مشکل اینه صرفا قبول نکردم همین
و قبولم نمیکنم
چون نمیتونم ببخشم و فراموش کنم
مشکل اینه صرفا خسته کنندس و احمقانس این شکلی!:))
ولی؟! مگه کسی نظر منو خواست؟
مگه کسی به حرفا و قسم دادنای من توجه کرد؟
نه
پس باید بلرزم از تنهایی؟
چه مرگمه؟
مگه من تمومش کردم یهویی همه چیو؟
چرا باید خودتو انقدررررررررر عذاب بدی؟
واقعا ناراحتم
از اعماق وجودم ناراحتم از این تنهایی و هنوزم باورم نمیشهها
وقتی بهش فکرمیکنم که چقدرررر تنهام و هیشکی دورم نیست نسبت به کسایی که حضوری و مجازی دیدمشون؛ یه غم گنده و ترس تو دلمه:)
و از این افکار هنوز خوابم نبرد بازم امشب
پس چیشد؟ قراربود عادی بشه و سخت مباشه که:(
از اینا با دوستاتون برید؛
من که نمتونم و فقط با نگاه کردنشون غم میاد تو دلم و هربار لبخند تلخم پررنگتر میشه چون نمیخوام اشکام بیاد
ممنون میشم اگه یه فاتحه برای همسر بنده بخونید حتماً مرده که نتونسته تا الان منو پیدا کنه.
کاش پیدام میکردی بدبخت؛ من خستم از اینا و حرفاشون..