برای اندکی جهان 𓂃
When it rains, it feels like the sky is carrying a little sadness too…
The streets get wet, the windows turn foggy, and a strange silence falls over the city—a silence filled with all the words left unsaid.
Rain always reminds me of the things that are no longer the same;
people who drifted away,
memories that still feel alive,
and feelings you can never truly run away from.
Maybe that’s the beauty of rain—
it comes to remind us
that sometimes, letting the tears fall
is simply another way of finding peace.
هدایت شده از آنسوی قاب ᯓ
گاهی فکر میکنم آدم باید جایی میان رفتن و ماندن، خودش را پیدا کند؛
در لحظهای که دیگر نه صدای دیگران مهم است و نه نگاهشان.
من از تمام روزهایی که خودم را برای دوست داشته شدن تغییر دادم، خستهام.
از لبخندهایی که واقعی نبودند،
از حرفهایی که نگفتم،
و از سکوتهایی که بیشتر از هر فریادی مرا تعریف کردند.
شاید زندگی همین باشد؛
اینکه هر صبح چشم باز کنی و ببینی هنوز چیزی درونت هست که میخواهد ادامه بدهد.
حتی اگر کوچک باشد،
حتی اگر فقط یک نور باریک باشد که از میان پردههای یک اتاق تاریک عبور میکند.
من هنوز به چیزهای ساده ایمان دارم:
به بوی خاک بعد از باران،
به درختی که بیآنکه کسی تحسینش کند، سبز میشود،
به پنجرهای که صبح را به اتاق میآورد،
و به قلبی که با تمام خستگیاش هنوز بلد است دوست بدارد.
شاید یک روز بفهمم آزادی، دور شدن از همه نیست.
شاید آزادی این باشد که بتوانی خودت باشی،
بدون اینکه مدام از خودت بپرسی
دیگران چه فکری دربارهات میکنند.
و من میخواهم یک روز،
در میان تمام چیزهایی که از من انتظار دارند،
فقط خودم باشم.
یک آدم معمولی،
با تمام ترسها، امیدها، اشتباهها و رویاهایش.
شاید همین کافی باشد.
اینکه هنوز چیزی در من زنده است
که با دیدن آسمان،
با شنیدن یک آهنگ،
با لمس برگهای یک درخت،
آرام و بیصدا میگوید:
زندگی هنوز تمام نشده است.