چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از الگو | حامد گلپیچی
مرحوم آیتالله حائری شیرازی در آغاز ولایت و امامت و زعامت رهبر شهیدمان سیدعلی خامنهای تعبیر لطیف و شیرین و زیبایی را به کار بردند.
گفتند: «رهبری به #ماه میماند که در آغاز #هلال است و به تدریج #بدر میشود»!
یعنی چهرهی راهبر و امام، بعدها بیشتر روشن و مشخص خواهد شد.
بیتردید ما در آینده به خصوص پس از تکیه زدن #آیتالله_سیدمجتبی_خامنهای بر این جایگاه رفیع و سخن گفتن و تبیین کردن و روشن کردن مسیر، چهره راهبر جدید و عزیزمان، مولا و مرادمان را بهتر و بیشتر خواهیم شناخت.
📲الگو | حامد گلپیچی
@olgu_ir
هدایت شده از مجله سوره
🔸 دست خدا عیان شد
• روایتی از شب قدرِ معرفی ولایت فقیه
✍ زهرا محسنیفر
زیلو را پهن میکنم وسط خیابان. قلمرو بچهها را با اشاره دست نشان میدهم تا جنگ جهانی نشود؛ از قدیم گفتهاند دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. جوشن از نیمه گذشته. هوا سرد است. مچاله میشوم در خودم. بلندگوها مثل ابَرفراصوتها میتازند. انگار میخواهند دعا را تا عرش خدا ببرند. جمعیت گُلهگُله نشسته. صدای محو بومبوم، سرها را از مفاتیح بلند میکند. نگاهها چرخی در آسمان میزند و دوباره، الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَب. آدمها چه زود به صداها عادت میکنند. جایی خواندهام اولین حس جنین و آخرین حس میّت، شنوایی است. انگار آدم یک عمر اسیر عادت «شنیدن» است و با آن انس دارد.
میروم در بحر معانی دعا. جوشن کبیر، دریایی عمیق است. قلاب بیندازی، حتماً شاهماهی به تورت میخورد. صدای گومگوم سنج و طبل از دور میآید. ذهنم از دعا میپرد. نوشته بود ما اسرائیلیها در فاصلهی بین آژیرها زندگی میکنیم؛ زندگی آژیری! برعکس زندگی ما ایرانیها که آجیلی است. هر جا به در بسته میخوریم، یک بسته مشکلگشا نذر حضرت زهرا (س) جواب است. نه دیوان لاهه میخواهد و نه کمیساریای عالی پناهندگان. ما جد اندر جد پناهندهایم، به مولا. اما آنها چه؟ پناهندهی دخمهها و زیرزمینها و پناهگاهها. برای که ضجه میزنند؟ ما در تنهایی استراتژیکمان، سَامِعَ الشَّكَايَا داریم. یعنی همینطوریاش دو به هیچ جلوتریم.
موج صدای مداح، روی موج افکارم میافتد: «يَا سَامِعَ الأَْصْوَات». یعنی خدا گوش ایستاده و شنود میکند. اگر اینطور است، حتماً کسی صدای نالهی خفیف بچهای که زیر آوار مانده را میشنود. یا کسی بوده که صدای شکستن استخوان کمر پدر دانشآموزان مینابی را بشنود. صدای شکستن قلب مادرانشان را چه؟ یعنی خدا استتسکوپ هم دارد؟! یادم آمد؛ يَا مَنْ يَسْمَعُ أَنِينَ الْوَاهِنِين. صدای مچاله شدن قلب، تبدیل به آه میشود و بعدش خدا آن را میشنود.
فسقلی گوشی را از دستم میقاپد. خلع سلاح میشوم. رشته افکارم پاره میشود. بی مفاتیح «باب النعیم» که روی گوشی نصب کردهام، مجبورم بیشتر گوش تیز کنم. شب از نیمه گذشته. صدای الغوث الغوث ضعیفتر میشود. کمی عجیب است. سوز سرما بر سوز دعا غلبه کرده یا چه؟ مداح دو به شک و آهسته میخواند: «يَا مَنْ يَسْمَعُ النَّجْوَي»؛ طوری که به زور متوجه میشوم. بلندگوها فروصوت شدهاند و مثل گوشهنشینان شبزندهدار دعا میخوانند. سرها از مفاتیح بلند میشود، بی آنکه بومبومی یا گومگومی در کار باشد. جمعیت به هم نگاه میکنند. گویندهی اخبار، مداح را کنار میزند. صدای تلویزیون از بلندگو پخش میشود. لحن گوینده، محکم است. از آن خبرهای حماسی دارد که اولش «شنوندگان عزیز توجه فرمایید» دارند. جمعیت نیمخیز میشود؛ حتی پیرزنی که لبهی جدول نشسته و زانوهایش را میمالد. و من که در اقلیم پادشاهان، پاسبانم.
