نمیدونم کجاست!🇵🇸
بعداین وسط تکتک اجزایساختمون تو این تاریکی تصمیم گرفتن صدا بدن. خیلی ترسناکه خبوا؛ من از تاریکی می
حتی در کابینت صدا داد.
یبطری خالی تو راهرو یهوتصمبم گرفت بگه تق.
حتی در کمددیواری طبقهپایینی پنجبار باز و بسته شد و هی صداش میومد.
حتی یبار خواب دیدم.
واااا خب چتونه عزیزان سکوت اختیار کنید.
از وقتی دانشگاهمو عوض کردم بهشدت خیلی بدی داره بهم فشار میاد از لحاظ ارتباطات.
همش ایگنور میکنم این قضيه رو.
اوایل فکرمیکردم اوکی میشه و بهخاطر اینه که صرفا فقط جامو عوض کردم و دیرتر از بقیه اومدم یکم سخته چون همه باهم اکیپ شدن و پذیرای آدمِجدید نیستن.
ولی نه واقعا اصلا روال آدماش نمیخوره بهم.
من از پیچوندن بدممیاد.
از اینکه واضحا جلو آدم یطوری رفتار میکنید که انگار اوکیهستین و دوست و همکلاسی خوبی هستیم ولی یهویی هرجور دلتون میخواد میپیچونین و تکخوری میکنین وحتی همیشه بدون هیچ اطلاعی فقط با خودتون دوسهنفر پیش میرین
و همه اینا قابل تحمله همچنان!
فاجعه اونجایی اتفاق میوفته که جور یرفتار میکنید که انگار هیچ کاری نکردین و من گوشهگیرم وا!
بعد تازه ناراحتم میشین اگه اعتراضیم میکنم.
اصلا اونقدر یطوری شدمه که حتی نمیتونم توضیح بدم که ازچی ناراحتم.
من تو دانشگاه با تنهاییم حال میکنم چون این تنهایی رو تو زندگیم ترجیح میدم به بودن با آدمایی که نه اعتقاداتشون به من میخوره نه سبک زندگی و رفتاریشون..
درسته یکم گهگاهی که روحیاتم حساس میشه؛ غمناک میشم که مثلا تنها نشستم دارم ناهار میخورم ولی بازم کنچانا[مشکلی نیس]
فقط نیاز داشتم و دارم به ارتباط همکلاسیوارانه.
چون نوع دانشجو بودنم سرشار از ارائههای گروهیه و حتی جزوهنوشتن.
ولی نیستن؛ اصلا هیچجوره پایه این موضوع حتی نیستن!
نمیدونم کجاست!🇵🇸
بعد ی کلای ادبیات دوساعتونیمهییکنواخت کل ایستگاه ارم سبزو مثل چی دوییدم
ولی تا رسیدم به ایستگاه در مترو بسته شد و رفت