هدایت شده از هزارمن
نمیدونم کجاست
احساس میکردم کتاب زندگیم رو گرفتم دستم و دارم تند تند ورق میزنم، هیچ چیزی بین ورقه ها جا نمیذارم همه چیز مِهآلوده، همه جای کتاب با یه خودکار مشکی نوشته شده بود، جاهایی جوهر خودکار پخش شده بود و کل صفحه رو سیاه کرده بود، علائم نگارشی رعایت نشده بود، حتی هیچ گُلی هم بین صفحه ها خشک نکرده بودم، حالا فقط یه خودکار داشتم که گاهی جوهر پس میده و یه کتاب که یه چندسالی ازش مشکی شده بود، فکر میکردم هر حرکتی در جهت دور انداختن این کتاب منجر به اشتباه های متوالی بشه، من این کارا رو کرده بودم! میتونستم این کتاب رو بندازم دور؟ مسلماً نه. خودکار رو برداشتم و سعی کردم خوشخط، خوانا و رسا بنویسم.
میتونم؟ اتحادِ استمرار و علاقه میخواد.
*میدونی باید با زندگیت چیکار کنی، فقط باید انجامش بدی "گوگولی مگولی هم نه ها! با خودکار ۱۲ رنگ هم نه ها! با همون خودکار مشکی که گاهی جوهر پس میده"
نمیدونم کجاست!🇵🇸
نمیدونم کجاست احساس میکردم کتاب زندگیم رو گرفتم دستم و دارم تند تند ورق میزنم، هیچ چیزی بین ورقه ها
این زیادی قشنگ و حق بود و اصن وای خدای من:))
این واقعا منم و زندگیم:)!
ممنونم ازت
و ممنون بایت اینکه اینقده قشنگ مینویسی🤏🏼❤️🩹
نمیدونم کجاست!🇵🇸
اینکه چون تو نیستی نمیتونم برم اونجا واقعا اخلاق بدیه ک پیدا کردم:)
وای بچهها خیلی بدجور شده ک اینجوریم
مثلا صرفا چون تنهام برای ی کلاسی ک کلا ی جلسس.. نمیخوا مبرم و اعتماد ب نفسشو ندارم
نمیتونم برم، چون تنهام:]
هدایت شده از جِنابِ او +:
ای کاش میتونستم سال کنکور مشهد باشم و اونجا درس بخونم ، پُر حس خوب ، حال خوب و در نهایت کنار بابا رضا اصنننن عرعقققققق.