eitaa logo
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
4.3هزار دنبال‌کننده
384 عکس
79 ویدیو
2 فایل
✍️ [ آدمی] سخنی به لفظ در نمی‌آورد، جز آنکه فرشته نگاهبانی نزد او حاضر است [و آن را می‌نویسد] (ق - 18) 📝یادداشت‌های زهرا محسنی‌فر راه ارتباطی: @z_mohsenifar https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حا. میم
رد دود هوش مصنوعی "باز هم بگو نواره/ نوار که پا نداره" این شعاری بود که مردم در راهپیمایی های سال ۱۳۵۷ خطاب به ارتشبد ازهاری می دادند که مدعی بود آنچه به عنوان صدای انقلابیون شنیده می شود، صدای نوار است و واقعیت ندارد! کات! ۴۷ سال بعد! ترامپ معتقد است آنچه به عنوان پیروزی های ایران در رسانه ها منتشر می شود، خروجی هوش مصنوعی است و واقعیت ندارد! مدل برخورد سران باطل با حقانیت جبهه ی حق در طول تاریخ همیشه یکسان بوده است! بی توجهی، تمسخر، انکار و توجیه! البته ترامپ که آمار واقعی سربازان کشته شده، پایگاه های منهدم شده، سامانه های پدافندی مخروبه و انبارهای خالی مهمات را دارد بهتر از هر کسی می داند که چه چیزی هوش مصنوعی است و چه چیزی نیست! قیمت نفت، صعودی است. تنگه ی هرمز، در کنترل کامل ایران است. و صدای انفجار از دبی تا تل آویو به گوش می رسد. توییت های ترامپ، واقعیت میدان را بر خلاف میلش، تغییر نمی دهد، همان طور که سخنرانی ازهاری، تغییر نداد! آقای ترامپ! هوش مصنوعی، رد دود ندارد! حامد ملحانی 🔻جهت عضویت در کانال "حا. میم": https://eitaa.com/hamedmalhani
من ۱۷ شهریور ۵۷ کف میدان ژاله نبودم، اما همیشه آدم‌های انقلابی آن روزگار را ستایش کرده‌ام. من ۱۰ اردیبهشت ۶۱ روی سقف مسجد جامع خرمشهر نبودم، اما همیشه به رزمندگان ایستاده بر پشت‌بامش افتخار کرده‌ام. من تا حالا در مقابل تانک نایستاده‌ام. هیچ وقت پشت لانچر ننشسته‌ام. من پهپاد هوا نکرده‌ام. آرپیجی نزده‌ام. من جنگ شهری رقه و لاذقیه را به چشم ندیده‌ام. مدافع حرم نبوده‌ام. من اصلاً جنگی نبوده‌ام، گنگستر نبوده‌ام. دنیا فرصت اینگونه بودن را به من نداده. مجال آن تجربه‌ها را فراهم نکرده. سنم به خیلی از آنها قد نداده. جنسم به خیلی کارها نخورده. اما امروز دیگر فرق می‌کند. راه باز شده و مسیر هموار. خیابان، شاهراه جهادم شده. میدان، صحنه‌ی حضورم شده. زیر موشک می‌زنم به دل خیابان، ترسی ندارم دیگر از بمباران. حس می‌کنم برگشته‌ام به آن سال‌ها؛ به اردیبهشت ۶۱، به شهریور ۵۷، به دوران ستایش، به روزگار افتخار. من وسط یک پیروزی بزرگم. در میانه‌ی یک حماسه‌ی تاریخی. دارم سرنوشت را خودم می‌نویسم؛ تاریخ را خودم می‌سازم. نگاه کن برای خودم یلی شده‌ام؛ ببین چقدر قد کشیده‌ام. ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از روزنامه وطن امروز
📰 صفحه نخست وطن امروز ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ ✉️ @vatanemrooz | vatanemrooz.ir
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
📰 صفحه نخست وطن امروز ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ ✉️ @vatanemrooz | vatanemrooz.ir
