حالا ک سفر من داره ب پایان میرسه
ی ابرای قشنگی سفر کردن به مشهد:)
حس میکنم قراره ی بارونِ قشنگی بیاد اینجا:)
هعی
هدایت شده از آرامش درونی[پایان]
بچه ها
واسه یه نینیِ یک سال و نیمه که تو تب چهل درجه داره میسوزه دعا میکنید خوب شه؟
فور نشه؟
و این سفر هم تموم شد..؟ :)!
آقایامامرضا:))
[اشک و یه رودخونه گوریا]
میشه ادامه داشته باشه؟:)
وقتی ک دیگه از حرم اومدم بیرون
یهو قلبم مچاله شد
قلبم لرزید حقیقتا:))
و فقط بغض بودم؛
ولی اینبارم مثل دفعه قبلی خدافظی نکردم با آقایامامرضا:))
میشه دوباره بیام؟
میدونم خیلی بدم..خیلی..
ولی آخه.. :))
ولی میدانستید واقعا از خودم متنفرم؟
و فشار وحشتناکی رومه؟
میدانستید الان نمیتونم خودمو تحمل کنم؟
آیا میدانستید احتیاج دارم به حموم؟
اه:)
واقعا الان فقط دلم میخواد اون گوشه کنار صحن گوهرشاد بشینم رو ب گنبد و کارامو انجام بدم و یادداشتامو بنویسم و تو آرامش محض و گوشهای از بهشت باشم و بشینم زائرارو نگاه کنم:))
از بچهها فیلم بگیرم؛
و سوژه هامو پیدا کنم و عکساشونو توآرشیو نگهدارم؛
و نمیخوام بیشتر از این تو فشار باشم و همه چیو تحمل کنم:)