این روزا روزای عجیبیه... روزای بی هدف و خسته کننده و تکراری!
شبیه آدمی شدم که منتظره چراغ سبز شه و از خیابون بگذره اما چراغ تا ابد روی قرمز مونده.
روزا میگذره و من فقط منتظرم دوباره شب بشه و برم توی تنهایی خودم و به زندگی و کارای موردعلاقه ام فکر کنم و درنهایت دوباره تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه صدای آهنگ رو تا ته زیاد کنم و سعی کنم بخوابم))
کاشمیتوانستمنوجوانیبیدغدغهدرشهریشلوغوپرهیاهوباشم.
هرکاری میکنم حالم خوب نمیشه و هیچچیز نمیتونه خوشحال یا از این روند تکراری بودن درم بیاره.. مثل شیرینی درست کردن، راه رفتن توی خیابونای ناآشنا، مو رنگ کردنحتی وقتی داشتم کتاب موردعلاقمو میخوندم انقدر فکرم مشغول بود که اصن یادم رفت و دستم خورد قهوه ریخت بین همه ی برگ هاش:))
اینبهارکمیاززمستانِسردوبیروحنداردـ