درهمون حال که حوصله پلهبرقیو نداشتم؛
مثل همیشه چادرمو جمعکردم و مثه زورو پله هارو دوسهتایی دوییدم ک زودتر برسم^^
بعد یپیرمردِخیلی گوگولی رو پلهبرقی بود برگشت گفت [ماشاءالله]
😂😂
بعد من اینجوری بودم کههه وای آبروم رفت مثه جت دارم میرم این تیکه رو:/
چشمها خیلی حرفا برای گفتن دارن..!
چشمها خستگیشونو نشونت میدن؛خوابشون میاد.
چشمها متنفرن ازت؛ حس تنفر و دوستنداشتنیشون رو بهت میگن:)!
چشمها ترسیده و ترسناکن..
چشمها بهت میگن که مهمنیستی براشون با ینگاه سردشده..!
چشما عاشقن؛ لبخند میزنن بهت..
چشمها محبتمیکنن بهت:))
چشمها خیلی غمگینن؛ اینو با اشکایجمع شده اونگوشه نشونت میدن؛
چشمها خیلی حرفا برای گفتن دارن:))
فقط کافیه حواست بهشون باشه؛
بهشون نگاه کنی:)✨️
اونوقت بدون ردوبدل شدن کلمهای کلی حرف میزنن باهات^^
واقعا حیف.
نویسنده با من مشورت نکرد وگرنه ی برومنس فوقالعاده درمیومد از این سریال اصن وای.