هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
گفتم الفبای بخشش را از درختان آموختم. قد گرفت در خاک و بلند شد، نفس دمید در ریهی آدم و میوه کاشت در کف دستانش. گفتم ببین چه شاخههایی دارد که بعد، تبر قهاری میشوند و زخمی قعارتر بر بدنهاش میکوبند. گفتی چه احمقیست او! گفتم درخت خدایش را داشت. او برای خدایش با بندهها مهربان بود. حالا... حالا من هم احمقم؟