🇮🇷دست انتقام خواه ساخته‌ی مشترک بی‌بی مینو و بی‌بی نازنین باشد، یا شهری جلگه‌ای در میان‌ آب‌های جاری که نامش در سایش تاریخ و فرسایش روزگار دگرگون شده، دنیا دیگر «میناب» را به چیزی فراتر از وجه تسمیه‌اش می‌شناسد. مگر برای دنیا چه فرقی می‌کند که هیروشیما، از ترکیب عبارات «جزیره» و «گسترده» ساخته شده یا ناکازاکی جزیره‌ای باستانی است که در جنوب غربی مجمع‌الجزایر ژاپن قرار گرفته؟ اما همه می‌دانند که در ۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵، مردم سرزمین آفتاب تابان، دو بار طلوع خورشید را به چشم دیدند. تاریخ فراموش نمی‌کند که «پسر کوچک» و «مرد چاق»، این دو هیولای هسته‌ای بدترکیب و دیلاق، به فرمان ترومن، رئیس‌جمهور تروریست کشوری اهریمن، ۲۵۰ هزار چشم‌بادامی را به چشم‌به‌هم‌زدنی ذوب کردند. اما میناب، خُنداب نبود تا به بهانه‌ی رآکتور آب‌سنگین، سیبل حمله‌ای ننگین شود. پشت پرچین‌های آن مدرسه، تأسیسات پارچین نبود تا هدفی نظامی محسوب شود. «شجره‌ی طیبه»، یک مدرسه‌‌ی دوطبقه بود، نه یک برج دوقلو تا بتوان آن را زد و گردن دیگری انداخت. شاید آن دو موشک لعنتی تاماهاوک آمده بودند تا انتقام شتک شدن پهپاد افسانه‌ای گلوبال‌هاوک را بگیرند. آخر پرنده‌ی آمریکایی، همان حوالی تنگه‌ی ایرانی شکار شده بود. تاریخ فراموش نخواهد کرد که مغول دو بار به میناب حمله کرد؛ یک بار در عهد چنگیز و هلاکو و دیگری توسط ترامپ و نتانیاهو. و خدا می‌داند داغ دومی، دوصدبار سوزنده‌‌تر از مصیبت اولی بود. فرعون، خدای سرکشان عالم، پسرکشی می‌کرد و آمریکا، شاخ گردنکشان عالم، دخترکشی کرد. آه که بعل‌باورانِ زندیق، دختران ما را قربانی افکار عهد عتیق خود کردند. خدایا شاهد باش دختران جزیرة‌العرب یکی‌یکی زنده‌به‌گور می‌شدند، اما بچه‌بازان جزیره‌ی اپستین، برای دخترکان ما گورستان دسته‌جمعی خواستند. اُف بر دنیای بی‌رحمان و نفرین بر شقاوت سنگدلان. ببین کودکانی که تازه بخش کردن آموخته بودند، چگونه بخش‌بخش شدند. شاید درس الفباشان هنوز به شین شهادت نرسیده بود، اما قاف قله‌ی قساوت را به چشم دیدند. اسمشان را روی کیف و دفتر و کتاب نوشته بودند تا با وسایل همکلاسی‌ها جابجا نشود. اما معلم‌ها فراموش کرده بودند بگویند بچه‌ها نام و نام خانوادگی را روی دست و پا و سرشان هم بنویسند! چادرهای رنگی، قرآن‌های جیبی و سجاده‌های یک‌وجبی همه زیر آوارهای چندتنی خاک شد. میناب آن روز زیر سنگینی غم تابوت‌های یک‌متری، کمر خم کرد و ایران در اندوه قبرهای دسته‌جمعی فروریخت. امروز خون دختران میناب، مصب رودی پرآب را در کرانه‌ی عمان گلگون کرده و چون فرشتگان نگهبان، پاسبان آن تنگه‌ی دلیران شده. ببین که هرمز، چگونه آبراهه‌ی اشباح شده و چون سیاهچاله‌ی برمودا، متجاوزان بیچاره را در خود می‌بلعد. آن بمب‌های هسته‌ای، ژاپن را تسلیم آتش‌بس کرد و این کروزهای مدرسه‌ای، ایران را مصمم به انتقام. آنجا آمریکا نقطه‌ی پایان جنگ را گذاشت و اینجا ما نقطه‌ی آغاز جهاد را گذاشتیم سرخط. در تقاص روپوش‌پوشان کفن‌پوش، برجک