نمیدونم چجوری باید بگم ولی وقتی با من حرف میزنید به تک تک کلماتی که استفاده میکنید حتی تو شوخی، فکر کنید
من ساعت ها به تک تک حرفاتون فکر میکنم و روزها ذهنم درگیره تا چند وقت
پس قبل حرف زدنتون با یه نفر حتما فکر کنید و سنجیده رفتار کنید.
سایه گرد ناز روزت مبارک)
رفته بودم پیتزا بخورم یه پیشی سیاه دیدم و یاد تو افتادم و یه تیکه از پیتزامو دادم بهش؛)
از یه جایی به بعد انگار خودتی و خودت.
توی اتاقت زندگی میکنی و همه چیزت با خودته و ترجیح میدی بمیری تا از خانواده چیزی بخوای یا ارتباطی داشته باشید چون خیلی وقته چیزی مثل قبل نیست، انگار دریچه ی نور خیلی وقته پرتو هاشو روبه ما بسته و سیاهیشب گیرمون انداخته.
فقط برای وسایل برداشتن و جا به جا کردن از اتاق خارج میشم وگرنه چه فایده ای داره بیرون بودن؟ چی میشد اگر خیلی خوب همه چیز پیش میرفت؟ چی میشد اگه حداقل دوستداشتن و نفرت باهم نبود؟
ما غرق شدیم توی سیاهچاله هایی که خودمون از خودمون ساختیم ولی تلنگر
اول ساختشون رو ما شروع نکردیم
چی میشد اگر اون سیاهچاله برق میزد از احساسات خوب و حسرت هایی که دیگه جای خالی ای توی وجودمون نبودن.
هدایت شده از دلم برای باغچه میسوزد
ماعم در مقابل هم همینجوری ایم
البته چرا جمع میبندم شاید فقط خودم این احساسو دارم که بچه های اینجا از نصف ادمای حضوری بهترن.