焚
تو مراسم بابابزرگم حتی گریه هم نمیتونستم کنم فقط اولش که وارد شدم دیدم همه سیاه پوشیدن و بهم نگاه م
بعدش کم کم باهاش مواجه شدم.
تو یه روز آفتابی زیبا
تو یه شب یلدای سرد
تو عید نوروز سر سفره رنگارنگ
دیدم که اوه، واقعا شوخی نیست و بابابزرگ دیگه نیست. تازه از یک سال پیش سوگ و فقدان رو کامل حس کردم، بعد از گذشت ۶ سال. کم کم فهمیدم از دنیا رفتنِ یه آدم چجوریه و به چه معنی ایه. از بعد از اون شب رندومی که باهاش مواجه شدم دیگه نتونستم تو روزهامم باهاش مواجه نشم. به اطرافیانم نگاه میکنم و میترسم
焚
بالاخره خودمو تو انیمه پیدا کردم XD
بخاطر همین این انیمه انقدر برام جالب بود و باهاش دوباره به اینجا برگشتم. Journal With Witch
焚
بخاطر همین این انیمه انقدر برام جالب بود و باهاش دوباره به اینجا برگشتم. Journal With Witch
چیزی به اسم سوگ و فقدان
هدایت شده از Pale Silence
من از آنهایی هستم که عقیده دارند زمان نمی گذرد ما میگذریم.ما وارد زمان میشویم.مثل اینکه از یک در وارد اتاقی می شویم و از در دیگر بیرون می رویم.اتاق ایستاده و ما در گذر از آن هستیم...
焚
چقدر ارتباطات انسانی قشنگن. آدم فکر میکنه تنهاست تو جهان و فقط خودش حس میکنه یچیزی اشتباهه و مشکلی
اینکه یه آدمیزاد دیگه بگه بهت اعتماد داره، یکی از قشنگترین تجربههای زندگی کردنه. دیشب این بچه گفت "با اینکه تازه یک روزه با هم آشنا شدیم و غریبهها تو مجازی میتونن هرکسی باشن و دروغ بگن، اما به تو اعتماد دارم و هرچیزی که میگی رو باور میکنم".
بعد اینا رو گفت و بهم چندتا آهنگ اسپانیایی هدیه داد و گفت وقتی که دیگه با هم حرف نمیزدیم اینا رو گوش بده تا یادت بیوفته یکی دقیقا مثل تو اونوز دنیا هست، اینجوری کامل همو فراموش نمیکنیم
焚
اینکه یه آدمیزاد دیگه بگه بهت اعتماد داره، یکی از قشنگترین تجربههای زندگی کردنه. دیشب این بچه گفت
منم آهنگ موردعلاقهی ایرانیمو بهش هدیه دادم. "دشت پروانهها". اگه یه روزی دیگه واقعا نبودم بهش گوش بدید و یاد من بیوفتید