کشورک‌های برج‌نشین را زدیم و روزگار عوضی‌های شیخ‌نشین را عوض کردیم. آگاه باشید که بالستیک و کروز و پهپاد، یعنی مثلث آتش ایران، برای آزادی مسجدی که وسط دو مثلث شوم عربی-عبری اسیر شده، کافی است؛ اما شک نکنید که کشتی تایتانیکِ ابرقدرتیِ آمریکا، در خون دختران مینابی غرق خواهد شد. هشتاد سال پیش سامورایی‌ها به یانکی‌ها تعظیم کردند تا دنیا هیروشیما و ناکازاکی را الی‌الابد نماد کرنش و شکست بشناسد. اما میناب و آن دبستان گل‌دختران معصوم، اگرچه مظلوم، به عنوان نماد خونخواهی و سمبل انتقام در حافظه‌ی تاریخ خواهد ماند. دنیا ۹ اسفند ۱۴۰۴ را به خاطر خواهد سپرد. ✍ منتشر شده در روزنامه وطن امروز/۲۷ اسفند ۰۴ vtn.ir/001kYR https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
بی تو حتّی بهار، پاییز است با تو تحویل می‌شود هرسال بتکان خانۀ دل ما را ای شکوه محوّل الاحوال... https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
آنان که عید صیام را در آغوش می‌کشند، اما جهاد و قیام را فراموش می‌کنند، مسلمان‌نمایند. نسبت حکومت آل‌ها و بِن‌ها با عزت اسلامی و شرافت عربی، نسبت جن و بسم الله است. انگار در کروموزمشان، رگ غیرت دستکاری ژنتیکی شده؛ هر جا فلوس در کار باشد، عروس هزار داماد می‌شوند. اسلام، تا وقتی چرب و چیلی است، لب و لوچه‌شان آویزان است و وقتی صحبت از رشادت و دلیری است، فقط لب و دهان می‌شوند. اسلامشان اسلام دیبی است؛ قرآن را هم سر و ته می‌خوانند. چشم‌لوچ‌اند و بکن‌نکن‌های کتاب خدا را وارونه می‌بینند. مست و پاتیل‌های امت که در پستی همه‌چیزتمام‌اند، قرآن چاپ سعودی را تا «لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ»ش می‌خوانند و «وَلَا تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ»ش را با غلط‌گیر لاک می‌گیرند. در معامله‌ی برادری با مسلمان مظلوم غش می‌کنند، آنها که در بغل کفار ظالم غش می‌کنند. به شیردوشان عالم باج می‌دهند و مملکت خود را گاوداری ترامپ و شرکا کرده‌اند. نامسلمانان، زنجیر سگ آمریکا را گشاده‌اند و سنگ دفاع همسایه مسلمان را بسته. حلول ماه کمرباریک شوال، بر آل‌های شکمباره امت، یعنی آل سعود و آل خلیفه و آل نهیان و آل صباح و آل ثانی، نامبارک باد! ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
چند روزی زیرِ زمین، با موشک عشق‌بازی کرده‌اند. دورش حلقه زده‌اند و دعای توسل خوانده‌اند. کنارش سفره‌‌ی افطار چیده‌اند و قرآن به سر گرفته‌اند. سجاده پهن کرده‌اند و نماز شب خوانده‌اند. شاید درِ گوشی رازهایی به او گفته‌اند. راه را نشانش داده‌اند. با او انس گرفته‌اند. افسران جنگ سخت، آنجا اینترنت و گوشی ندارند. پست و استوری‌هاشان را روی سپیدیِ تن موشک می‌نویسند. هشتگ هم می‌زنند تا موج‌های موشکی را ترند کنند. رزمنده‌های هوا فضا، دارند با ماهواره و دیش هم می‌جنگند. با موشک، یادواره‌ی شهدا می‌گیرند. هر موشک، از طرف چند شهید می‌جنگد. زیر پایشان، در آن شهر آسمانی، آنقدر موشک هست که به همه‌ی شهدا می‌رسد. حالا می‌خواهند راهی