غم تمام شد؟ نه، غم همچنان ادامه دارد. تا وقتی دنیا ادامه دارد، او نیز جایی در گوشهای از این جهان خواهد بود. اما من، میان تمام این آمدنها و رفتنها، میخواهم دستش را رها کنم و به زندگیام ادامه دهم. کار آسانی نیست، چگونه میتوان دستِ موجودی را رها کرد که تمام این سالها، در تمامِ فصلهای زندگی، همقدم و همسایهات بوده است؟ شاید رها کردنِ غم، فراموش کردنش نباشد، شاید فقط به این معناست بگذاری برای نخستینبار، چند قدم را بدون او برداری. من میخواهم یاد بگیرم که میشود با جای خالیِ غم هم زندگی کرد، میشود دستش را رها کرد، بیآنکه تمامِ بودنش را از خودت بگیری.
بیا فرار کنیم، بیا از این همه هیاهو فاصله بگیریم و برویم جایی که دستِ آدمها به ما نرسد، جایی دور از نگاهها و قضاوتها، جایی که آسمان به ما نزدیکتر باشد. جایی که بتوانیم بیهراس نفس بکشیم و میان سکوتِ شب، صدای تپشهای قلبمان را دوباره بشنویم. بیا جایی برویم که دنیا، برای چند لحظه، کاری به کارمان نداشته باشد. بیا فرار کنیم و دور از تمام چیزهایی باشیم که مدام از ما میخواهند کسی باشیم که نیستیم.
ببین حالا، ببین حالا به چه کاری وادارم کردی، فراموش کردنت؟ مگر میتوان؟ مگر میشود آدم چیزی را که اینهمه در جانش ریشه دوانده، به همین سادگی از خاطر ببرد؟ مگر میتوان خاطرهای را که در هر گوشهی دل جا خوش کرده است را، به دستِ فراموشی سپرد؟ نه، گمان نکنم.