به دور از شهربودن باعث میشه هرچقدم اورثینک کنم ولی روحم بهم نریزه..
وقتی هوا خوبه وقتی صدای رودخونه میاد؛
وقتی نور از لابهلای برگایدرختگردو میتابه به صفحهکتابم؛
وقتی باد میزنه و توت و آلوچه از درخت میریزه میوفته رو شیروونی؛
وقتی رو تخت پدربزرگم که دیگه نیست دراز میکشم و خیره میشم به سقف چوبی که با کلی سلیقه ساخته:))
نمیدونم چطوربگم با همه افکار و ناراحتیای درونیم؛ اینجا هنوز زندگی حس میشه:))
اینجا نمیزاره متلاشی بشه روحت:)
[طبیعت گره خورده با روح انسان]
دوستندارم برگردم چون که بمحض رسیدن به شهر؛
وقتی اورثینک میکنم باعث میشه گریهکنم و باعث میشه کل روحم برای بار nام هزارتیکه بشه...
بعدش باهزارتا زحمت جمعش میکنم و دوباره احوالات روحیم بهم میریزه و یاد گذشته میوفتم..
نمیدونم یا من باید تموم بشم یا این موضوعات.
شاید برای بعضیا عادی باشه و مسخره؛
ولی برای من اینکه دوستام ازم خبر میگیرن و حتی آدمایی که فقط باهاشون آشنا شدم اخیرا و کساییکه اصلا ازشون انتظار ندارم ولی نگرانم میشن:)
خیلی ارزش داره؛
خیلی خیلی زیاد:)♡
و یاد کسی میوفتم که مگه میشه نگرانم نشه؟ ولی نمیشه. =]
هدایت شده از مسکوت
آنچه ما را آزرده میکند، انسانها نیستند
بلکه امیدیست که ما به آنها بستهایم.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
آنچه ما را آزرده میکند، انسانها نیستند بلکه امیدیست که ما به آنها بستهایم.
مهم نیست چقدر دور یا نزدیک باشید؛
آشنا یا غریبه؛
بهرحال امیدی که بهشون داشتی آزارت میده و ناراحتت میکنه از این زندگی..