چرا دیگر برایم نامه نمینویسی عزیزم ؟
اگر عاشق کسی دیگر شدهای بنویس تا دیگر جرئت نکنم در عالمِ خیال تو را ببوسم یا در آغوشت بگیرم ، کاری که هر لحظه انجام میدهم ؛ خب دوسیا ، خداحافظ . ابلهانه به زندگی ادامه بده و امیدوار باش .
پی نوشت : این نامهی کوتاه از چخوف نیمی از جانم را گرفت اما من چیزی شفا بخش برای خودم نیافتم .
همان چوب دارچینی که لحظهٔ آخر درون چای میاندازی ، همان عکسی که در لپتابت پنهان میکنی ولی دور نمیریزی ، پیراهنی که دکمهاش را ندوختهای اما نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی ، من تمام آنها هستم ، نخواستنیهایی که ناگهان نمیتوانی از دوست داشتنشان صرف نظر کنی .
اجازه دهید یکم خودم را معنا کنم ، من یک تماس بیپاسخ هستم ، یک پیام که دریافت کننده بدون اینکه بخواند حذفش کرده است ، یک نخ سیگار که اشتباهی از سمت فیلتر روشن شده ، یک پنجره که آن سویش دیوار کشیدهاند ، یک کارت عابر بانک که صاحبش آن را مسدودش کرده ، یک تقویم آکبند سلفون کشیده شده برای دو سال پیش ، یک فیلم در حال پخش برای بینندهای که خوابش برده ، یک آینه ته انبار رو به دیوار ، یک به ثمر نرسیده ، یک جمله ختم شده به سه نقطه .
هیچوقت فکرش را نمیکرد که باید قلبش را برای نبود کسی قانع کند که همیشه باعث آرامشش میشد .