به من بگو
فراموشی را کجا میفروشند
و کجا میتوانم
رخسار پیشین خود را بیابم
و چگونه میتوانم به خود بازگردم؟
«محمود درویش»
نقــشی ضعیـف بودیم بر صفـحهٔ شکـستن
چون های روی شیشه، رفتیم...رفته رفته..
توی کارتن تام و جری هم وقتی تام
دپرس میشد و کاری به موشه نداشت موشه نگرانش میشد :)
شارِع ِالقَـمَـر؛
و در آخر قولها کلمهای بیش نبودند . . .
اینجا تمام حنجره ها لاف می زنند ؛
من خودم زاده یِ سرمایِ شب دِی ماهم..
بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم..؟!
دبیرستان اینجوریه که تو با یه عده صمیمی بودی و هروز میدیدیشون و بیشتر از هفت ساعت باهاشون خوش میگذروندی رو ازت جدا میکنه و هرکدومتون میره یه مدرسه و یه رشته جدا ..
و الان از هروز همدیگه رو دیدن تبدیل شده به هر چند ماه یک ساعت همدیگه رو دیدن و به مرور زمان هی کمتر میشه و هرکدومتون عوض میشین و سرد میشین
دیگه هیچ وقت قرار نیست هروز همدیگه رو ببینید .. اتفاقاتی که تو جمعه افتاد شنبه با ذوق به هم بگین ، یکی رو تو کلاس سوژه کنین و بخندین ، معلمارو بپیچونین .. دیگه اونقدری نزدیک نیستید و هرکدومتون دوستها و معلم ها و همکلاسی های جدیدی پیدا میکنه..
همه کسانی که با انها برخورد میکنی درحال جنگیدن در یک نبرد هستند که تو هيچ اطلاعی از اون نداری
مهربون باش.. همیشه
هدایت شده از تآسیان؛
مرا یاد ِ تو میانداخت باران ،
تورا باران به باران گریه کردم '