焚
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/letsburn/9695 منم همیشه اون همکلاسیه راهنماییم که تازه باهاش ا
اولین بارهای آدمیزاد تو این دنیا برام قابل توجهن. اولین باری که میتونه چیزی بگه، اولین باری که میفهمه چطور رو پاهاش وایسته و تعادلشو حفظ کنه، و اولین باری که با مفهوم مرگ مواجه میشه
焚
اولین بارهای آدمیزاد تو این دنیا برام قابل توجهن. اولین باری که میتونه چیزی بگه، اولین باری که میفهم
داشتن بچه فوق العادست. روند وجود یه آدم تو این دنیا رو با چشمای خودت نظاره میکنی
焚
اولین بارهای آدمیزاد تو این دنیا برام قابل توجهن. اولین باری که میتونه چیزی بگه، اولین باری که میفهم
فکر کنم ۱۰ سالم بود که یهو دیدم مامانم داره گریه میکنه. فهمیدم عموش مرده ولی واقعا هیچ درکی نداشتم. به هیچ مرگی تو دوروبرم اهمیت نمیدادم و هیچ درکی نداشتم و نداشتم تا اینکه ۱۵ سالم بشه و بابابزرگ خودم بره. اولین باری که به طرز ملموس مرگ رو حس کردم
焚
فکر کنم ۱۰ سالم بود که یهو دیدم مامانم داره گریه میکنه. فهمیدم عموش مرده ولی واقعا هیچ درکی نداشتم.
البته از کلمه مرگ بدم میاد استفاده کنم و ترجیحم از دنیا رفتنه ولی خب
焚
فکر کنم ۱۰ سالم بود که یهو دیدم مامانم داره گریه میکنه. فهمیدم عموش مرده ولی واقعا هیچ درکی نداشتم.
تو مراسم بابابزرگم حتی گریه هم نمیتونستم کنم فقط اولش که وارد شدم دیدم همه سیاه پوشیدن و بهم نگاه میکنن شوکه شدم. رفتم تو اتاقی که بابابزرگ رو تخت میخوابید رو نگاه کردم و وقتی یهو نبودشو دیدم از شوک و ترس گریه کردم. بعدش همش مغزم خالی بود و حتی از صدای جیغ جیغ بقیه خندمم میگرفت.
حتی اونجا هم هنوز با پدیده مرگ کامل مواجه نشدم
焚
تو مراسم بابابزرگم حتی گریه هم نمیتونستم کنم فقط اولش که وارد شدم دیدم همه سیاه پوشیدن و بهم نگاه م
بعدش کم کم باهاش مواجه شدم.
تو یه روز آفتابی زیبا
تو یه شب یلدای سرد
تو عید نوروز سر سفره رنگارنگ
دیدم که اوه، واقعا شوخی نیست و بابابزرگ دیگه نیست. تازه از یک سال پیش سوگ و فقدان رو کامل حس کردم، بعد از گذشت ۶ سال. کم کم فهمیدم از دنیا رفتنِ یه آدم چجوریه و به چه معنی ایه. از بعد از اون شب رندومی که باهاش مواجه شدم دیگه نتونستم تو روزهامم باهاش مواجه نشم. به اطرافیانم نگاه میکنم و میترسم
焚
بالاخره خودمو تو انیمه پیدا کردم XD
بخاطر همین این انیمه انقدر برام جالب بود و باهاش دوباره به اینجا برگشتم. Journal With Witch
焚
بخاطر همین این انیمه انقدر برام جالب بود و باهاش دوباره به اینجا برگشتم. Journal With Witch
چیزی به اسم سوگ و فقدان
هدایت شده از Pale Silence
من از آنهایی هستم که عقیده دارند زمان نمی گذرد ما میگذریم.ما وارد زمان میشویم.مثل اینکه از یک در وارد اتاقی می شویم و از در دیگر بیرون می رویم.اتاق ایستاده و ما در گذر از آن هستیم...