«مجلس خبرگان رهبری در اجلاسیه فوقالعاده امروز آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) را بر اساس رأی قاطع نمایندگان به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، تعیین و معرفی مینماید.» جمعیت دیگر روی زمین نیست. بچهها با شعار الله اکبرِ مادرها، از خواب میپرند. مداح میکروفن را میقاپد. بلندگوها به زلزله میافتند: «دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد». صداها در هم میپیچد. دلها به تغزّل میافتد. چهرهها بشّاش میشود. سوز سرما میرود. ماندهام خدا، دعای که را مستجاب کرده؟ ملت ایران، مستضعفان جهان، شهدای امّت، امام زمان؟ چقدر خدا شب قدر سرش شلوغ است! در عرش، صدا به صدا نمیرسد. اما من عجیب ذکر برداشتهام. نمیدانم تأثیر جوشن است یا یک جوشش درونی. اما مدام با خودم میخوانم: «يَا مَنْ لاَ يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ».
جمعیت آرام میشود. دعا به جریان میافتد. دوباره در خودم غرق میشوم؛ کف زیلو. من چرا خوشحالم؟ از خودم میپرسم. چرا دلم برایش غنج میرود؟ نه روزی او را دیدهام و نه صدایش را شنیدهام. پس چرا حس انس دارم؟ حس قرابت، حس الفت. زیر آتشبار فراصوتها و در نجوای شبانهی فروصوتها، انگار محبتش بیصدا وارد دلم شده؛ چراغخاموش، مویرگی، زیرپوستی. نورافکنها خاموش میشود. ضربان قلبم مثل ناقوس کلیسا دنگدنگ میزند. گنجشکی شدهام که در باران، زیر برگی میخزد. زیر قرآن پناه میگیرم.
🆔 @Sourehmagazine
🔴وقتی ایران معکوس میکشد
تنگهی هرمز، سرخرگ آئورت دنیا را بسته. جریان نفت از قلب انرژی جهان پمپاژ نمیشود. نفتکشها، مثل لجنکش در گل گیر کردهاند. جویندگان طلای سیاه، دارند به خاک سیاه مینشینند. اثر پروانهای انسداد هرمز، دارد آن سوی اقیانوس، سونامی بیترمز میسازد. بازارها آلاخون شده و بورسها کاسهی خون. شیر گاوهای پروار دارد خشک میشود و گاوچرانهای قهار، نگران خشکسالی شدهاند. مینریزی دریایی در تنگه، به حرکت سنگ حالب میماند؛ پایش بیفتد، جیغ دنیا درمیآید. اسکورت نفتکش، نفسکش میخواهد، نه یک ناوشکن بزدل.
متأسفانه از ناوچههای آمریکا، کاری برای کمک به نوچههای آمریکا برنمیآید. نفتکشهای متخلف، ضمن عذرخواهی، با موشک اعمال قانون میشوند. پاتریوت هم فقط لنگ دمپایی پرت میکند. کار خدا را میبینی؟ ایران، معکوس کشیده و دارد جهان را تحریم وارونه میکند! بله خدا ایران را در موقعیت سگک کمربند دنیا نشانده تا سگ بیپوزهبند دنیا را در وضعیت ارّه قرار دهد. تازه هنوز خنجر یمنی، زیر گلوی بابالمندب ننشسته و دریای سرخ به خونریزی نیفتاده. امروز فرزندان علی (ع)، تنگهدار دنیا شدهاند. ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ در اُحد آموختیم که گشایش ما در توجه به تنگههاست.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
پیرمرد راست میگفت. حرف آخر را همان اول زده بود؛ صاف و پوستکنده، رک و راست، صریح و بیپرده، قاطع و بیتعارف. پیرمرد، دیپلمات نبود تا ژست «همهچی آرومه» بگیرد؛ تا نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ تا گفتاردرمانی کند و تنشزدایی. نه اهل بلوف بود و نه دنبال ماجراجویی بیمنطق میگشت. داشت برنامهی راهبردیاش را میگفت، اما فکر میکردند آرزوی دستنیافتنیاش را فریاد میزند. داشت هشدار میداد، اما آن را شعار فرض کردند. او پیامبر نبود تا در محاصرهی خندق و در جرقهی کلنگ، فتح ایران و روم و یمن را ببیند. اما آنچه دشمنان در آینه نمیدیدند، او در خشت خام میدید. حالا که جای چک افسری ایران زیر گوش دنیا مانده و سیلی حقیقت، صورت عالم را سرخ کرده، جهان بهتر میفهمد که امام ما با کسی شوخی نداشت و راست میگفت. آقا روح الله حرف آخر را همان اول زده بود: «اگر جهانخواران بخواهند در مقابلِ دین ما بایستند، ما در مقابل همه دنیای آنان خواهیم ایستاد.»