میدانش کنند؛ این زیبای باشکوه را. باید بدرقه‌اش کنند. رزمنده را بدرقه می‌کنند. نگاه کنید؛ دارند سیمرغ را پرواز می‌دهند. انگار آرش است که کمان خدا را کشیده تا شیطان را رمی جمرات کند. لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه. وَ إِن يَكَاد می‌خوانند و پشت سرش فوت می‌کنند. قد و بالایش را می‌بینند، برای آخرین بار. زیبای باشکوه، توفنده و پرخروش، می‌رود تا کرانه‌ی آسمان، تا لحظه‌ی فرود، در میان آتش و دود، پشت سرش می‌خوانند، بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا... ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از مجله سوره
🔸 حکومت نظامیِ معکوس ▪️ مردم جاخالی نمی‌دهند، جاهای خالی را پر می‌کنند ✍ زهرا محسنی‌فر (بخش اول) کیفم را پر می‌کنم از هله‌هوله و می‌زنم به دل خیابان. خوراکی‌ها، باج سبیل یا حق‌السکوت بچه‌هاست که نباید مثل ذخایر استراتژیک موشک‌های تاد، ته بکشد. تا ته مراسم باید سوخت‌رسانی کنم. این روزها مردم، خیابان را مثل دروازه‌ی تیم ملی در جام جهانی می‌بینند. قهرمان جهان هم که حمله کند، اتوبوس پارک می‌کنند روی خط دروازه تا توپی رد نشود. با سر، با پا، درازکش، در موقعیت شیرجه، در حال غلت زدن، حتی با سکندری خوردن و مصدوم شدن؛ مهم نیست چطور، فقط نمی‌گذارند توپی رد شود. شاید هم حس پتروس فداکار را دارند و خیابان را مثل سد می‌بینند. سدی که باید به هر قیمتی شده نشتی ندهد. نباید رخنه‌ای در سد کشور ایجاد شود، به هر قیمتی که شده؛ با معده‌ی خالی، با دهان تشنه، با عضلات خسته، با حنجره‌ی گرفته، با چشم‌های بیخواب، با دل داغدار، حتی زیر موج انفجار، بلکه تا پای جان. اینجا انگار حکومت‌نظامیِ معکوس شده؛ طوری که مردم فقط برای کارهای ضروری به خانه می‌روند! می‌زنم به دل خیابان تا گُل نخوریم و سیل ما را نبرد. صدای بلندگوها از دور، مثل نور فانوس دریایی، مسیر تجمع را نشانم می‌دهد. آنجا مهدی رسولی با «بزن که خوب می‌زنی» معرکه گرفته و محمدحسین طاهری با «حریفت منم» نفس‌کش می‌طلبد و محسن چاووشی با «بکُش غم کُشنده را» بکُش‌بکُش راه انداخته. شعارها و سرودها کار شیپور جنگ را می‌کنند و مداحان و خوانندگان انگار مارش نظامی می‌زنند. جنگ پدیدهٔ عجیبی است؛ در ناامنی، داشته‌های مغفول یک ملت رو می‌شود و ظرفیت‌های پنهانش بُر می‌خورد و رو می‌آید. مثلاً یادم نمی‌آید روزی در مرثیه‌ها و سوگواری‌ها، یادی از رستم تهمتن کرده باشند. یا اینکه در دسته‌جات از ادبیات شاهنامه برای توصیف رزم استفاده شده باشد. مثلاً شاید بتوان سرنوشت ناو آبراهام را با شگرد مداحی و صنایع ادبی به سرگذشت فیل ابرهه شبیه دانست، اما تشبیه ناو به گاو و ایران به شیر گرسنه، فقط از حکیم ابوالقاسم فردوسی برمی‌آید. نه جعبه‌ی پاندورا و نه چراغ جادو، هیچ‌کدام؛ تاریخ و سنت ایرانی، زاغه مهمات استراتژیک فرهنگی ماست که برای روزهای مبادا پلمب نگهش داشته‌ایم و حالا خواسته ناخواسته درش باز شده؛ چیزی شبیه صندوق ذخیره‌ی فرهنگی. بله جنگ، پدیده عجیبی است؛ پلمب‌شکن است. به جمعیت که می‌رسم، خیال کن ایران به قهرمان جام جهانی گل زده و پرچم‌ها رفته‌اند بالا. دریای پرچم، هوش مصنوعی و فتوشاپ نیست. من کله‌زرد نیستم، با چشم‌های خودم دارم می‌بینم. اما این همه پرچم از کجا؟ حتماً پرچم‌فروش‌ها این روزها سه شیفته کار می‌کنند؛ مثل کارخانه‌های موشک‌سازی و پهپادسازی، یا آژیرهای سرزمین‌های اشغالی. هر ماشینی از خیابان رد می‌شود، از تمام پنجره‌هایش پرچم ایران بیرون زده. حس می‌کنند یکی کم است و به تعداد سرنشین پرچم لازم است. برای اینکه حق مطلب ادا شود، گاهی خودشان هم تا کمر از پنجره بیرون می‌آیند. یا یک باند سیار کنار پرچم بیرون می‌دهند. خلاصه اینکه پرچم یک وسیله شخصی شده و همه یکی از آن دارند. خودم خانمی را دیدم که پرچم سه‌رنگی دستش بود و داشت ماهی قرمز می‌خرید. یا مردی که میل‌پرچم را ترک موتورش بسته بود و داشت با اهل و عیال می‌رفت. در کافه‌ها و فودکورت‌ها و مال‌ها هم پرچم می‌بینم. مردم با پرچم انگار حس خاصی دارند؛ همان حسی که داداش کایکو در سفرهای میتی‌کومان به دستمال قدرتش داشت. چیزی که با آن، همه‌ی دشمنان را مجبور می‌کرد به مأمور مخصوص حاکم بزرگ، احترام بگذارند و در مقابلش تعظیم کنند. ▪️ بخش دوم یادداشت را در این‌جا بخوانید 🆔 @Sourehmagazine
هدایت شده از مجله سوره
🔸 حکومت نظامیِ معکوس ▪️ مردم جاخالی نمی‌دهند، جاهای خالی را پر می‌کنند ✍ زهرا محسنی‌فر (بخش دوم) سوخت‌رسانی را ادامه می‌دهم و دستمال قدرتم را بلند می‌کنم. هنوز خیلی راه مانده. وسط جمعیت، زنی وزیر شعار شده و معرکه گرفته. بعد از آن ترورهای ناجوانمردانه و ثُلمه‌های جبران‌ناپذیر، لابد می‌خواهد خلأ قدرت را پر کند. جمعیت به سیاهی می‌زند و تعداد زن‌ها دو بیشتر به چشمم می‌آید. نمی‌دانم شاید آن خانم میان‌سال هم که تی‌شرت آستین کوتاه به رنگ زرد قناری پوشیده و موهای بلندش را دُم‌اسبی بسته و از بالکن خانه‌اش هم‌ضرب با مردم داخل خیابان سینه می‌زند، می‌خواهد خلأیی را پر کند. و بالای آن تراسِ جمع و جور، دست کوچکی که به زور از لابلای موتور کولرها بیرون زده و پرچمی را تکان می‌دهد، حتماً دارد جای خالی چیزی را پر می‌کند. جلوتر که می‌روم، پیرمردی فرتوت و دست‌به‌عصا از دور برایم دست تکان می‌دهد و با خودش حرف می‌زند. فکر می‌کنم با مشکلات کهنسالی و آلزایمر و چه‌بسا دوقطبی شخصیتی دست به گریبان است. اعتنا نمی‌کنم تا به او می‌رسم. پیرمرد می‌گوید: «دخترم اینجا کنار جدول یه گودال عمیقه، مراقب باش بچه‌هات نیفتن داخلش.» از قضاوتم شرمنده می‌شوم و تشکر می‌کنم. دور می‌شوم و می‌روم، اما پیرمرد همانجا سر پستش می‌ماند. او شاید نتواند گودال را پر کند، اما جای خالی چیزی را پر کرده. هنوز ذهنم درگیر پیرمرد است که فسقلی چادرم را می‌کشد تا پرچم را از دستم بگیرد. با بچه‌ی کالسکه کناری، چشم‌وهم‌چشمی می‌کند. زیرچشمی مادرش را می‌پایم. کالسکه را طوری می‌راند انگار پشت فانتوم نشسته. نمی‌دانم شاید اثر معرکه گرفتن‌ها و نفس‌کش طلبیدن‌ها و بکش‌بکش‌هایی باشد که می‌شنود. مردها پشت لانچر می‌نشینند و شاسی موشک را فشار می‌دهند، اما