امروزم روز عجیبی بود؛
خیلی سعی کردم حواسمو پرت کنم و خودمو کنترل کنم.
البته که بهم فشار اومد و از سردرد دارم جون میدم/ ناهارنخوردم/ و ضعفیدهام.
ولی خب سعیمو کردم که عادت کنم به این تنهایی و گریه نکنم و همینم خوبه بازم!
بعد از کلاس یتایم کوتاهی داشتیم و با دوتا از بچهها به اصرار اونا رفتیم شهرری [حرمحضرتعبدالعظیمحسنی]؛
کوتاه بود و گذرا و بسیدلنشین.
خدایاشکرت✨️
عجایبی تو خوابگاه رخ میده که اصلا مثالش جایی نیست.
مثلا قابلمه بدلیل اینکه یکهفتس شسته نشده کپک میزنه. و صاحبش نمیاد سراغش.