به من بگو که کجا میروی
پس از آن وقتها که رؤیاها
تعطیل میشوند وَ
ما به گریه روی میآریم و،
گریه به رو،کجا؟
رضابراهنی
من نیازی به تو ندارم. برای دووم آوردن خودم میتونم بدون تکیه دادن به تو روی پاهام بایستم.
فک میکردم اتصالاتِ ما، خیلی وقته قطع شده،
و احساساتم در برابر تو دیگه کار نمیکنه.
اما جهان، ما هنوزم سیم هامون به هم وصله،
سیم هایی که سوخته بودن، اما حالا با یه جرقه ی خیلی کوچیک و اتصالی شدن، وصل شدن.
خوشحالم، و اشک شوق میریزم.
ریحانه: مگه آدم چند بار تو زندگیش یه چیزی رو از اعماق قلبش میخواد که همون یه بارم بهش نرسه؟
قبلا که دلم ازت میگرفت، یا احساس نادیده شدن میکردم، رفتن راه حل خیلی خوبی بود.
ولی الان دیگه رفتن و نبودن یه امر عادی محسوب میشه، و من حوصله ندارم انجامش بدم.
لطفا بدون درکِ نبودنم، بودنم رو ببین.