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴لحظهای که گنجشک پرید
قلبش تالاپ تولوپ میزد. ویراژ میداد و از میان خمپارهها لایی میکشید. گرای او را گرفته بودند و داشتند برای شتک کردنش تیر قلق میزدند. موتور پرشی را در هول و ولا گوشهای زمین زد تا به زخمیهای محبوس در تانکی نیمهجان سری بزند. وقتی برگشت، قلقگیری بعثیها جواب داده بود و صاف زده بودند وسط خال. باید بقیهی مسیر را بدون موتور پرشی میتاخت. رزمندهای تنها وسط یک بیابان صاف مثل کف دست، برای واحد خمپارهای صدام، لقمهای آماده بود. قلبش مثل گنجشک میزد و مجبور بود مثل اسب بدود. صدای سوت خمپاره را که شنید، غلتی زد و در شانهی راه روی زمین دراز کشید. سوت تمام شد، اما خبری از بوم نبود. سرش را که بلند کرد، خمپارهای عملنکرده به احوالپرسیاش آمده بود. درست کنار صورتش، نفسبهنفسش. بلند شد و خودش را تکاند. سینه را جلو داد و سر را بالا گرفت. چند قدم جلو رفت و پشت سرش را نگاه کرد. انگار خمپاره داشت برایش دست تکان میداد و انیکاد میخواند. رزمنده، دیگر آن آدم سابق نبود. گنجشک از دلش پریده بود. محکم راه میرفت و انفجار خمپارهها را تماشا میکرد؛ بدون غلت زدن، بدون دراز کشیدن. حس میکرد به افتخارش دارند بمب میترکانند و فشفشه هوا میکنند.
امروز خیابانهای تهران، میزانسن بیابانی فیلم «دیدهبان» حاتمیکیا را بازتولید کرد. موشکهای آمریکا و اسرائیل آمده بودند تا مردم را صاف کنند. آنقدر جمعیت در خیابان موج میزد که تیر قلق هم نمیخواست. گرای مردم را همین یکی دو ماه پیش گرفته بودند؛ در ۲۲ دی، در ۲۲ بهمن. الگوی تکرار شوندهی ۲۲، مثل همان اللهُ اکبرهای قطاریِ روی پرچمِ اللهنشان، آینهی دق آدمکشان شده بود. زنجیربریدههای خوابزده آمده بودند تا ۲۲ اسفند، سلسلهی کابوسهاشان را پایان دهند. خیابان به سیاهی میزد و سیاهرویان عالم میخواستند بزنند وسط خال. جنگندهها آنقدر پایین آمده بودند که سوت و بوم بمبهاشان مماس شده بود. کمکها را ریختند کنار جمعیت. پیوند دود و آتش، مشتی شد کریه بر پهنهی آسمان. اما مردم چیز دیگری دیدند. انگار کن خمپارهای انیکاد خوانده. گامهای جمعیت محکمتر و سینههاشان سپر شد. سرهاشان بالا آمد. مشتهاشان گره شد. فریادهاشان مثل پیچش ابروها در هم گره خورد. نبض مردم، مثل دَم رگباری «الله اکبر»شان هنوز شمرده میزد. صدای ملتِ زنده، غرّش جنگنده را محو کرد. امروز، در قدقامت صلاة ظهر، تهران، اگرچه زخمی، اما راستقامت ایستاد؛ مثل یک رزمنده، مثل یک قهرمان.
