اگر درختی بودم میان درختان دیگر ، اگر گربهای بودم میان جانوران دیگر ، باز هم مشکل حل نمیشد و زندگی مفهومی نداشت ؛ زیرا همچنان بخشی از دنیایی میشدم که با وجود آگاهی کامل نسبت به آن و خواستههای آشنایم باز با آن مخالفت میکردم .
تورا میخواهم و نمیخواهم ، نمیخواهم زیرا بدبختی را از من میگیری و میخواهم جهت اینکه آرامش من هستی . میدانم که نباید این حرف ها را برای تو بنویسم ، میدانم که تو دیگر مال من نیستی اما نمیشود ، خداحافظ به یاد گذشته تورا میبوسم .
« بخشی از نامههای فروغ به پرویز »
چندان حوصلهی خانه را نداشتم . همانجا ماندم و به چیزهای غمانگیز و احمقانه فکر کردم ، من اینطوریام . با چنان جدیتی به چیزهای بیمعنی و چرتو پرت فکر میکنم که انگار بامعنا هستند . وقتی هیچ میلی به کاری که باید بکنم ندارم ، میخ نقطهای میشوم و به چیزهای پوچ فکر میکنم .