اگر بهت میگم تروخدا بیا بستنی بخوریم/برام بستنیبخر؛
ینی رضوانه احتیاج داره فقط گریه نکنه و خودشو سرگرم کنه با اون بستنی؛
بستنی همیشه جوابه.
خصوصا وقتی تنهایی نشستی بستنی میخوری.
<ice cream>✨️
[حسودیم میشه بت اگه کسی حالتو میپرسه]
گاهی وقتا همین یمورد باعث دلخوشی و حس ادامه زندگیکردنه؛
از نقش بازی کردن خستم راستش:))))))))
از اینکه اتفاقای جدیدتری هرروز شوکم میکنه خیلی خیلی ناراحتم؛
چون عموما اتفاقاتیه که همیشه از نیوفتادنشون مطمئن بودم*
ولی ذرهذره فراموش میشم مثل همه! چ انتظار خاصی دارم؟ چرا انقدر فکرمیکنم و نابود میکنم همهچیمو.
ولی دست خودم نیست
شایدم برای منم عادی میشه مگه نه؟
تنهایی انجام دادن هرچیز و گذروندن زمان خیلی خیلی سخته؛
ولی چاره دیگهای هست؟