به ناز خُفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب..
به من بگو
فراموشی را کجا میفروشند
و کجا میتوانم
رخسار پیشین خود را بیابم
و چگونه میتوانم به خود بازگردم؟
«محمود درویش»
نقــشی ضعیـف بودیم بر صفـحهٔ شکـستن
چون های روی شیشه، رفتیم...رفته رفته..
توی کارتن تام و جری هم وقتی تام
دپرس میشد و کاری به موشه نداشت موشه نگرانش میشد :)
شارِع ِالقَـمَـر؛
و در آخر قولها کلمهای بیش نبودند . . .
اینجا تمام حنجره ها لاف می زنند ؛
من خودم زاده یِ سرمایِ شب دِی ماهم..
بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم..؟!