زن‌ها کجا حس حماسی خود را پر و بال بدهند؟! مردها به قول شاعر «سوی معرکه پرواز می‌کنند»، اما زن‌ها را کجا مجال تیک‌آف است! چشم از کالسکه‌ران می‌گیرم و به مأموریت خیابان برمی‌گردم. محمود کریمی دارد «ای میهن خدایی» می‌خواند که ناگهان بلندگوها خاموش می‌شود. جمعیت از شور می‌افتد. حرکت ادامه دارد، اما انگار راهپیمایی سکوت شده. مثل فیلم‌های صامت یا ویدیوهای گیف، بی‌صدا حرکت می‌کنیم. چند لحظه بعد، مداح آهسته می‌گوید: «عزیزان! سمت راست ما بیمارستانه. من سکوت می‌کنم و شما یه حمد شفا برا بیمارا بخونید تا از اینجا عبور کنیم.» نمی‌دانم آدم‌هایی که آنجا بستری شده‌اند هم سهمی در پر کردن خلأها دارند یا نه. یا کسی به آنها دستمال قدرت می‌دهد یا نه. اما مطمئنم آنها هم به صندوق ذخیره فرهنگی وصل‌اند. این را از آن جوان موتورسواری فهمیدم که با موج انفجار زمین خورده و خونین و مالین شده بود و داشت ناله می‌کرد، اما تلفنش که زنگ خورد، جواب مادر را پرقدرت و سرحال داد تا دلواپسش نشود. خودش رفت کنج بیمارستان و شاید با نقص عضو برگردد، اما در لحظه‌ی درست، توی دل مادر را پر کرد. به انتهای مسیر می‌رسیم. حق‌السکوت‌هایم مثل دوران سکوت ایران تمام شده. باج سبیلی هم دیگر در کار نیست. کم‌کم غرغر بچه‌ها شروع می‌شود. از کتف و کول افتاده‌ام و زانوهایم مورمور می‌شود. مردم اما تازه گرم شده‌اند؛ برای ادامه مسیر با کاروان خودرویی. مثل دوی امدادی می‌ماند؛ این برنامه باید پرچم خود را به برنامه‌ی بعدی برساند. خیابان نباید خالی شود. دشمن را خیال برمی‌دارد. مردم جاخالی نمی‌دهند، جای خالی را پر می‌کنند. 🆔 @Sourehmagazine
ترامپ همان معتادی است که جنگ را با بنگ اشتباه گرفته؛ مدام کام آخر را می‌گیرد و قول می‌دهد از شنبه ترک کند. عمو ترامپ دارد جلیقه‌های انتحاری را با وسواس زیاد تن می‌زند، چون روی سایز لباس خیلی حساس است. او عاشق چیزهای بزرگ است و خریت‌های زیر دو ایکس لارج را قبول ندارد. مستر پرزیدنت، پادشاهی است که همه فهمیده‌اند لخت است؛ حتی حرامزاده‌هایی که دنبالهٔ لباسش را گرفته‌اند تا روی زمین کشیده نشود. نگو رفیق بی‌بی، او بادکنک بزرگی است که رفیق جوجه‌تیغی شده است. شیر یال‌زردی است که تصویر خودش را در چاه دیده و می‌خواهد بجهد و آن را بدرد. هنوز در دنیای تک‌قطبی سیر می‌کند، اما اختلال دوقطبی دارد و با خودش کشتی می‌گیرد و تا حریف را ضربه فنی نکرده، ول نمی‌کند، چون شخصیت همیشه‌برنده دارد. جالب است بدانید ترامپ، بالرین است و علاقه خاصی به رقصیدن در باتلاق دارد. فوتبالیست نوک حمله‌ای است که قانون تعویض زمین بین دو نیمه را قبول ندارد و در نیمهٔ مربی‌ها دارد آقای گل می‌شود. وقتی گرگ به گله زد، چوپان دروغگو بالاخره توبه کرد. اما توبهٔ گرگ وال استریت، مرگ است. قماربازِ مال‌باخته، به سیم آخر زده و برای آخرین بار می‌خواهد روی کازینو اش قمار کند. ترامپینوکیو می‌خواهد ایران را از برق بکِشد، اما کسی چه می‌داند شاید خودش را با برق بکُشد! ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648