با تموم وجودم
از اینکه آدمای مهم زندگیم احساساتشونو دیگه بهم یادآوری نمیکنن چون صرفا براشون تکراری و ساده شدم؛ از اینکه ایگنور میکنن پیامای منو و مثل قبل رفتار نمیکنن متنفرم و تا ابد قلبم شکسته سرش و کلی فشار میاد بهم:))
[شایدم بهتره منم پامو از زندگیش بکشم بیرون و بزارم زندگیشو کنه و اذیتش نکنم]
[یا شایدم بهتره که منم به خودم و زندگیم فکرکنم ولی نمیتونم بدون اون]
حس اینکه انگار دیگه بهت نمیخواد چیزی رو بگه🚮🚮
حس اینکه خودشو جدا میکنه از تو🚮🚮
حس اینکه دیگه مثل قبل از روزت و کارات سوال نمیپرسه🚮🚮
حس اینکه دیگه علاقه نداره باهات دیوونه بازی دربیاره و تو خودشه🚮🚮
حس اینکه حتی باهات عکسنمیگیره و سرد و خشک حرف میزنه و کمتر اهمیت میده فقط چون وابستگیشو میخواسته کمتر کنه🚮