تو میتوانی کسی را از اعماق وجود دوست داشته باشی اما مجبور به ترکش باشی مجبور به رها کردنش، اما با رها کردن او خلعی در تو ایجاد میشود تیکه ی کوچک پوچی در تو ساخته میشود که هیچ چیزی قادر به پر کردن ان خلع درونی نیست حتی برگشتن او بعد سال ها
هدایت شده از اِسلاویک لیدیـا
من وجود ندارم من فقط زادهی تخیلات بیمار تو هستم. اکنون در یک بیمارستان روانی دراز کشیده اید و پزشکان شما را پر از دارو می کنند. من برایت داستان هایی در مورد عشق و جادو میگویم، دستی به سرت میزنم و تبخیر میشوم در حالی که تو همچنان روی کاشی های سرد بیهوش شده ای و تصور میکنی که یک زندگی و دختر رویاهایت را داری.