* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
کی گفته من آرزو ندارم ؟!
این مغازهه
دم حرم عموعه
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
روز چهاردهم:✨ راستش فیلم مورد علاقه زیاد دارم مثل هناس،غریب،یتیم خانه ایران،به وقت شام...😭 و خیلی چی
روز پانزدهم:✨
خب خب خب😂اول از همه که حدودای ساعت ۴ بود که برای سحر بلند شدم و داداشم رو هم که دیشب امر فرموده بودند که بیدارشون کنم رو هم بیدار کردم😂
بعدشم یه سحری ای زدیم و به راز و نیاز با خدای خود پرداختیم😁✨[حس و حالش خیلی خوب بود؛این ساعت از روز رو بیدار بودن و درد و دل کردن با خدا رو بهتون میشنهاد میکنم🤌]
بعدشم که حدودای ساعت ۵ نشستم تکرار پایتخت رو دیدم😂درسته که برای بار چهلم بود که میدیدم ولی بازم اون لحظات،استرس خاص خودشو داشت😂
خلاصه که حدود نیم ساعت بعد هم،از اونجایی که داداشم قصد خواب نداشت،باهاش ریاضی کار کردم😄و میخواستم برم سراغ درسای خودم[امتحان ادبیات و مطالعات داشتیم👍] که دیدم خیلی خستم😂و خب اینجوری بودم که:به درررک😃و نشستم ۶ قسمت از دونیمه ماه رو که یکی از رفیقام پیشنهاد کرده بود رو دیدم🤣داستانش جالب به نطر میومد؛باید ببینیم تهش چی میشه...🤨حدودای ساعت ۹ و نیم و ۱۰ بود که با یه دوستام سر نصب فتوشاپ داشتیم زجه[حالا نه زجه واقعی😂] میزدیم🤣و خب الان خبرش بهم رسید که خداروشکر حل شد😅
بعدش هم که از ساعت ۱۲ تا ۴ عصر خوابیدم🤣و باز هم به درسام اهمیتی نمیدادم👍
و خب به یه افطاری دوستانه دعوت شده بودیم که همون موقع ها از خونه زدیم بیرون 👍
و...همین دیگه ✨
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
روز چهاردهم ⭐️: فیلم ها زیادن ولی شاید میتونم بگم آن شرلی و لحظهگرگومیش و جادورواضافهکن و کانون
روز پانزدهم ⭐️:
خواب بودم . در بی کتابی به سر بردم . سردرد کشیدم . با زهرا کلی حرف زدم 🕺🏻
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
روز پانزدهم:✨ خب خب خب😂اول از همه که حدودای ساعت ۴ بود که برای سحر بلند شدم و داداشم رو هم که دیشب ا
اون که داشت باهاش زجه میزد من بودممم😭