* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
همیشه یک رنگ هایلایتر همیشه دو رنگ برای جزوه که رنگ غالب مشکیه و نکات مهم یه رنگ دیگه همیشه جزوه ی م
چقد برعکس منی
همیشه کتاب شلوغ و رنگ و وارنگ
همیشه جزوه های طبقه بندی شده و مرتب تو دفتر
همیشه با اتود
همیشه گوشه تموم کتابام اثر یه شخصیت جدید که داره بهم زل میزنه
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
چقد برعکس منی همیشه کتاب شلوغ و رنگ و وارنگ همیشه جزوه های طبقه بندی شده و مرتب تو دفتر همیشه با اتو
منم جزوه هام طبقه بندیه بیا فردا بهت نشون بدم بخدا اصکلم
اقا شد شد
نشد میرم میشینم رمان مینویسم چاپ میکنم
شد شد
نشد میشینم نقاشی میکشم
شد شد
نشد چایی میخورم
شد شد
نشد پا میشم میرم میدون یا شهر کتاب یه چیزی واسه خودم میخرم
شد شد
نشد میشینم فیلم میبینم
شد شد
نشد یه عالمه کتاب تو دنیا هست بخونم
شد شد
نشد در اخر میشینم گریه میکنم((:😂
باشه ولی من تو خیالاتم هنوز خودمو دوست دارم
هنوز اون من خیالی جذابه هرچند جدیدا تکراریه
پس هنوز یه امیدی هست !!!
شده تاحالا از خودم متنفر باشم ..
اما وقتی قلاب میگیرم دستم عاشق روحیه پیرزنی درونم میشم ..
وقتی خط های اضافی نقاشیمو پاک میکنم انگار دارم بدی هامو پاک میکنم ..
وقتی مداد دستم میگیرم ، مینویسم انگار روحمو ازاد کردم ..
وقتی لبخند شخصی که رو به رو مه رو میبینم که علتش منم ، مطمئن میشم که یه جا به درد خوردم ..
وقتی شعر میخونم حس میکنم دنیا و محبت درونش فراتر از درک منه ..
وقتی کتابو ورق میزنم به این ایمان میارم که منم مثل بقیه فقط انسانم ..
وقتی چیپلت و شیرکاکائو و پیتزا و اسنک و قورمهسبزی و مرغای مامانمو میخورم میفهمم دنیا رو میشه جای بهتری دید ..
پس هنوز میشه ادامه داد
حتی با وجود نحس آموزش پرپرش(:
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
شده تاحالا از خودم متنفر باشم .. اما وقتی قلاب میگیرم دستم عاشق روحیه پیرزنی درونم میشم .. وقتی خط ه
چرا هر کی قلاب میگیره دستش بهش میگن پیرزن؟
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
چرا هر کی قلاب میگیره دستش بهش میگن پیرزن؟
نه ولی یه روحیه پیرزنونه خاصی توی قلاب دست گرفتن هست
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
شده تاحالا از خودم متنفر باشم .. اما وقتی قلاب میگیرم دستم عاشق روحیه پیرزنی درونم میشم .. وقتی خط ه
ولی لعیا،
خیلی ها دوست دارن مثل تو باشن
توی زندگیشون یه نوری باشه که بهش لبخند بزنن
حالا اون نور میتونه حرکت مداد روی کاغذ باشه، یا پیچش دست های گره خورده به قلاب. یا حتی ذهن درگیر یه مسئله. خیلی چیز ها این نور رو تشکیل میده و برای هرکسی هم نورهای رنگارنگ و متفاوتیه
اما همه یه نور طلایی دارن،نمیدونم نور طلایی تو چیه. چون از خودمم نمیدونم. ولی نور طلایی فقط دلیل لبخند نیست. دلیل زندگیه، یه جور هدفه. خندست. گریه ست. شادیه. همچی، همچیه.
گفتم خیلی ها دوست دارن نور داشته باشن
اما خیلی ها هم هستن که نوری ندارن. حتی همون نورهای کوچولورو. یعنی دارنا، ولی خیلی دوره، نور کمی داره. سوسو میزنه.
شاید ادمای مثل تو باشن توی دنیا
ولی کم نیستن ادمایی مثل من که نورای کم رنگ دنیاشونو پر کرده و به دنبال یه درخشش پررنگ ترن
چقدر همتون قشنگ مینویسین
فقط منم که یه جمله عادی ام نمیتونم بنویسم؟ 🤡