https://eitaa.com/reihiii85faar/2060
دعا میکنم برات زودتر خوب شی ریحانه:))
ام خب فازم نمیدونم چیه حتی یک صفجه ام درس نخوندم
نمیدونم چمه و کی به خودم میام!
نمیدونم چقدر باید زور کنم که بشینم بخونم!
ولی هیچ کدومش فایده ای نداشت و هنوزم درسی نخوندم:))
هدایت شده از هِزارویكشَب*
شماها میرید بیرون برف بازی میکنید من نشستم عکسای برف بازی بقیه رو میبینم:)
هدایت شده از ☆
با گربه در دستانش بالای ساختمان های چند طبقه نشسته بود و آهنگ هایی را که در آنها کوله باری از غم وجود داشت را به گوش های خود منتقل میکرد...
تنها همین آهنگ ها بودند که زندگی غم انگیز او را نجات داده بودند!
با خستگی بلند شد و گربه ی کوچکش را در دست گرفت،نمیدانست قرار است به کجا برورد اما همینطور راه رفته تا جایی را پیدا کند که بتواند در آنجا آرامشی پیدا کند،آرامشی که بتوان نام آن را گذاشت خانه...
همینطور که داشت در خیابان های بی انتها و ساکت شب ناگهان میرفت مردی را از دور دید...
آن مرد نیز امشب غمگین تر از همیشه بود و نیاز به یک همدرد داشت،با اینکه آن دختر از انسان ها متنفر بود اما نزدیکش شد..
گفتگویی غم انگیز تر تمام چیزهایی که تجربه کرده بودند را آغاز کردند و هردوی آنها در آن شب خالی شدند...
شاید آن شب میتوانست عشقی در دل آنها ایجاد کند،شاید)))
"عشق در سیاهی شب"
تقدیم به نمیدونم کجاست🤍
از طرف من🤏🏻🌱