درسته هیچ وقت نخواستم نشون بدم چیه تو وجودم
ولی یه جایی دیگ نشد..!
یه جایی که همه داشتن میخندیدن من گریه کردم
یه جایی که تو اوج عشق و حال بود من رفتم تو خودم
همونجا فهمیدم زیاد مهم نیست ظاهرم نشون بده خوبم یا نه یه فکر یه خیابون یه بحث آدم و میبره تو اون فکری که نمیخواد باشه ولی نمیشه.
برای آیدا میخوانم، اما نمیدانم او کجاست با کیست یا چکار میکند
برای آیدا میخوانم درحالی که فکرش مغزم را ربوده و قلبم را درگیر کرده.
برای آیدایی که مرا تنها گذاشت تا درد دیگری را دوا کند.
در هزارتوی مغزم گمشدهای بود به اسم من ،
من به دنبالِ من میگشت و
من باید کمکش میکردم .
ما خیلی وقت است ، در غم هایمان جان دادهایم و در حسرت هایمان مرده ایم و دفن شدهایم .
-دایره چشمانت به وسعت دنیایم نمی رسد همین یک نگین مشکی کل دنیایم را بهم ریخته است..