آرمانهای اهل خیمه، از عرش به فرش میافتد. بیستون، پارچه و طناب پناهگاه نمیسازد. مرکز ثقل، جابجا میشود. تعادل، بههم میخورد. کاروان، زمین میخورد.
رهبر، ستون خیمهٔ کشور است. امنیت، اطراف او دامنگستر میشود. پیوستگی جامعه به اقتدار او گره میخورد. رهبر، قد ما را بلند میکند. نگاه ما را پرواز میدهد. آنکه ما را بیستون میخواهد، به آسایشمان حمله کرده. آیندهمان را تباه میخواهد. پشتبهپشت و بازو به بازو گرداگرد خیمهٔ ایران، زنجیرهٔ انسانی میزنیم تا تبر بدخواهان و تیر بداندیشان به سنگ بخورد.
#عهد_خون
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648