انتقام گرفتن از خاطرات خیلی ترسناکه.
خصوصا اینکه خودت داری تقاصشو میدی و دونه دونه تیکه های قلبتو جمع میکنی و دستتو میبره*
غمناکه؛
اونا میگن دوسم دارن و مهمم براشون ولی با تموم وجود نادیدم میگیرن و حتی هیچکس نفهمید گوشیم چرا خاموش بوده:))
کاش حداقل دعوایی یچیزی بود که منم میتونستم همینجوری ولش کنم؛
اینجوری خیلی زجر داره که رها بشی و کنار گذاشته بشی ی طرفه..!
خیلی خیلی زجر داره:)!
هنوز نه قلبم آروم شده نه پاهام گرم میشه
هنوز نه گریههام آروم شده نه استرسام و لرزیدن بدنم
هیچکدوم رفع نشده
فقط با گذرِزمان همهچیز داره بدتر میشه و کابوس بیشتری میبینم هربار:)
و معدم داره کار میده دستم!
چرا همچین؟!
حس میکنم واقعا اوج بیارزشیم ثابت میشه هربار..
حجم ارزشی که داشتم ستودنی بوده و الان هربار احمقتر فرض میشم
مثلا جوری که اصرار داره من آدم بده باشم قشنگه:(
ولی برای واقعی خیلی جدی بود باهام؟!
زیادی بیرحمانه و مسخره به نظر میرسه:)
چ احمقانه واو
مشکل اینه صرفا قبول نکردم همین
و قبولم نمیکنم
چون نمیتونم ببخشم و فراموش کنم
مشکل اینه صرفا خسته کنندس و احمقانس این شکلی!:))
ولی؟! مگه کسی نظر منو خواست؟
مگه کسی به حرفا و قسم دادنای من توجه کرد؟
نه
پس باید بلرزم از تنهایی؟
چه مرگمه؟
مگه من تمومش کردم یهویی همه چیو؟
چرا باید خودتو انقدررررررررر عذاب بدی؟