موج سنگینی از ناملایمتیها به سمت ساحل زندگیم میآد و من با لبخند فقط نگاهشون میکنم. زیبایی ماهیهاشونو تحسین میکنم و خودمو میزنم به اون درها که رو به امید باز میشه، ولی این فقط یه سایهست، سایهی درخت امید که خیلی وقته قطع شده و حالا فقط یه خیاله. نمیفهمم چی دارم میگم. میخوام غم رو بین چینهای دامن نوشتن گم کنم ولی مغزم میفهمه که دارم بهش دروغ میگم و با پشت دست میزنه تو دهنم و آره دیگه.
میدانم، میدانم که آدم است و تغییر کردن. میدانم که آدم است و عوض شدن. میدانم که دست آخر همه یک رویی از خودشان نشان میدهند و اعتمادت را میخورند و یک قوطی آب هم رویش. اما کاش میشد از بعضی آدمها قول انگشت کوچیکه گرفت که فعل از نو ساختن شخصیت را برایت صرف نکنند. که خودشان باشند. که شیوههای جدید به کار نگیرند و تف بر روی احساسات تو نیندازند. اصلا کاش میشد احساسات انسانی را همراه کیسهزبالههای ساعت نه شب سر کوچه بگذاریم. کاش، کاش، کاش.