#مرگ_بر_آمریکا
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
یادم باشد این عکس را قاب کنم و بزنم بیخ دیوار خانه تا هر روز چشم در چشم این بانوی چفیهپوش، تصویر شکوه زن ایرانی را ببینم. تا بچههایم روبروی این قاب بایستند و دست را مماسِ پیشانی کنند و با هم بخوانند: «ما پلیسو دوست داریم، بش احترام میذاریم». تا یادم بماند در باغوحش دنیا، دوران گفتمان گذشته و روزگار اسلحه و موشک است. باید در حافظهی تاریخیام بماند که برای اهتزاز پرچم، برای اعتلای پرچم، چه خونها ریخته شده، چه خوندلها خورده شده. باید بدانم که وجود رهبر، برای جامعه آرامش است؛ حتی اگر مردم فقط قابی از او دیده باشند. راستی نباید فراموش کنم که چادر را، پرچم را، پلیس را، بسیج را، امنیت را، رهبر را و ایران را میخواستند از ما بگیرند. همانها که این قاب، آینهی دقشان خواهد شد.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از حا. میم
رد دود هوش مصنوعی
"باز هم بگو نواره/ نوار که پا نداره"
این شعاری بود که مردم در راهپیمایی های سال ۱۳۵۷ خطاب به ارتشبد ازهاری می دادند که مدعی بود آنچه به عنوان صدای انقلابیون شنیده می شود، صدای نوار است و واقعیت ندارد!
کات! ۴۷ سال بعد!
ترامپ معتقد است آنچه به عنوان پیروزی های ایران در رسانه ها منتشر می شود، خروجی هوش مصنوعی است و واقعیت ندارد!
مدل برخورد سران باطل با حقانیت جبهه ی حق در طول تاریخ همیشه یکسان بوده است!
بی توجهی، تمسخر، انکار و توجیه!
البته ترامپ که آمار واقعی سربازان کشته شده، پایگاه های منهدم شده، سامانه های پدافندی مخروبه و انبارهای خالی مهمات را دارد بهتر از هر کسی می داند که چه چیزی هوش مصنوعی است و چه چیزی نیست!
قیمت نفت، صعودی است.
تنگه ی هرمز، در کنترل کامل ایران است.
و صدای انفجار از دبی تا تل آویو به گوش می رسد.
توییت های ترامپ، واقعیت میدان را بر خلاف میلش، تغییر نمی دهد، همان طور که سخنرانی ازهاری، تغییر نداد!
آقای ترامپ! هوش مصنوعی، رد دود ندارد!
حامد ملحانی
🔻جهت عضویت در کانال "حا. میم":
https://eitaa.com/hamedmalhani
من ۱۷ شهریور ۵۷ کف میدان ژاله نبودم، اما همیشه آدمهای انقلابی آن روزگار را ستایش کردهام. من ۱۰ اردیبهشت ۶۱ روی سقف مسجد جامع خرمشهر نبودم، اما همیشه به رزمندگان ایستاده بر پشتبامش افتخار کردهام. من تا حالا در مقابل تانک نایستادهام. هیچ وقت پشت لانچر ننشستهام. من پهپاد هوا نکردهام. آرپیجی نزدهام. من جنگ شهری رقه و لاذقیه را به چشم ندیدهام. مدافع حرم نبودهام. من اصلاً جنگی نبودهام، گنگستر نبودهام. دنیا فرصت اینگونه بودن را به من نداده. مجال آن تجربهها را فراهم نکرده. سنم به خیلی از آنها قد نداده. جنسم به خیلی کارها نخورده. اما امروز دیگر فرق میکند. راه باز شده و مسیر هموار. خیابان، شاهراه جهادم شده. میدان، صحنهی حضورم شده. زیر موشک میزنم به دل خیابان، ترسی ندارم دیگر از بمباران. حس میکنم برگشتهام به آن سالها؛ به اردیبهشت ۶۱، به شهریور ۵۷، به دوران ستایش، به روزگار افتخار. من وسط یک پیروزی بزرگم. در میانهی یک حماسهی تاریخی. دارم سرنوشت را خودم مینویسم؛ تاریخ را خودم میسازم. نگاه کن برای خودم یلی شدهام؛ ببین چقدر قد کشیدهام.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
لفظ قلم | زهرا محسنیفر
📰 صفحه نخست وطن امروز ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ ✉️ @vatanemrooz | vatanemrooz.ir
🇮🇷دست انتقام
خواه ساختهی مشترک بیبی مینو و بیبی نازنین باشد، یا شهری جلگهای در میان آبهای جاری که نامش در سایش تاریخ و فرسایش روزگار دگرگون شده، دنیا دیگر «میناب» را به چیزی فراتر از وجه تسمیهاش میشناسد. مگر برای دنیا چه فرقی میکند که هیروشیما، از ترکیب عبارات «جزیره» و «گسترده» ساخته شده یا ناکازاکی جزیرهای باستانی است که در جنوب غربی مجمعالجزایر ژاپن قرار گرفته؟ اما همه میدانند که در ۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵، مردم سرزمین آفتاب تابان، دو بار طلوع خورشید را به چشم دیدند. تاریخ فراموش نمیکند که «پسر کوچک» و «مرد چاق»، این دو هیولای هستهای بدترکیب و دیلاق، به فرمان ترومن، رئیسجمهور تروریست کشوری اهریمن، ۲۵۰ هزار چشمبادامی را به چشمبههمزدنی ذوب کردند.
