بچهها فرض کنید همون ثانیه ای که نقاشی رو تموم میکنین یادتون میاد صاحبش اینو روی کاغذ سفید خواسته ب.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
گفتم الفبای بخشش را از درختان آموختم. قد گرفت در خاک و بلند شد، نفس دمید در ریهی آدم و میوه کاشت در کف دستانش. گفتم ببین چه شاخههایی دارد که بعد، تبر قهاری میشوند و زخمی قعارتر بر بدنهاش میکوبند. گفتی چه احمقیست او! گفتم درخت خدایش را داشت. او برای خدایش با بندهها مهربان بود. حالا... حالا من هم احمقم؟