سکوت و لبخند واقعا بهترین چیزه درحال حاضر.
چهجامعه؛ چهفامیل؛ چهخونه؛ چهبیرون.
امان از زبونای نیشدار!
دلممیخواد همین حالا برگردم کرج و برم زیرپتو و دیگه هیشکیو نبینم.
از روزی که گذشت؟!
اصلا به کارام و کلاسم نرسیدم؛
ولی بجاش صلهرحم زیااادی انجامشد.
بشدت وحشتناکی ناراحت و گریهعو شدم ولی فعلا که همشو دارم میریزم درونِصندوقچهرضوان.
خیلی عصبیم از دراماها؛ بحثا؛ حرفا؛ تیکههایی که شنیدمیا حتی رفتارایی که باهام صورت میگیره؛
ولی کلی نینینوزاد بغل کردم و تو همه اون کلافگیش خوابوندمش و شددلیلی برای ادامهدادن امشبم.🩵
این حس که منو آدمِمورداعتماد و آدمبزرگسال حساب میکنن و کمک میخوان ازم حالا تو بچهداری یا حتی صحبتمیکنن باهام رو دوستدارم؛ و جالبه.
درنهایت اون دعاهای خیر و نازنازی که لحظه خداحافظی میگن بم>>>>🪻
و وای باورمنمیشه؛
یپسرفینگیلیِ ⁷ساله برای اینکه داشتیم ازنظرش زود میرفتیم از مهمونی و نتونسته با رضوانه بازی کنه گریهکردددد:::::))))))💘
وای خیلی جدی لپاش قرمز شده بود و گوله اشکاشو قایممیکرد و من اینجوریبودم که چرااا گریه میکنییوتیمسحس:=🤏🏻🥺
نمیدونم کجاست!🇵🇸
¹³فروردین؛
بویخوراکلوبیا پیچیده تو خونه؛ با روسری و سویشرتهمیشگی نشستم تا اگه اتفاقی افتاد..
صدایجنگندهها؛ خطیکه تو آسمون انداخته؛
کتابباروتِخیس؛
شنیدن صدایانفجار؛ حسکردن موج؛ لرزش؛ تکونخوردن پردهها و پنجره؛
دیدن دودشدید و مهیبی که تا آسمونِچندم رفته؟:)
فکر بهاینکه اگر من جایاونا بودم چی؟ اصلا حالکسایی که اونجان چطوره؟
راستش باروتِخیس با بویجنگ قاطیشد.