اما میناب، خُنداب نبود تا به بهانهی رآکتور آبسنگین، سیبل حملهای ننگین شود. پشت پرچینهای آن مدرسه، تأسیسات پارچین نبود تا هدفی نظامی محسوب شود. «شجرهی طیبه»، یک مدرسهی دوطبقه بود، نه یک برج دوقلو تا بتوان آن را زد و گردن دیگری انداخت. شاید آن دو موشک لعنتی تاماهاوک آمده بودند تا انتقام شتک شدن پهپاد افسانهای گلوبالهاوک را بگیرند. آخر پرندهی آمریکایی، همان حوالی تنگهی ایرانی شکار شده بود. تاریخ فراموش نخواهد کرد که مغول دو بار به میناب حمله کرد؛ یک بار در عهد چنگیز و هلاکو و دیگری توسط ترامپ و نتانیاهو. و خدا میداند داغ دومی، دوصدبار سوزندهتر از مصیبت اولی بود.
فرعون، خدای سرکشان عالم، پسرکشی میکرد و آمریکا، شاخ گردنکشان عالم، دخترکشی کرد. آه که بعلباورانِ زندیق، دختران ما را قربانی افکار عهد عتیق خود کردند. خدایا شاهد باش دختران جزیرةالعرب یکییکی زندهبهگور میشدند، اما بچهبازان جزیرهی اپستین، برای دخترکان ما گورستان دستهجمعی خواستند. اُف بر دنیای بیرحمان و نفرین بر شقاوت سنگدلان. ببین کودکانی که تازه بخش کردن آموخته بودند، چگونه بخشبخش شدند. شاید درس الفباشان هنوز به شین شهادت نرسیده بود، اما قاف قلهی قساوت را به چشم دیدند. اسمشان را روی کیف و دفتر و کتاب نوشته بودند تا با وسایل همکلاسیها جابجا نشود. اما معلمها فراموش کرده بودند بگویند بچهها نام و نام خانوادگی را روی دست و پا و سرشان هم بنویسند! چادرهای رنگی، قرآنهای جیبی و سجادههای یکوجبی همه زیر آوارهای چندتنی خاک شد. میناب آن روز زیر سنگینی غم تابوتهای یکمتری، کمر خم کرد و ایران در اندوه قبرهای دستهجمعی فروریخت.
امروز خون دختران میناب، مصب رودی پرآب را در کرانهی عمان گلگون کرده و چون فرشتگان نگهبان، پاسبان آن تنگهی دلیران شده. ببین که هرمز، چگونه آبراههی اشباح شده و چون سیاهچالهی برمودا، متجاوزان بیچاره را در خود میبلعد. آن بمبهای هستهای، ژاپن را تسلیم آتشبس کرد و این کروزهای مدرسهای، ایران را مصمم به انتقام. آنجا آمریکا نقطهی پایان جنگ را گذاشت و اینجا ما نقطهی آغاز جهاد را گذاشتیم سرخط. در تقاص روپوشپوشان کفنپوش، برجک کشورکهای برجنشین را زدیم و روزگار عوضیهای شیخنشین را عوض کردیم. آگاه باشید که بالستیک و کروز و پهپاد، یعنی مثلث آتش ایران، برای آزادی مسجدی که وسط دو مثلث شوم عربی-عبری اسیر شده، کافی است؛ اما شک نکنید که کشتی تایتانیکِ ابرقدرتیِ آمریکا، در خون دختران مینابی غرق خواهد شد. هشتاد سال پیش ساموراییها به یانکیها تعظیم کردند تا دنیا هیروشیما و ناکازاکی را الیالابد نماد کرنش و شکست بشناسد. اما میناب و آن دبستان گلدختران معصوم، اگرچه مظلوم، به عنوان نماد خونخواهی و سمبل انتقام در حافظهی تاریخ خواهد ماند. دنیا ۹ اسفند ۱۴۰۴ را به خاطر خواهد سپرد.
✍#زهرا_محسنی_فر
منتشر شده در روزنامه وطن امروز/۲۷ اسفند ۰۴
vtn.ir/001kYR
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648