با بابام یکوچولو فیلم نگاه کردیم و دوتامون گریه کردیم سر سکانسش.
من ببهانه پیاز خوردکردن.
و بابام به بهانه خاکهوا.
حالا میفهمم اینکه اینقد احساساتیم به کیرفتم.
همینطور مهربونی زیادمم به بابام رفته.
هر اطلاعیهای که درمورد دانشگاه میادا یعنی کل وجودم میلرزه که چی میخوان بگن درمورد امتحانا اه.
امروز یکی از دوستای دانشگاهیم بهم گفت که نیاز دارم اینجا بشینی نگات کنم حرف بزنیم؛ چون عصابتو ندارم پشت تلفن.
بعد من اینجوری بودم که خب باشه الان این ابراز علاقهبود یا تنفر.🤣🤣
عجیبن بخدا ملت.
تا ابد میتونم بهت فحش بدم!
چون وحشتناک باعث میشی کل لحظههامو ناراحت باشم:))