همه چی بعد تو شده تموم
گفتی رگتو زدی تو حموم
منکه میدونستم یه روز میری
همه چی عین روز بودش معلوم
Чс
در واقع من عاشق تو نبودم، من دچار اختلال لیمرنس شده بودم و این واژه برای توصیف حالتی به کار برده میشود که فرد در آن دچار شیفتگی و انگیختگی شدید میشود؛ یعنی حالتی که عشق، نه صرفا احساسی عاطفی، بلکه نوعی انگیزش افراطی و درگیری ذهنی شدید نسبت به معشوق است که در علوم عصبروانشناسی مدرن، این حالتی که داشتم را چیزی فراتر از یک احساس معمولی میدانند و در این نکاه لیمرنس نوعی اختلال یا بینظمی در تنظیم سیستم دوپامین مغز است که در مدارهایی رخ میدهد که پاداش رفتاری و دلبستگی را در مغز کنترل میکند، یعنی همان مسیر های عصبی ای که باعث میشوند ما چیزی را بخواهیم، به دنبال آن بگردیم و از رسیدن به آن احساس لذت کنیم. لیمرنس فقط عشق شدید نیست؛ بلکه نوعی وضعیت زیستی-روانی بیمارگونه است که در آن مدارهای عصبی مغز به ویژه مزولیمبیک به شکل غیرعادی فعال میشوند و این وضعیت باعث میشود که فرد به طور وسواسگونه به دیگری فکر کند مانند وسواس فکری در OCD و یا احساس نیاز و اعتیاد به توجه و تایید او، که اینها باعث میشود بیمار مبتلا به این اختلال را در چرخه ای از اضطراب و وابستگی گرفتار کند. لیمرنس ترکیبی از وسواس عشق و اعتیاد هیجانی است و عشق را از یک احساس سالم انسانی به یک پدیدهی شبهاعتیادی و بیمارگونه تبدیل میکند و معشوقه ی فرد، تبدیل به سمی با اثری به تدریج کشنده و یا مخدری تبدیل میشود که بیمار فکر میکند بدون آن خواهد مرد. اما من اینجا هستم، مدتی میشود ترک کردهام و هنوز نفس میکشم.