او از اندوه و رنجهایم چیزی نپرسید چون میدانست که خودش بخشی از آنهاست و تاب شنیدن این واقعیت را نداشت .
چرا دیگر برایم نامه نمینویسی عزیزم ؟
اگر عاشق کسی دیگر شدهای بنویس تا دیگر جرئت نکنم در عالمِ خیال تو را ببوسم یا در آغوشت بگیرم ، کاری که هر لحظه انجام میدهم ؛ خب دوسیا ، خداحافظ . ابلهانه به زندگی ادامه بده و امیدوار باش .
پی نوشت : این نامهی کوتاه از چخوف نیمی از جانم را گرفت اما من چیزی شفا بخش برای خودم نیافتم .
همان چوب دارچینی که لحظهٔ آخر درون چای میاندازی ، همان عکسی که در لپتابت پنهان میکنی ولی دور نمیریزی ، پیراهنی که دکمهاش را ندوختهای اما نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی ، من تمام آنها هستم ، نخواستنیهایی که ناگهان نمیتوانی از دوست داشتنشان صرف نظر کنی .