یک بار رفتم و دفعه های بعد فقط از دور میایستادم مردم رو نگاه میکردم و برا اونا گریه میکردم
هرکی از در دارالذکر بیرون میومد شکسته و مچاله و یتیم و خونبهدل و زار بود
فکر میکنم ما بعد از دیدن مزار فهمیدیم چی به سرمون اومده. من خودمون رو تا بحال اینطور ندیده بودم
بعد از این سفر سخت و غیر قابل پیشبینیِ تشییع گفتم زندگی منظمی رو شروع کنم و به خودم برسم ولی خب به قول ریح دسیپلین در خاورمیانه؟ جلل خالق
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
گاهی یهویی همه انگیزههام برای زیستن رو از دست میدم. یهویی اینجوریم که واقعا این دنیا ارزش بودن رو نداره، ارزش زندگی کردن نداره، ارزش ذوق وردن نداره. من دارم در یک دنیا با بینهایت گاو دو پا زندگی میکنم، این زندگی نمیارزه خدایی خدای مهربون.