از نقش بازی کردن خستم راستش:))))))))
از اینکه اتفاقای جدیدتری هرروز شوکم میکنه خیلی خیلی ناراحتم؛
چون عموما اتفاقاتیه که همیشه از نیوفتادنشون مطمئن بودم*
ولی ذرهذره فراموش میشم مثل همه! چ انتظار خاصی دارم؟ چرا انقدر فکرمیکنم و نابود میکنم همهچیمو.
ولی دست خودم نیست
شایدم برای منم عادی میشه مگه نه؟
تنهایی انجام دادن هرچیز و گذروندن زمان خیلی خیلی سخته؛
ولی چاره دیگهای هست؟
[آهنگ+دوچرخه+اشکی که دیگه نمیخواد بیاد+ باد میزنه و موهام موج میخوره+مرور خاطرات قشنگِلعنتیمون]
ترکیبش بسی غمگینِدوستداشتنیه:))
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من؛
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من..
#شعر..